و خدایی که در این نزدیکی است سلام ___ بالاخره بعد از دو ماه و نیم تلاش در جهت کسب علم و دانش به وطن برگشتیم!!! این ماههای آخر هر چند به ظاهر خیلی خوش می گذشت ولی فقط خدا می دونه که اون ته مه های دلم چی می گذشت ... سال دوم دانشگاه هم گذشت؛ هرچند بدتر از سال اول؛ ولی خب حکمت تو خودش زیاد داشت ؛ شاید بیشتر از سال اول! *** آدمها رو شناختم ... دوست رو شناختم ... ارزش دوستی رو دونستم و با قدرشناسی هرچه تمام تر به استقبال لحظه ها رفتم ... دوست داشتن رو در خودم احیا کردم و خدا رو بخاطر آرامش اکثر لحظه های زندگیم شکر گفتم ... دست مرگ رو چندین بار صمیمانه فشردم تا در کنار من احساس غریبی نکنه ... دست دوست رو هزاران بار فشردم تا با وجود یادها ، بدون هم تنها نباشیم ... و دست خودم رو یک بار عجیب فشردم تا هیچ وقت یادم نره که دنیای من دیگه اون دنیای سابق نیست ... من ، اطرافیانم رو مثل همیشه دوست دارم ... من هم اتاقی هام رو بیشتر از همیشه دوست دارم ... من دیگه تنها نیستم ... و البته با عرض پوزش می نویسم که : سه _ چهار نفر دیگه رو هم که خیلی خوب شناختم ... جوری که حتی حاضر نیستم به حرفاشون گوش بدم چه به اینکه مثلا قسمشونو باور کنم ... البته این خودشون بودن که خودشون رو نشون دادن وگرنه ما شناختن آدم ها تو وجودمون نیست! *** اکثر این حرفایی که می خوام بنویسم رو به بچه ها گفتم . محض یادگاری می نویسم که بمونه ... سارای گل؛ یه کمی دیر وارد اتاق شدی ؛ ولی وقتی اومدی، خیلی از مسئولیت ها افتاد رو گرده ی شما ... اگه گاهی سرو صدا کردیم و از خواب پریدی ... اگه گاهی غذا پختی و کمکت نکردیم _ عوضش تو خوردن حسابی کمکت کردیم !_ و اگه گاهی به هزاران دلیل ناگفته با تو همراه نبودیم ... تینا جان ؛ هر چند ممکنه که دیگه سعادت دیدار شما رو نداشته باشیم ، و هر چند که همین امسال هم که هم اتاقی مون بودی ندیدیمت ! ولی اگه گاهی وقت ها سرو صداهامون اجازه نمیداد درس بخونی ... عاطفه ی مهربان ؛ اگر هزاران بار و به هزاران دلیل جلوی گفتن خیلی چیزها رو می گرفتم ... اگر هزاران بار و به هزاران دلیل که مهمترینشون صمیمیتمون بوده ؛ باهات شوخی کردیم_ اون هم شوخی های جدی!_ اگر هزاران بار و به هزاران دلیل سکوت کردم ... اگر یه بار و فقط یه بار دلیل سکوتم تو بودی! گیتی خوب ؛ اگر این اواخر متلک هایمان _ هر چند در نهایت شوخی و لبخند _ دلت را لرزاند ... و فاطمه ی عزیزم ؛ اگر تقریبا از زمان شروع ترم چهار ، چشمهای یخی ام را شاهد بودی ... اگر خیلی وقتها به بسیاری از دلایل نتوانستم گرمای قلبم را به چشمان منجمدم منتقل کنم ... اگر خیلی وقتا حاصل جمع و تفریق و ضرب و تقسیم دلم ؛ جز چشمه ی جوشان اشک های شور قلبم نشد ؛ و اگر تقریبا تمام لحظه های _ خوشبختانه _ گذشته را در پارادوکس میان عقل ناقص و دل رنج دیده ام دست و پا می زدم ... .... همه اش از کوتاهی من بود ... شما به بزرگواری خودتون ببخشید ! *** راستی ؛ تو این ترم 4 ، قیافه ی ما ؛ حال خیلی ها رو از بقال و میوه فروش گرفته تا نگهبان ها و استاد ها و از همه مهم تر بچه های کلاس گرفته، خیلی ها دیدنمون و یخ کردن ... خیلی ها پرسیدن و جواب نشنیدن ... خیلی ها لبخند زدن و جز یه مکث مبهم چیزی ندیدن ... شاید برا خیلی هاشون عجیب نباشه ، چون منو همیشه همینجوری دیدن ... ولی اون دسته که باهاشون صمیمی ترم و یه انتظاراتی داشتن ازم ؛ به بزرگواری خودشون ببخشن ... *** در انتهای برنامه یه تشکر صمیمانه هم از استاد تذهیبم _ همکلاسی محترم _ و دو تا از استادای ماه این رشته ی بی خود بکنم ! از آقای راننده هم که دو سال آزگار در رفت و آمدهام مدیونشون هستم ؛ چند بار تشکر می کنم _جدا_ همینا ... دیگه حضور ذهن ندارم ... تا بعد بهشتی باشید
| Design By : Pichak |
