دلم از غربت سنجاقک، پٌر
و خدایی که در این نزدیکی است
سلام
دیروز صبح رسیدم ... تو اتوبوس خیلی خوش گذشت ... انقد خوشحال بودم که خوابم نمی برد ... وقتی رسیدم خوابگاه بچه ها رو بیدار کردم _ عمدا نبود ها
_فکر کن ! پنج صبح جیغ و داد و کل و سوت و کف
و زیپ ساک و صدای پلاستیک و نور مهتابی و باز کردن در بالکن و باد سرد و آهنگای تو گوشیمو هزارتا شلوغ بازی دیگه
که ملت از خواب پریدن خلاصه یه کم حرف زدیم و نماز و بعد اونا خوابیدن ... من که خوابم نمی برد ... خوب خیلی خوشحال بودم ! تا اینکه رفتیم سر کلاس و من تازه فهمیدم که چقد خسته ام !
وای ی ی ی
دستم آنچنان درد میکرد که ... خوابم هم میومد ... یعنی من از اون دوتا کلاس هیچ چی نفهمیدم ... هر چند سر دومی یکم بهتر بودم ولی دلم می خواست همه رو بزنم
بس که حرف می زدن و چرت و پرت می گفتن ... وای ... سرم رفت ... نمی دونم چرا همه یه هو با مزه شده بودن و هی پارازیت مینداختن .. خلاصه اینکه خیلی اعصابم خرد بود ... رفتیم خوابگاه و خوابیدم تا اینکه خوب شدم . امروز هم کلاس تذهیب داشتیم . وای چقدر خندیدیم ... خیلی خوب بود البته دوستم سر کلاسreading نبود و زیاد نچسبید ولی بهر حال ... بعدش هم بچه ها رفتن بیرون و من نرفتم ... نشستم تو حیاط دانشکده و کیف یکی از بچه ها هم کنارم بود تا اینکه پیداش شد و بردش ... من هم هی خط می نوشتم البته با مداد و یه اتفاق قشنگ هم بعدش افتاد. خواستم نرم خوابگاه و نرفتم . یه کم از در و دیوار طراحی کردم و بعش هم اومدم کافی نت ! اصلا حس کلاس ادبیات انگلیسی رو ندارم ... حالا اگه فارسی بود با کله می پریدم تو کلاس ها ... حیف که پاسش کردیم ... کاش هر ترم یه ادبیات فارسی داشتیم که دلم بهش خوش باشه ...
اگه این تذهیب و خوشنویسی و اینا نبودن تحمل اینجا خیلی سخت بود ... اگه این چند نفری که دوستشون دارم نبودن ، تحمل بقیه ادما هم خیلی سخت بود ...آخه آدما خیلی با هم فرق میکنن . حالا با هم که فرق می کنن هیچ چی ... با حرفایی هم که می زنن منطبق نیستن ... نظر خودشونو هم رد می کنن ... حرف خودشونو انکار می کنن ... کم مونده وجود خودشونو هم انکار کنن ... چند وقته که به این فکر میکنم آدما چطور میتونن اینقدر حرف بزنن ؟ حالا حرف بزنن ولی چطور می تونن اینقدر راحت چرت و پرت بگن ؟ دروغ بگن؟ از یکی بد بگن؟ تهمت بزنن؟ فحش بدن؟
گاهی وقتا حالم از خیلی ها بهم میخوره
گاهی وقتا از خودم هم همینطور
وقتی میبینم یه آدم ، نمی تونه آدم باشه ! نمیتونه خیلی کارهای بدو نکنه ... نمی تونه جلوی یه کار بد رو بگیره ... نمیتونه یکیو مسخره نکنه ... نمی تون به یه کسی که احترامش حد اقل تو جمع واجبه احترام بذاره ، تیکه نندازه ... احترام استادش رو حفظ کنه ... جاهایی که لازم نیست حرف بزنه ، خب نزنه . مگه مجبوره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اگه میخواد چرت بگه ، نگه خیلی بهتره! اه ... مثه اینکه باز زدم تو خاکی ...
خلاصه اینکه
گاهی وقتا به عقل بشر شک می کنم!
یا حق
و خدایی که در این نزدیکی است
سلام
خواستم برم ها ... ولی گفتم این چند تا چیزو بگم و بعد ...
اول اینکه عنوان وبلاگو عوض کردم و از این به بعد هر چند صباحی این کارو میکنم و شعر و جمله ای رو که دوست دارم میذارم ...
