سفارش تبلیغ
تحریم المپیک لندن
برون! - دلم از غربت سنجاقک، پٌر

دلم از غربت سنجاقک، پٌر




و خدایی
که در این نزدیکی است
سلام


تو فرجه
های ترم گذشته بدلیل زیاد بودن مطالب درسی و خطر افتادن و مشروط شدن و این حرفها
عزمم رو جزم کردم که نیام ولایت و از در دوستی با کتابهای تپل مپل وارد شم تا بلکه
یه دوازدهی بهمون بدن ! همه رفتن و من موندم و حوضم!!!  کم و بیش ، پیش می رفتم تا اینکه دوست هم اومد
خوابگاه و تصمیم براین شد که تا دو سه روز بعد درسا رو بخونیم و بریم خونه شون .
من هم که کلا پای ثابت خونه شونم ! خلاصه اینکه رفیتم خونه و یکی از همون روزا با
اکثریت قریب به اتفاق فامیلها و دوستان و آشنایان زدیم به دل طبیعت !



با اینکه
خودم بچه طبیعتم ولی از اونجائیکه زیاد با درخت و کوه و منظره و چمن حال نمی کنم احساس
خیلی خوبی نداشتم. کمبود امکانات هم واقعا دردسره ها ! خدا رحم کرد ما تو روستا
بدنیا نیومدیم ! خلاصه اینکه خواب آلود نشسته بودم یه گوشه و به ملت نگاه می کردم
که چطور می تونن تو این خاک و خاشاک و آب و علف خوش بگذرونن... تا اینکه کم کم یخم
وا شد و با یه کوچولی چهار ساله دوست شدیم ... از اون موقع بود که به من هم خوش
گذشت ... کلی از هم چیز یاد گرفتیم ... 
رفتیم بالای تپه ؛ اومدیم پایین ؛ تو باغ ؛ آلبالو (آبلالو!) ؛ تابی که
براش درس کردم و این شد که این پسر کوچولوی شیطون هم کلی از ما خوشش اومد! کم کم
با دوست کوچولوم اوقات رو سپری کردیم و نهار رو زدیم و بنا شد بریم ظرف بشوریم ...



کاسه و
بشقاب و دیگ و سیخ و ملاقه و ... رو جوونای مملکت جمع کردن و رفتیم لب آب... یه
دوتا بشقاب شستن و آب بازی شروع شد. من هم از همه جا بیخبر مثه یه دانشجوی متین و
موفق! واستاده بودم یه گوشه و خوشحال بودم که چون غریبه ام آب به من نمی پاشن!



کم کم حس
کردم یکی از برو بچز داره با یه ماهیتابه گنده پر آب میاد جلو ... رفتم عقب ... اومد
جلو ... رفتم عقب ... اومد جلو، گفت: ببخشید ! و چشمتون روز بد نبینه ؛ آب سرد بود
که تا مغز استخونم نفوذ کرد! من هم تو دنیا بهیچ چیزی اندازه ی آب حساس نیستم ؛
جییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ بود از حلق من به
آسمون می رفت! الان که فکرشو می کنم تمام بدنم یخ می کنه... تو اون لحظه فقط به
این فکر می کردم که چی بپوشم حالا ؟! و
جیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ ...



از شال و
مانتو و شلوار گرفته تا کفش و جوراب و ساعتم خیس خیس شده بودن و ازشون آآآآآب می
چکید ... رنگ آبی کفشم گرفته بود به جورابم و انگشتای پام همش آبی شده بود !



با اینکه
خیلی از خیس شدن بدم میاد ؛ ولی اون روز اصلا ناراحت نشدم ؛ تازه جسارت بچه ها رو
هم تحسین می کردم ؛ چون اگه خودم بودم هیچ وقت همچین کاری نمی کردم و واقعا برام
جالب بود که با یه غریبه که برای اولین باره می بیننش اینطوری رفتار کنن تا احساس
غریبی نکنه!



حالا
نوبت من بود که تلافی کنم ؛ با دوست کوچولوم دست بکار شدیم و با خاطی برخوردهای
لازم رو کردیم ! خدائیش تا حالا کسیو خیس نکرده بودم ؛ اون هم با این شدت ... کلا
همیشه سعی می کنم همه چیزو در نظر بگیرم ولی این دفعه دیگه مجبور شدم ذهنیاتمو کنار
بذارم !



خدا باز
هم با من بود و مثل خیلی وقت ها دوست رو به فکرمن انداخته بود تا برام یه دست لباس
از خونه برداره و بیاره ... اگه لباس نداشتم حالم خیلی گرفته میشد ولی با مساعدت
دوست و خانواده ی محترم ؛ به من خیلیییییییییییییییییی خوش گذشت ...



دلم برا
همه شون تنگ شده !



درسای
این ترم رو هم با ده دوازده پاس کردم ؛ خوشحالم!!!



بهشتی
باشید



 


نوشته شده در چهارشنبه 19/4/87ساعت 12:53 صبح توسط مائده نظرات ( ) |


Design By : Pichak

جاوا اسکریپت