سفارش تبلیغ
بزرگترین تونل شهری
هرگاه با دیگران بودم خودم را تنها می دیدم... - دلم از غربت سنجاقک، پٌر

دلم از غربت سنجاقک، پٌر


و خدایی که در این نزدیکی است


سلام


____


امروز نه خیلی خوب بود ، نه خیلی بد بود ... بهر حال روز خدا بود دیگه ... ابری بودم خدا رحم کرد بارونی نشدم ... می خوام یه سری از جمله های « نامه ای به دوست » دکتر شریعتی رو بنویسم ... خیلی قشنگه ، البته از نظر خودم ... امید که بپسندید ...


___


... من تنها صفتی را که برای خودم می پسندم «صمیمیت و صداقت» است و اگر هم کم داشته باشم ، لااقل آنرا سخت دوست می دارم که عزیزترین حالتی است که یک انسان می تواند داشته باشد ...


...شما می دانید که من بیماری خودنمایی و شهرت طلبی ندارم و گمنامی و تنهایی دو دوست همواره همدم و هم پیمان منند و این پیمان را هرگز نشکسته ام و از این رو به آن چه مرا در آن کتاب خوانده اید و مردم آنچنان خواهندم شناخت اهمیتی نمی دهم و می دانید که با همه ی ایمانی که به سرنوشت مردم دارم و زندگیم را همه وقف مردم کرده ام و این کلمه را می پرستم ، اما هرگز دلهره ی این را نداشته ام که مرا چگونه می شناسند و از من چه می گویند ، زیرا نه به خودم اهمیت می دهم که وسوسه ی آن را داشته باشم که مرا درست بشناسند و نه به بینش و فهم عموم اعتقادی دارم که مرا چگونه خواهند دید و خواهند یافت! و همیشه به سرنوشت مردم می اندیشم نه نظرشان....


... چه هراسی بالاتر از این که کسی خود را در درون خویش گم کرده باشد ؟ چه پریشانی ای بیشتر از این که کسی بیگانه هایی را در درون خویش؛ چه میگویم؟ در خود خویش ، به چشم ببیند که چنان با خود خویش درهم آمیخته اند و خود را همانند او نموده اند که اکنون من نمی دانم خود در آن میانه کدامم؟ چه وحشتناک!


بی تابی های من ، تناقض های من ، بی نظمی های من همه زاده ی این پریشانی است. این حیرتی که امیدوارم تو و هیچ یک از آنان که دوستشان می دارم بدان دچار نگردند .


تو می دانی که ، من از میان همه نعمت های این جهان ، آنچه را برگزیده ام و دوست می دارم تنهایی است...


...من تنها تنهایی را برگزیده ام که اگر این صومعه ی پاک و پناهگاه مانوس نبود، مرا این دنیا که در و دیوارو همه ی ساکنانش با من بیگانه اند ، دشمن اند می کشت . تعجب می کردی که آدمی چون من چگونه با این گرمی و گستاخی با مردم در می آمیزد ، به میان جمع می رود، در همه غرق می شود، هرکسی را تحمل می کند، این همه آدمهای جورواجور هرکدام خود را با او جور می یابند !


می دانی با چه پشتگرمی تا قلب این دریای جمعیت می رفتم و در دیگران غرق می شدم؟ هرکسی را و هرچیزی را تحمل می کردم؟ من در پشت سر ،برج و باروی استوار و نفوذناپذیر تنهایی را داشتم که هرگاه دیگران برایم تحمل ناپذیر می شدند و هرگاه زندگی می خواست گریبانم را به چنگ آورد ، به درون این معبد پناه می بردم و درها را می بستم، راحت! ماه اگر حلقه به در می کوفت جوابش می کردم ...


... هنوز هم همچنانم ، اما حادثه ی دیگری پیش آمده است که مرا به باد داده است. آن خانه ی امن و برج و باروی اسستوار چنان در هم ریخته است که نمی دانی . اکنون تنهایی من نیز از من گرفته شده است. بی سرو سامانم،‏ آواره ی آواره...


