و خدایی سلام __ امروز به روزهایی همراه پدر وارد روستای سرسبز می شدم و از هر کسی که می امروز من بزرگ شده بودم! وقتی رفتم در غازی رو و دست من جوب پر و تنها کسی امروز ___ بهشتی
که در این نزدیکی است
روزهای شیرین کودکی ام قدم گذاشتم !
که موهای بورم که غالبا خرگوشی می بستندش ؛ به چهره ی پر از سوال های هرگز نپرسیده
ام؛ معصومیتی می بخشید که امروز با گذر
زمان فقط در عکسها می شود پیدایشان کرد
...
دیدم حال جوجه های شیطون و مرغ های غرغرو و خروس های تازه به دوران رسیده رو می
پرسیدم ؛ یه کمی با اون گوساله ی کوچولو که تازه بدنیا اومده بود سر گرم بودم و
بعد می رفتم سراغ غازهای اخمو و اردک های بد اخلاق !بعدش هم یه جوب رو تا آخرش
دنبال می کردم و میرسیدم به خونه همسایه ؛ زیر درخت گوجه سبز منتظر میشدم تا بابا
بیاد و یه کمکی بکنه ؛ اگه هم کسی بدادم نمی رسید ؛ همت می کردم و می رفتم بالا
درخت! و با سرو صورت پر از برگ میومدم پایین! دوباره جوب رو می گرفتم و میومدم تا
به در حیاط می رسیدم. با بلند کردن پاهام به زور قدم رو بلند می کردم و از اون
کیسه ی پلاستیکی پر گندم که به درخت هلو آویزون بود؛ گندم بر می داشتم و با
دستهای کوچولوم برای مرغ ها جوجه ها غذا می بردم! خیلی هاشون با من دوست می شدن و
حاضر می شدن تو دست خودم غذا بخورن! بعدش هم دوچرخه سواری و لی لی با بچه های
اونجا و بعد هم خسته و کوفته بر میگشتیم خونه و...
امروز نه
از اون موهای خرگوشی خبری بود ؛ نه از اون جوراب شلواری سفید و سارافون جین...
رفتم سراغ جوجه ها ؛ ازم فرار کردن ...
طویله ؛ اما اون گوساله ی کوچولو خیلی وقت بود که بزرگ شده بود و جاشو با یه گوساله
ی دیگه عوض کرده بود که با من غریبی می کرد ...
که به زور حاضر شد چند کلمه ای با من اختلاط کنه ؛ نشناختم ...
به راحتی و بدون بالا بردن پاهام به اون کیسه ی گندم می رسید ...
گل بود ... دیگه آبی از توش رد نمی شد...
هیچکدوم از بچه های روستا اونجا نبودن که با هم بازی کنیم ...
که منو یادش بود اون درخت هلو بود ؛ که دیگه حسابی پیر شده بود و حوصله ی منو
نداشت...
همه چیز منو یاد روزهای خوش کودکی ام انداخت ...
باشید
| Design By : Pichak |