دوم اینکه قالب رو هم عوض کردم و این کار هر چند وقت یه بار با انتخاب یکی از دو تا قالب مورد علاقه ام انجام میشه...
سوم اینکه به زودی نویسنده های اینجا دوتا می شن ... چه شود ! مثل همون آشپز و اینا دیگه ... البته همونطور که میدونید مشخص میشه که کدوم یادداشت ها رو کدومامون نوشتیم ... به نظر من که جالبه ... تا حالا همچین تجربه ای نداشتم !!!
چهارم اینکه تا چند ساعت دیگه باید برم _ چه ربطی داشت؟_ خب اتفاق به این مهمی رو دلم نیومد نگم!
پنجم اینکه از اونجایی که من کلا انسان فوق العاده خوش شانسی هستم _ رو دست من پیدا نشده هنوز _ از همون اول که پامو گذاشتم اینجا این آسمون شروع کرد های های گریه کردن ... البته نفهمیدم واقعا منظورش چی بود ، ولی خب حتما اشک شوق بوده !!! خلاصه شونصد تا کار داشتم که فقط دوتاشونو دیروز انجام دادم و دیگه نشد کاری بکنم _ آخه خیلی از بارون زیاد بدم میاد ، دوستم بهم میگه کاغذ!!! _ آسمون همینطور یه ریز تا صبح امروز گریه می کرد ، نمی دونم چی شد که یه هو آفتاب در اومد ! فکر کن 4 روزه اینجام ، یه رنگ زرد تو این آسمون ندیدم . خب اینم احتمالا مال این بوده که خورشید خانم دیده من دارم میرم اومده یه سلامی عرض کنه و چشمش به جمال من روشن بشه که نمونه به دلش ... اونوقت آسمون میشینه از دوریه من دوباره گریه میکنه . من هم هی سلام علیکم رو با خورشید خانم کش میدم و از این ور و اون ور حرف میزنم تا برم و بعد آسمون بباره ...
ششم ..... تموم شد دیگه ...
یا حق
و خدایی که در این نزدیکی است
چقدر زود دیر شد....................
یا حق
و خدایی که در این نزدیکی است
یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم دولت صحبت آن مونس جان ما را بس
از در خویش خدا را به بهشتم مفرست که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس
یا حق
و خدایی که در این نزدیکی است
سلام
میخوام یه تیکه هایی ازمقاله های دکتر علی شریعتی بنویسم ، که خیلی دوستشون دارم ...
اول میخواستم مقاله شو کامل بنویسم ولی گفتم نکنه بزنم نون چندتا ناشر و فروشنده و ... آجر کنم ، و از اونجایی که حقوق کتاب هم محفوظ بود ، این شد که یه قسمت هاییشو که خیلی قشنگه و من خیلی خوشم میاد می نویسم .
دوست داشتن از عشق برتر است
دوست داشتن از عشق برتر است . عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نا بینایی. اما دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال .
عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هر چه از غریزه سر می زند بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد ، دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می یابد .
عشق در غالب دل ها در شکل ها و رنگ های تقریبا مشابهی، متجلی می شود و دارای صفات و حالات و مظاهر مشترکی است اما دوست داشتن در هر روحی جلوه ای خاص خویش دارد و از روح رنگ می گیرد و چون روحها بر خلاف غریزه ها هر کدام رنگی و ارتفاعی و بعدی و طعم و عطری ویژه ی خویش دارد ، می توان گفت که به شماره ی هر روحی ، دوست داشتنی هست .
عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر می گذارد ، اما دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می کند و بر آشیانه ی بلندش روز و روزگار را دستی نیست...
عشق در هر رنگی و سطحی ، با زیبایی محسوس ، در نهان یا آشکار رابطه دارد. چنان که شوپنهاور می گوید :" شما بیست سال بر سن معشوقتان بیفزایید ، آنگاه تاثیر مستقیم آنرا بر روی احساستان مطالعه کنید."
اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گیج و جذب زیبایی های روح که زیبایی های محسوس را به گونه ای دیگر می بیند .
عشق طوفانی و متلاطم و بوقلمون صفت است ، اما دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار و سر شار از نجابت است ...
_دکتر علی شریعتی / کتاب هبوط در کویر /چاپ 25/1386_
یا حق
و خدایی که در این نزدیکی است
سلاااااااااااااااام
من اومدم خونه ... اینجا هم که هوا روی خوش نشون نمیده که ... همیشه دلش گرفته ...
