سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
تداعی... - دلم از غربت سنجاقک، پٌر

دلم از غربت سنجاقک، پٌر


 



و خدایی که در این نزدیکی است



سلام



....



گاهی وقتا آدم یه چیزایی میگه یا یه جوری فکر می کنه که با واقعیت
خیلی فرق می کنه و من گاهی آرزو می کنم کاش همه چیز خوب بود... گیتی عزیز تو نظرات
پست قبل یه چیزایی نوشت که مث خیلی از اتفاقات یا یادداشت های دیگه منو به اعماق
خاطراتم برد ... رفتم تا انتهای مخیله ام و تا برگشتم شروع کردم به نوشتن ...




توتستان ، اولین جایی بود که بهش پرواز کردم ...



_ به نظر شما این کار فرهنگیه؟



: نه ! اون هم تو محوطه ی پسرا!



: آره ... خیلی هم فرهنگیه...



:این کار به قول انگلیسی هاsemi_farhangie
 !!!



: آره ؛ ولی همه شو خوردن ... فقط برگهاش مونده ...




بعدش رفتم شیفت ...



_ خانوما کجا بودین ؟ دیر اومدین ... کارتاتونو بدین ... اگه نه ؛
راهتون نمی دم ...



: بچه ها بشینید همین گوشه ...



( چقدر خندیدیم وقتی مجبور شد رامون بده!!!)




یه سر هم به کلاس بیان شفاهی زدم ... اون وقتایی که کنفرانس یه گروه
تموم می شد و چند نفر تا آخر کلاس تشویقشون می کردن!!! دست ... دست . دست .
دست ... شله ...




بعد هم رفتم به اون روزی که
با فهیمه کلی میوه دادیم نگهبانی برامون نگه داره تا برگردیم !




یا اون روزی که  تو اون هوای
گرم ، تو کوچه پس کوچه های نظر ، دنبال یه آرایشگاه می گشتیم !!! همون روزی که هشت
هزارتومن!!! دادیم و چند کیلو میوه ی باکلاس خریدیم و تا شب همه شو خوردیم !




به روز قبل از امتحان آواشناسی ، که با دوست ؛ تو شر شر آفتاب رفتیم
رستوران !



و بعد تمام روزهای امتحان رو مروز کردم ... بیان شفاهی ؛ استرس ؛ سکوت
!



ترجمه ، آزاااااااااااااااد ؛ مقاله نویسی ، چالش برانگیز؛ فرانسه ،
بی دغدغه ... نثر ساده ، بی خیال ...



زبان شناسی ؛ مرگ لحظه ها در نگاه چشم به سطور در هم کتاب ...



شعر ، سرخوش ؛ آواشناسی ، امیدوار...



و لحظه های بعد از تمام این امتحان ها دیوانه کننده بود ... اینقدر
عصبی بودم که ... واقعا کم میارم بعضی وقتا واگه دوست و حرف های امیدوار کننده اش
نبود ، چه سخت تر بود!




بعدش رفتم درمانگاه خوابگاه ، تو اون برف ... همون روزی که دوتا رفتن
و پنج تا برگشتیم !



اون آیس پک های بد مزه  تو برف
!



اون شبی که کلی نقش بازی کردم و دوست ازم فیلم گرفت ...



اون روزای شیرین و اون روزای ... هر چی ازشون گفتم کافیه ... باید سعی
کنم خاطرات بد رو فراموش کنم ...



رستوران ونیز ...



مشهد ؛ قم ؛ تهران ؛ جمکران  و
خونه ی دوست ...



سرخوشی روزای آخر دانشگاه ؛ سطل زباله ی پر دانشکده ؛ برگه ی تجدید
نظر مقاله نویسی تو کافی نت ...



سارا ؛ عاطفه ، گیتی ... و دوست ...



        
یه بار
با دوست و اکثریت قریب به اتفاق خانواده ی محترمشون رفتیم بیرون ... اینو یه وقت
مفصل می نویسم ؛ فقط خواستم بگم که هیچ وقت لطفی که این خانواده به من دارن رو
یادم نمی ره و مخصوصا خاطره ی اون روز قششششنگ رو... من هم که دستم فقط به همین جا
بنده ، از تک تکشون تشکر می کنم ؛ جدااااا...



·        
چند وقتی
بود که روزی چند بار به همت می کردم وارد مدیریت وبلاگم شم ؛ که به لطف مسئولین
پارسی بلاگ مقدر نمی شد. امروز پس از چند وقت ؛ دو باره به لطف مسئولین پارسی بلاگ
ورودم امکان پذیر شد ... دستشون درد نکنه ...



 



  بهشتی باشید



 



 





 



 


نوشته شده در پنج شنبه 13/4/87ساعت 5:48 عصر توسط مائده نظرات ( ) |


Design By : Pichak

جاوا اسکریپت