سفارش تبلیغ
تحریم المپیک لندن
از زمین به آسمان - دلم از غربت سنجاقک، پٌر

دلم از غربت سنجاقک، پٌر


به نام شما و برای شما ...


از زمین به آسمان


سلام


گاهی وقت ها زندگی با تمام شیرینی اش ، دلم را می زند ... وقت رفتن است انگار ... می خواهم بروم ...


گاهی وقت ها به آرزوهایم فکر می کنم ... آرزویی ندارم ، انگار به هر چه خواسته ام رسیده ام _ چه می گویم !_ من که هیچ وقت چیزی نخواسته ام ...


گاهی وقت ها از دور به آدم ها نگاه می کنم ، چه دنیای زیبایی دارند ، اما انگار آدم ها هم از دور قشنگند! نزدیک تر که می روی غالبا یکسان می یابیشان ... سلام را که گفتی تازه همه چیز شروع می شود ، چه حرفها که ارزش سلام پر از معنا را زیر پا می گذارند...


گاهی وقت ها ، دل هوای یار می کند ... هوای شما را ... و به قولی میل اقامتگاه نخستین دارد وتلاش هایم نمی تواند بر بی تابی های دل ، مرهم باشد...


گاهی وقت ها با خودم می گویم ؛ تا کی دروغ بگویم و رنج بکشم ؟ تا کی دروغ نگویم و رنج بکشم ؟ و تا کی دروغ بگویند و رنج بکشم ؟؟؟


که اگر دروغ بگویم و ملتفت باشم ، سخت است احساس شرم در پیشگاه شما ...دردی است جانکاه که مرا تحملش سهل نباشد...


که اگر دروغ نگویم و خوشحال باشم ؛ سخت است تحمل انگ ساده لوح بودن و نادان بودن و مثل بقیه زرنگ نبودن ...


که اگر دروغ بگویند و من سرا پا گوش حرفهایی که می دانم دروغ است تا بجای او ، سر به گریبان خویش فرو ببرم ...


 


گاهی وقتها با خودم می گویم ، تا کی غیبت کنم  و در عذاب باشم ؟ تا کی غیبت نکنم و در عذاب باشم و تا کی غیبت کنند و من در عذاب باشم ؟؟؟


که اگر غیبت کنم و هشیار باشم ، چه سخت می شود نگاه کردن به  چشمان شما و آن بنده ی خوب شما ...


که اگر غیبت نکنم و شادان باشم ، رنجی است تحمل سکوت عذاب آور من بر یاران همه چیز برده از یاد !


که اگر غیبت کنند و من به هوش باشم و نا خواسته شریک حرفهایشان و نشسته بر سفره ای که گوشت برادر مرده در آن گسترده است ، سخت است طلب بخشایش در حالی که نگاه پر از شرمم را به زمین ِ باخبر از احوالم دوخته ام و از نگاه کردن به آسمان ابا می کنم ...


 


گاهی وقت ها در 20 سالگی ام ، احساس گناه 700 ساله می کنم و با زبان عقل نسبی و مطلق خودم ، به شما می گویم :


خدای من ،


تا چه زمان ، رنج  و صبر و پشیمانی و انتظار عفو ، در حالیکه شایسته اش نیستم ؟!!!


وقت رفتن باشد کاش ...


                                                                  


 


                                                    به امید دیدار


                                                     امضا/ بنده ای که خوب می شناسی اش ...


                                                 


 


نوشته شده در یکشنبه 18/1/87ساعت 9:28 عصر توسط مائده نظرات ( ) |


Design By : Pichak

جاوا اسکریپت