نمیدونم چرا خیلی از آدما هر چی که بزرگتر می شن کوچیکتر میشن !!!هر چی میرن بالاتر پست تر میشن !هرچی عقلشون بیشتر میشه عاطفه شون کمتر میشه !هر چی بیشتر یاد میگیرن کم تر یاد میدن و هزارتا مورد دیگه ...ترمای قبل دانشگاه رو بخاطر یه چیزایی به اضافه ی یه چیزای دیگه دوست نداشتم .حالا یه مورد از اون چیزا از بین رفته ولی هزارتا مورد دیگه بهشون اضافه شده که باعث میشه آرزوی محالی رو بکنم ... کاش آدما همیشه تو اول کار بمونن ، بچه بمونن ...اصلا یه جور دیگه آرزو میکنم که اونقدرا محال نباشه ... کاش آدما همیشه پاکی کودکانه شونو حفظ کنن... درسته پارسال خیلی چیزا آزارم میداد ولی دوستی بود ... وقتی بچه ها با هم خوب بودن خوشحال بودم ... با اینکه همه برای اولین بار همو می دیدن ، رابطه ی خوبی با هم داشتن ... کسی خودشو نمی گرفت اگه هم خودشو می گرفت یا هزارتا کار دیگه می کرد و نمی کرد ؛ از همون اول این مدلی بود .نه اینکه دو ترم شاد و شنگول بپره و حالا میبینی اصلا نیستش ، اون یکی خودشو کشیده کنار ... یکی میاد کسیو تحویل نمی گیره ...اون یکی به عالم و آدم چشم غره میره ... یکی دیگه انگار از دماغ فیل افتاده ... اصلا نمی دونم چشونه این ملت ... یه هو همه قاطی کردن ...از دست همه شون شاکیم ... نمیدونم اینا از کجا آب می خوره ... از فقر فرهنگی شاید!!! اینکه اینقدر بی جنبه ایم که نمی تونیم بدون دخالت دادن خیلی چیزا با جنس مخالف زندگی کنیم ... همکلاسی باشیم ... همکار باشیم ... حرف بزنیم ... خیلی ها خیلی کارا کردن که باعث شدن همه به همدیگه بدبین شن ...به خودشون هم شک دارن بابا...یعنی حد وسطی برای روابط تعیین نشده ... یا آره یا نه ... یا برا یکی می میریم یا چش نداریم ببینیمش ... همش اغراق ... حالا اینا که خوبش بودن ... یکی تا دیروز خوب بوده ها ، امروز میاد می بینی نمیشناسدت ! این یعنی چی آخه؟؟ ؟ الله اکبر ... اینقدر گاز می دیم که مجبور میشیم یه هو ترمز کنیم ... تعادل نداریم ... یا افراط یا تفریط ...
البته همه این جوری نیستن ها ... ولی خب دیگه ... خشک و تر با هم می سوزن از یه ور هم تو فرهنگ ما مخصوصا تو خانوما چشم و هم چشمی هم زیاده ... این بندگان لطیف خدا تو کار بد هم چشم و هم چشمیشون تمومی نداره و کم کم همه مثل هم میشن . مثل قیافه ها و لباسا که همه دارن شبیه هم میشن!!!
باز هم میگم خیلی شاکیم ... مخصوصا از جنس لطیف!
یا حق
و خدایی که در این نزدیکی است
سلام
دیروز تولد سهراب بود 
کاش بود و می شد به خودش تبریک بگم
ولی الان که نیست ، تولدشو به تمام اونایی که دوستش دارن و بهش احترام میذارن تبریک میگم ...
...
من به سیبی خوشنودم
و به بوئیدن یک بوته ی بابونه.
من به یک آینه،یک بستگی پاک قناعت دارم
من نمی خندم اگر بادکنک می ترکد
و نمی خندم اگر فلسفه ای ماه را نصف کند...
من نمی دانم
که چرا می گویند: اسب حیوان نجیبی است،کبوتر زیباست
و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست
گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد
چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید
واژه باید خود باد ، واژه باید خود باران باشد.
-قسمتی از صدای پای آب / سهراب سپهری / کاشان 1343-
گاهی وقتا فهمیدن حرفاش خیلی سخته ... ولی فقط خوندن از رو جمله هاش و شعراش و خاطره هاش به من آرامش میده ... سادگی و کوتاهی جمله هاش و فقط فهمیدن معنای ظاهریش برام کافیه... کاش هنوز زنده بود ....
یا حق .
