بهشتی باشید
سلام
__
بعد از نوشتن نامه ای به دوست دکتر شریعتی ؛ که در حقیقت وسیله ای بود که حرفهای تو دل خودم رو به اطرافیان بزنم ، حس خوبی داشتم ... حس رهایی ، آزادی ... که من گفتم ؛ خوش به حال اون کسی که شنید و حیف شد اگه کسی نشنید ...
الان دارم فکر می کنم چرا یه" نامه ای به دوست" از خودم ننویسم ؟
! البته ، نامه ی من به دوست گلم اون هم تو وبلاگم اونقدر رسمی و حزن برانگیز و پر از گله و ... نخواهد بود _ که البته باید بگم تو این اواخر کم از این نامه ها براش ننوشتم ! بیچاره دوست
!!!_ مخلص کلام اینکه :
چند تا جمله می نویسم برای تو ، خدا کنه بخونی ، اگه نخونی هم باکی نیست ، مهم اینه که من نوشتم !
_________
برای دوست (همون نامه ای به دوست ورژن جدید با نویسنده ی جدید!)
سلام
؛
گاهی وقتا _ مثلا بعد از نوزده بیست سال زندگی_ آدم کسی رو می بینه ، نه ... پیدا می کنه ، نه ... خدا کسی رو سر راهت قرار می ده که تو هر چقدر تلاش می کنی حکمتش رو نمی فهمی
، هر چی با خودت کلنجار می ری که ببینی چه صوابی کردی که همچین ثوابی بردی ، راه به جایی نمی بری _این هم یکی از تفاوتهای من با بقیه ! همه دنبال حکمت حرج می گردن ما تو خوشبختی هامون هم دنبال دلیلیم
!!!_ گاهی وقتا یه آدمی رو بدون هیچ دلیلی دوست داری
، فکر کن ... بدون دلیل ... دوست داشتن که دلیل نمی خواد ، دل
می خواد ... شاید هم خوب بودن ِ اون آدم تو رو جذبش می کنه و در حقیقت ؛ دل ، دلیل ِ دل میشه ... گاهی وقتا خودت هم تعجب می کنی که یه رابطه فراتر از در کنار هم بودن ، هم اتاقی بودن ، هم کلاسی بودن و به قولی هم حجره ای بودنه ... شاید هم همین توفیق های اجباری واسطه ی فیض می شند و اون احساس ِ فراتر از همه چیز رو بوجود می آرند ...
گاهی وقتا دلت اونقدر برای کسی تنگ
می شه که هر کجا که باشی دنبال کاغذ می گردی تا براش بنویسی ... گاهی وقتا دلت برای بودنش تنگ میشه... گاهی برای خوبی هاش ...گاهی برای به سختی کنار اومدن هاش با خودت ، گاهی برای خنده هاش ، یه وقتایی برای حرفاش و خیلی وقتا برای نگاهش ... نگاه خوشرنگ ِ مهربون ِ معصومانه اش ...
خیلی وقتا براش آرزوهای خوب می کنی و خیلی وقتا اون آرزوهای خوب برآورده شده ، به ظاهر اونو از تو جدا می کنن ولی در اوج غم نمی خوای آرزوهاتو پس بگیری ... کم نمیاری ... جا نمی زنی ...
گاهی وقتا دلت نمی خواد سکوت یه نفر رو ببینی ، چون خیلی سنگینه ... چون ناراحتت می کنه و چون نشون می ده اون دیگه شاد نیست ... حاضری خودت بجای اون ساکت باشی ، نه بخاطر اینکه سکوت کردن برای تو کار آسونیه ، بخاطر اینکه نمی خوای ؛ اصلا نمی تونی ناراحتیشو ببینی ، اشکشو ...
خب ، این نامه مثل اینکه تا حالا تقریبا سرگشاده بوده ولی همین الان سرشو به نام دوست عزیزم می بندم ، هر چند یک سال و چند ماه دوستی، مدت زیادی نیست ، ولی حلاوتش تو زندگی من عجیب مثال زدنیه ... خیلی اتفاقات افتاد برامون ، برای تو ،برای من ،برای همه مون ، خوب ِخوب ِخوب ... بد ِبد ِ خوب!!! که خوب و بد ؛ خدا رو شکر می کردیم که خوب، خوب است و اگر هم بد، یه خیری توش مقدر و مقرر شده بود ...
بهر حال ، از داشتن چون شمایی به خود می بالیم
، ان شاالله هر روزتون عید باشه ، بابت قصور و تقصیر انجام شده و نشده ، معذرت می خوام ، و هر چی دیدی و ندیدی حلال کن ...دلم می خواد تا همیشه با هم باشیم ، دل تو هم می خواد ؟!!
ارادتمند شما ؛ یه دوست ( حال می کنم بنویسم تقی ؛ ولی زشته تو وبلاگ!!!)
یواشکی_دلم خیلی برات تنگی شده_ می دونی که من در بیان احساسات زیاد صریح نیستم
...
سیزده /چهارده فروردین 1387 / خوشبخت باشی
___
*** آخیش ؛ دلم یه کمی گشاد شد ، پس کی شونزدهم میشه!!! حالا خوابم میاد یه کمی ، وگرنه ادبی تر می نوشتم ، دیگه انشاالله دفعه ی بعد ...
*** یه سوال ؛این مسئولین محترم پارسی بلاگ جدی جدی مطالب وبلاگها رو می خونن ؟! بیچاره ها چی می کشن از دست من !!! پارسی بلاگی ها هم حلال کنن ...اصلا حالا که بحث طلب حلالیته ، آهای ملت ؛ حلال کنید دیگه ... یه وقتی تو صف غذا ، ژتون ، تو کمیته ی انضباطی !!! ، دم در وروی خوابگاه ، تو اتاق ، سر کلاس _که فکر نمی کنم !_ ولی بهر حال ... صف نونوائی (من تو عمرم یه با رفتم نونوائی ، اونم کلاس سوم ابتدائی بودم ، که ناک اوت شدم دیگه نرفتم !) ؛ غیبت ، تهمت ، دروغ ... خلاصه به بزرگواری خودتون ببخشید اول سالی بذارید خیالم راحت باشه ...
** یه چیز دیگه هم بگم حالا که نوشتنم اومده ، در مورد نونوائی و این جور جاها که برای رسیدن به هدف تو صف موندن لازمه ، خانواده اصولا منو نمی فرستن ، چون بندگان خدا اگه گرسنه شون باشه و برای صبحونه نون بخوان ، من که برم پی اش ، برای شام نون می دم خدمتشون ... نه اینکه تنبل باشم ها ... نه ! اصولا تو صف ، سه سوت جامو میدم به هرکی مستحق باشه ، من هم مهربوووون!!!
*دیگه اینکه یه پست تو ذهنمه ، مخصوص مسئولین محترم این آب و خاک ! همه می رن دل طبیعت دلشون وا شه، من نیم ساعت پریدم تو کوچه دلم گرفت اشکم در اومد برگشتم !!!_البته نه به این شدت ! ولی فردا می گم براتون ...
| Design By : Pichak |

