دلم از غربت سنجاقک، پٌر
این پست را باید چند روز پیش می گذاشتم. اما نشد و نشد و نشد...
امروز جمعه است، اما به تاریخ همان روز و همان ساعت ثبتش می کنم که یادمان بماند.
اسمم در قرعه کشی عتبات دانشجوئی در آمد. یک نفر محرم را هم می توانم همراه ببرم.
مخاطب خاص خیلی از نوشته هایم هم حج دانشجوئی قسمتش شد...
هنوز رفتنمان قطعی و مشخص نیست. اما دلم نیامد ننویسم.
کاش مکالمه ی آن شبمان را ضبط کرده بودم...
یه زمانی همیشه هشت کتاب دستم بود... مخصوصا تو سالهای سوم دبیرستان و پیش دانشگاهی... روحم به سهراب نزدیک بود... خیلی نزدیک... چند وقتی هست که ازش دور شدم؛ اما هنوز فوق العاده دوستش دارم...
سالروز تولدشه... یکی یه فاتحه به روحش هدیه کنیم و ... بد نگوئیم به مهتاب اگر تب داریم...
آدرس و عنوان وبلاگم رو هم از سهراب دارم...
عکسها از www.sohrabsepehri.com
*رفته بودیم سفر... آستارا، اردبیل، سرعین... برای اولین بار تو زندگیمون تو تابستون کاپشن پوشیدیم! جالب بود!
* پاییزم اومد... چند روزی هست که غمگینم ولی سعی می کنم به روی خودم نیارم... از تغییر فصل ِ یعنی؟!
* امروز دوم مهر بود... یادتِ دخترک؟ :-|
* خونه تکونی کردیم... فرشا رو دادیم بشورن، خودمونم کل خونه رو شستیم... خونه تکونی چه وقته آخه!!!!
* فردا کلاس دارم ... یعنی یه هفته ای هس که کلاسامون شروع شده، ولی من و چند نفری که ازشون خبر دارم نرفتیم... فردا میریم ان شاء الله
*مثل خیلی وقتها چندتا موضوع برا نوشتن تو ذهنم هست، ولی حسش نیست...
* خسته ام... ناراحتم... غمگینم...

| Design By : Pichak |

