و خدایی که در این نزدیکی است سلام درد واره ها(1) دردهای من، جامه نیستند ،تا ز تن در آورم چامه و چکامه نیستند ، تا به رشته ی سخن در آورم نعره نیستند تا ز نای جان برآورم دردهای من نگفتنی است دردهای من نهفتنی است --- درد های من گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست، درد مردم زمانه است مردمی که چین پوستینشان ، مردمی که رنگ روی آستینشان مردمی که نام هایشان،جلد کهنه ی شناسنامه هایشان ،درد می کند من ولی تمام استخوان بودنم لحظه های ساده ی سرودنم ، درد می کند انحنای روح من، شانه های خسته ی غرور من، تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است کتف گریه های بی بهانه ام، بازوان حس شاعرانه ام زخم خورده است دردهای پوستی کجا ؟ درد دوستی کجا؟ --- این سماجت عجیب پافشاری شگفت درد هاست دردهای آشنا،دردهای بومی غریب،دردهای خانگی،دردهای کهنه ی لجوج اولین قلم حرف حرف درد را در دلم نوشته است دست سرنوشت ، خون درد را با گلم سرشته است پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟ درد ، رنگ و بوی غنچه ی دل است پس چگونه رنگ و بوی غنچه را ز برگ های تو به توی آن جدا کنم؟ دفتر مرا ، دست درد می زند ورق شعر تازه ی مرا درد گفته است ، درد هم شنفته است پس درین میانه من ، از چه حرف می زنم؟ درد ، حرف نیست درد ، نام دیگر من است من چگونه خویش را صدا کنم؟؟؟ _قیصر امین پور_ یا حق
| Design By : Pichak |

