سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
دانشگاه ؛ دانشگاه نبود! - دلم از غربت سنجاقک، پٌر

دلم از غربت سنجاقک، پٌر


و خدایی که در این نزدیکی است


سلام


*چند روزی دور از قال و قیل مدرسه و جوانان مهوش ، به سر بردیم ... چه حالی داد ! ولی متاسفانه دوباره برگشتیم تو همون حال و هوا که بودیم و درگیری های ذهنی و روحی و ... و عذاب های الیم و رنج های مادام نوع بشر...


*نمی دونم چرا این روزا دستم به نوشتن نمی ره ؛ تو ذهنم داره یه اتفاقاتی می افته ... شاید هم تو دلم


راستی یه امتحانی داشتیم که گفته بودم ؛ حالا یه چیزی می گم چشم نزنید ها!


_دو روز مونده بود به امتحان که شستم خبر دار شد باید بجنبم وگرنه افتادن آخر ترم کمه اش بود! خلاصه ما از 4 فصلی که داشتیم ؛ دوتاشو خوندیم و سومیشو هم دست و پا شکسته با کمک نیروی امداد و هم کلاسیها و هم اتاقی های محترم در نهایت خونسردی و اضطراب!!! مطالعه کردیم البته مطالعه که چه عرض کنم ؛ به زور روانه ی مغز بی علاقه ام کردم و ...


فردا که شد ؛ همه اش یادم رفته بود!!! از جلسه که در اومدم فقط از درست جواب دادن یه سوال سه چهار قسمتی مطمئن بودمچون بقیه شو شانسکی زده بودم!


نمره ها که اومد ، قلبم واستاد!!! نمره ام خوب شده بود ؛ خوب که نه ، ولی بد هم نبود!!!!


نتیجه ی اخلاقی : (چشم شیطون کر!)همیشه شانس جواب می ده ! اون هم چه جوابیییی... خدا این شانس رو از ما نگیره ...


دیگه اینکه ؛
*امروز جلسه ی درس خوندنمون !! با بچه های کلاس به دلیل به حد نصاب نرسیدن تعداد دانشجوهای علاقه مند به تحصیل! تشکیل نشد !!!



*داشتیم می رفتیم سمت در شمالی دانشگاه ؛ که صدای یه خواننده ی زن مو بر اندامم سیخ نمود! سر که چرخوندیم دیدیم به به! یه تاکسی کنار درختهای توت پارک شده و صدای آهنگ هم از همون سمت میاد و دوتا آقا تا قله ی درخت!!! رفتن بالا و با دست و پای توتی از درخت آویزونن!!! یه ماشین هم دیدیم که یه دمپایی به برف پاک کنش آویزون بود!!!! امروز دانشگاه ، دانشگاه نبود ! حس می کردم همه اومدن سیزده بدر!!! دیروز هم یه دختر خانم دانشجو کنار کتابخونه به درخت توت آویزوون بود و بیست سی تا جفت چشم از تو اتوبوس بهش خیره!!!!


تو رو خدا بی خیال این درختا شید ... یا حد اقل یه مدل دیگه از این درخت ها توت بکنید ... محیط فرهنگیه ناسلامتی! این مسئولین هم نشستن ببینن کی فرق سرش پیداس ؛ کی مانتوش تنگه ؛ کی با همکلاسیش داشته حرف می زده ، کی ده دقیقه دیر رسیده خوابگاه ؛کی دم خط چشمش درازه  تا گیر بدن! اون وقت به صدای بلند اون خانم خواننده که تو محیط فرهنگی پخشه و اون خواهرا و برادرایی که از درخت آویزونن و بد اخلاقی نگهبانها و کیفیت پایین غذاو  کمبود سرویس تو دانشگها گیر نمی دن ... خدائیش اینه اصل عدالت ؟!‏ یه کم توجه کنید دیگه مسئولین ...چند تا نکته ی دیگه هم هست که بعدا مفصل می نویسم)


*یکی از هم اتاقی ها سرما خورده ؛ با دوستم رفتن دکتر ؛ منو نبردن!!!


*هم اتاقی زنگ زد که بیا شام ! باید برم ...


 


تا بعد


بهشتی باشید


 


 


 


نوشته شده در یکشنبه 15/2/87ساعت 7:25 عصر توسط مائده نظرات ( ) |


Design By : Pichak

جاوا اسکریپت