... هنر من و بزرگترین هنر من : فن زیستن در خویش. همین بود که مرا تا حال زنده داشت. همین بود که مرا از این همه دیگرها و دیگران ِ بیهوده مصون می داشت. هرگاه با دیگران بودم خودم را تنها می دیدم...


... هرکه مرا می ستاید و می شناسد ، خود را با او نا آشنا تر می یابم، مثل کسی که در برابرم بایستد و یا در جمعی بنشیند و هی از کت و شلوار و پالتوم حرف بزند. و هی تعریف کند که چه رنگی !؟ چه دوختی !؟ چه پارچه ای !؟ به من چه ؟ و همین هم هست که هر که به من بد می گوید و دشمنی می ورزد و دشنام می دهد مرا نمی آزارد و بردباری های من که آن روز تو را آن قدر به خشم آورده بود از این جاست...


...از هراس این خلوت سرد، این غربت ساکت می گریزم. تنهایی مرا به ستوه آورده است. به خود پناه می برم ، همان خود خود که اکنون سر زده است، کشف کرده ام و با چهره ای راستین و صمیمی آنرا در کنار خویشتن می بینم... همه ی خوبی ها و زیبایی ها و جلال ها و تعالی ها و تقدس ها ، همه ، در همین است. همین است و جز او هر چه هست کف است و حباب و فریب و دروغ و سراب. خیال است و بیهودگی . سکوت من که تو را به وحشت انداخته و دیگران را به بدگمانی! از همین است که من با او در گفتگویم. چه حرف ها ! همه ی آن گفتن هایی که کلمه نمی یافتند،همه ی آن گفتگوهایی که چنان برهم انباشته و درهم فشرده شده بود که همچون عقده ای راه نفس را بر من بسته بود و گاه خفقان چنان روحم را در خود می فشرد که ، احساس مرگ می کردم، دارد باز می شود ، ذوب می شود ، دارم راحت می شوم...


... خداوند نعمت بزرگی که به آدم ها داده است این است که از شنیدن سکوت عاجزند و از این روست که همه آسوده و خوش زندگی می کنند. چقدر نشنیدن ها و نشناختن ها و نفهمیدن ها است که به این مردم آُایش و خوشبختی بخشیده است و این نیز یکی از آنها است . و اما تو می توانی تصور کنی که درد آن که چنین سکوتی را ، نه تنها می شنود ، بلکه خود آنرا در سراسر روحش دارد _ و چه می گویم؟_ آنکه چنین سکوتی را میگوید، آن را تحمل می کند چیست؟ مهربابا اکنون در هند چهل و هفت سال است سخن نگفته. نیم قرن سکوت! کار مشکلی است، اما سکوت او مشکل نیست که او خود آنرا اختیار کرده است. سکوت من مرگبار است که بر من فرود آمده است. بدان دچار شده ام . چه بگویم که چیست ؟ به که بگویم؟ به تو؟ که خانمت می گفت :‏«ازوقتی مدیر کل شده ای ناراحتی های روحی و فکریت تخفیف یافته است؟»... چه ضرورتی دارد که سخن بگویم؟ به کسی بگویم ؟ بنامم ؟ چه رنج بی ثمری!


... نمی توانم سکوت را تحمل کنم . نمی توانم چیزی بگویم ولی ساکت خواهم ماند. من اکنون احساس کسی را دارم که درد جان سپردن را تحمل می کند و می داند که ، از آن پس آرامش است و نجات...


نامه ای به دوست/ دکتر علی شریعتی / مجموعه آثار


______


 خیلی از این جمله ها رو دوست داشتم به دور و بری هام بگم ولی ... بهر حال اگه نگفتم؛ نوشتم دیگه ، دکتر هم که کارم رو آسون کرد ! اگه می دونستید وقتی اینا رو می خوندم چه احساسی داشتم ... خدایش بیامرزاد


بهشتی باشید


 


نوشته شده در پنج شنبه 8/1/87ساعت 12:27 صبح توسط مائده نظرات ( ) |


Design By : Pichak

جاوا اسکریپت