سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
موش !!! - دلم از غربت سنجاقک، پٌر

دلم از غربت سنجاقک، پٌر


و خدایی که در این نزدیکی است


سلام


___


 از همین اول برم سر اصل مطلب قشنگ تره !


پنج شنبه بود و طبق معمول اتاق دو نفره بود و طبق معمول حوصله هامون سر رفته بود و طبق معمول وقت گرسنگی کشیدن و بدون شام موندن بود که با هم اتاقی باقی مونده ، قصد بیرون رفتن کردیم ...


با شوق و ذوق و علاقه و اطمینان به اینکه بالاخره می ریم یه ماده ی خوراکی پیدا می کنیم ، لباسا رو پوشیدیم و شال کلاه کردیم و کفش هم به پا کردیم و رفتیم دم در ، برقا رو خاموش کردیم و اومدیم بریم بیرون ، که یه صدای عجیب آهسته ی ترسناک شنیدیم ... اولش به خودمون شک کردیم ولی دوباره صدا اومد ... از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون یه چیزی ته دلمون تکون خورد ! آخ ترسیدییییم ....


برقارو روشن کردیم و اومدیم تو اتاق ...


صدا هنوز میومد ... یه کسی داشت یه چیزی می خورد ... رفتیم دنبال صدا ... از تو کمد ظرفها و خوراکی ها بود... در کمد رو باز کردیم ولی هنوز صدا میومد ... یه صندلی آوردم گذاشتم زیر پام و مثل خواهر پسر شجاع!!! رفتم بالا ! چیزی نبود ولی صدا می اومد ... با دسته ی جارو زدم به کمد و چشمتون روز بد نبینه ، که چشم ما دید ! یه موش خاکستری کوچولوی تپل مپل از بسته ی کیک شیرجه زد سمت برنجها !!!


و جیغ های بنفش هم اتاقی محترم بود که در حال فرار به گوش می رسید ... من هم شوکه شده بودم و به تبعیت از محیط شروع کردم جیغ زدن و دوان دوان محل جنایت رو ترک کردم! رفتیم سمت بالکن و از اونجا به بالکن اتاق همسایه و از اونجا هم یه یا الله گفتیم و خودمونو با شدت غیر قابل توصیفی به داخل اتاق همسایه پرت کردیم !!!


بیچاره ها رو نمی شد از دیوار تمییز داد ، بس که ترسیده بودن !!!


یه کم که نفسمون اومد سر جاش ، و بهمون قوت قلب دادن ، برگشتیم به محل حادثه! و کلیه ی اتاقها رو از وجود این موجود آگاه کردیم ، تمام اتاقها هم زیر درشونو بستن تا از شر موش در امان باشن ... ما هم هر چی به سوراخ های اتاق سرک کشیدیم ، ردی ندیدیم ، جز چند تا کیک نیمه خورده با اثر انگشت موش!


با هم اتاقی عزیز و رنگ از رخسار پریده نشستیم به تفکر !


تله موش نداشتیم ، و با کمبود هم اتاقی دلیر مواجه بودیم و اتاق فاقد هر گونه ابزار دفاعی بود! پس فکر ها رو روی هم ریختیم و مسئولیت ها رو تقسیم کردیم !!! من رفتم رو صندلی و با دم جارو به در و دیوار می کوبیدم !!! و هم اتاقی هم برای فراهم کردن امکانات دستگیری موش ، به مسئولین خوابگاه مراجعه کرده و با یک بسته چسب موش برگشت !!!!


ما هر کاری کردیم ، آقا یا خانم موش از خونه شون نیومدن بیرون ... قصدمون هم خیر بود ، می خواستیم فراریش بدیم ، ولی بیچاره نمی دونس که !!!


چسب موشو به تمام نواحی مشکوک به حرکت موش مالیدیم و با خیال ناراحت رفتیم بیرون .


____


باآرزوی در دام افتادنش برگشتیم ، ولی مقدر نشده بود ...


شب رو در اتاق روبرو سکنی و تا صبح از ترس منتقل شدن موش به اتاقشون خوابمون نبرد ....


___


و اما دیروز ، پس از تحمل یک هفته ای موش در اتاق ، و مقاومت دور از تصور جناب موش در سوراخ خویش ، در پی یک غفلت کوچک ، به دام افتاد!!! و جیغ های پی در پی و متصل بود که از کوی و برزن بر می خواست !!!


آقا موشه چسبیده بود و گروه گروه می اومدن و می دیدن و فلش ها بود که رو صورت موش بدبخت برق می انداخت!!! فیلم و عکس و ...


خلاصه دوست شجاع ما ، موشه رو با مقوای زیرش و خاک انداز روش ؛ در حالیکه برای نجات پیدا کردن تقلا می کرد ، تحویل مسئولین مربوطه داد... من واقعا بخاطر داشتن همچین دوستی به خودم می بالم!!!


__________


**** اینم از این خاطره ی قشنگ که چون حال روحیم زیاد مساعد نیست ، نشد خیلی قشنگ و خیلی طنز بنویسم ...


*** بچه ها رفتن ...


** بچه های کلاس هم دارن رو به بهبودی می رن ، البته خوب که بودن ، روابط داره حسنه تر می شه ؛ خدا رو شکر ...


* درس خون شدیم ، عجیب !!!


 


                                                       بهشتی باشید


 


نوشته شده در چهارشنبه 28/1/87ساعت 7:19 عصر توسط مائده نظرات ( ) |


Design By : Pichak

جاوا اسکریپت