و خدایی که در این نزدیکی است سلام .... گاهی وقتا آدم یه چیزایی میگه یا یه جوری فکر می کنه که با واقعیت توتستان ، اولین جایی بود که بهش پرواز کردم ... _ به نظر شما این کار فرهنگیه؟ : نه ! اون هم تو محوطه ی پسرا! : آره ... خیلی هم فرهنگیه... :این کار به قول انگلیسی هاsemi_farhangie : آره ؛ ولی همه شو خوردن ... فقط برگهاش مونده ... بعدش رفتم شیفت ... _ خانوما کجا بودین ؟ دیر اومدین ... کارتاتونو بدین ... اگه نه ؛ : بچه ها بشینید همین گوشه ... ( چقدر خندیدیم وقتی مجبور شد رامون بده!!!) یه سر هم به کلاس بیان شفاهی زدم ... اون وقتایی که کنفرانس یه گروه بعد هم رفتم به اون روزی که یا اون روزی که تو اون هوای به روز قبل از امتحان آواشناسی ، که با دوست ؛ تو شر شر آفتاب رفتیم و بعد تمام روزهای امتحان رو مروز کردم ... بیان شفاهی ؛ استرس ؛ سکوت ترجمه ، آزاااااااااااااااد ؛ مقاله نویسی ، چالش برانگیز؛ فرانسه ، زبان شناسی ؛ مرگ لحظه ها در نگاه چشم به سطور در هم کتاب ... شعر ، سرخوش ؛ آواشناسی ، امیدوار... و لحظه های بعد از تمام این امتحان ها دیوانه کننده بود ... اینقدر بعدش رفتم درمانگاه خوابگاه ، تو اون برف ... همون روزی که دوتا رفتن اون آیس پک های بد مزه تو برف اون شبی که کلی نقش بازی کردم و دوست ازم فیلم گرفت ... اون روزای شیرین و اون روزای ... هر چی ازشون گفتم کافیه ... باید سعی رستوران ونیز ... مشهد ؛ قم ؛ تهران ؛ جمکران و سرخوشی روزای آخر دانشگاه ؛ سطل زباله ی پر دانشکده ؛ برگه ی تجدید سارا ؛ عاطفه ، گیتی ... و دوست ... · بهشتی باشید
خیلی فرق می کنه و من گاهی آرزو می کنم کاش همه چیز خوب بود... گیتی عزیز تو نظرات
پست قبل یه چیزایی نوشت که مث خیلی از اتفاقات یا یادداشت های دیگه منو به اعماق
خاطراتم برد ... رفتم تا انتهای مخیله ام و تا برگشتم شروع کردم به نوشتن ...
!!!
راهتون نمی دم ...
تموم می شد و چند نفر تا آخر کلاس تشویقشون می کردن!!! دست ... دست . دست .
دست ... شله ...
با فهیمه کلی میوه دادیم نگهبانی برامون نگه داره تا برگردیم !
گرم ، تو کوچه پس کوچه های نظر ، دنبال یه آرایشگاه می گشتیم !!! همون روزی که هشت
هزارتومن!!! دادیم و چند کیلو میوه ی باکلاس خریدیم و تا شب همه شو خوردیم !
رستوران !
!
بی دغدغه ... نثر ساده ، بی خیال ...
عصبی بودم که ... واقعا کم میارم بعضی وقتا واگه دوست و حرف های امیدوار کننده اش
نبود ، چه سخت تر بود!
و پنج تا برگشتیم !
!
کنم خاطرات بد رو فراموش کنم ...
خونه ی دوست ...
نظر مقاله نویسی تو کافی نت ...
یه بار
با دوست و اکثریت قریب به اتفاق خانواده ی محترمشون رفتیم بیرون ... اینو یه وقت
مفصل می نویسم ؛ فقط خواستم بگم که هیچ وقت لطفی که این خانواده به من دارن رو
یادم نمی ره و مخصوصا خاطره ی اون روز قششششنگ رو... من هم که دستم فقط به همین جا
بنده ، از تک تکشون تشکر می کنم ؛ جدااااا...
چند وقتی
بود که روزی چند بار به همت می کردم وارد مدیریت وبلاگم شم ؛ که به لطف مسئولین
پارسی بلاگ مقدر نمی شد. امروز پس از چند وقت ؛ دو باره به لطف مسئولین پارسی بلاگ
ورودم امکان پذیر شد ... دستشون درد نکنه ...
| Design By : Pichak |