و خدایی که در این نزدیکی است
سلام _با عرض پوزش _
نه به اون که دو هفته نمی نویسم نه به اینکه امروز سه بار نوشتم ...امروز حس خاصی داشتم ... حال و هوای عجیبی بود ... تو دانشگاه مراسم تدفین شهدای گمنام داشتیم . با دوستم رفتیم محل تشییع ... بازم حس عجیبی بود ... هر چند نشد تا آخرش بمونیم و اومدیم ولی همونش هم کافی بود که آدمو ببره تا اوج آسمون ... چند تا از استاد ها رو هم همونطرفا دیدیم ... همه چی قشنگ بود _هر چند مثل همیشه یه چیزایی دیدم که به درست بودنشون شک دارم_ ولی بازم همش قشنگ بود ... خیلی وقتا به یه سری آدم بر می خورم که به اسم یه چیزایی یه کارای دیگه میکنن و هیشکی هم صداش در نمیاد ، مثل امروز ... اصلا صدای یه نفر که تو اون همه آدم به جایی نمی رسه ... ولی قشنگ بود ... زلال بود ... آبی بود ؛ رنگ آسمون ...بعدش خواستیم با اتوبوس بریم تا مقصد . رفتیم در دانشکده و یادمون اومد که یکی از هم اتاقی های پارسال ، اون دورو برا یه کاری داره . منتظرش نشستیم که ببینیمش و بریم . خیلی خوب بود ... کلی خندیدیم ...چقدر سر به سرش گذاشتم ... خیلی دوستش دارم این دختر رو ... چه روزایی رو داشتیم با هم ... خلاصه اینکه رفتیم رسیدیم به محل تدفین و یه کمی هم اونجا دلمون گرفت ... ولی هنوز قشنگ بود... همش حس غرور و افتخار و ... نمیدونم چرا چند وقتیه هی یه عالمه چیز میاد تو ذهنم که بنویسمشون ، تا میام بنویسم یادم میره . شاید مال اینه که همون موقع کامپیوتر دم دست نیست و به تعویق میندازم نوشتن رو ... ولی از این به بعد نکات مهمش! رو یادداشت می کنم تا یادم نره و بیام اینجا بنویسم _همچین حرف میزنم که انگار ملت همه منتظرند که من بیام و بنویسم !!!_ خب دیگه دیره ... من باید برم .
خیلی خیلی خیلی .... التماس دعا
یا حق
و خدایی که در این نزدیکی است
سلام
امروز کلاس ندارم ... اومدم که بنویسم . دیگه اینجا شده دفتر خاطراتم که تقریبا هفتگی می نویسمش ... تجربه ی قشنگیه ... آدرس دفترم رو به چند تای دیگه از بچه ها دادم چون دیگه دلم نمی خواست اینجا رو خصوصی بنویسم _ یه دفتر خاطرات عمومی !!!_ خصوصیاشم تو همون دفترچه هایی می نویسم که تند و تند برگاش تموم میشه ... حالا از چند روز گذشته می نویسم ... جزئیاتش یادم نیست ولی.... یه کلاس انشا داشتیم . هر چند انگلیسی بود ، ولی خوب بود ... یه متن هم نوشتیم . موضوعش آزاد بود ؛ من در مورد خودم نوشتم ... نمیدونم چطور شد ... دیگه اینکه دیروز یه دو جمله برا شاد کردن دل معلممون _که خیلی هم خوبه_ حرف زدم . خندم گرفته بود ... تا حالا صدامو نشنیده بود ... تو چشاش یه تعجبی هم بود . البته خودش گفت که من جواب بدم ها وگر نه من که عمرا ... آخرش هم به یه ویژگی تو شخصیت ما پی برد! خلاصه اینکه خوب بود ولی به پای نوشتن نمی رسه ... نوشتن هزار بار از حرف زدن بهتره ... زیاد دلم نمیخواد حرف بزنم ، ولی اگه گذاشتن ... یه نکته ی خیلی جالب هم تازگیها اومده تو ذهنم ، نمی دونم چطوریاس که یه وقتایی دوستم حرفی رو که من میخوام بگم میگه ... اصلا عین جمله ی تو ذهن منو قبل از اینکه من بگم ، میگه . عجیبه ! یه عمر می گفتیم : کاش مردم دانه های دلشان پیدا بود ، رو خودمون جواب دارد و اجابت شد !!! یه چیز دیگه هم که دیروز بهش رسیدم این بود که آدما خیلی هاشون شکل دست خطشون حرف می زنن نمیدونم چقدش درسته ها ولی خب من اینطوری فکر می کنم .خیلی چیزا تو ذهنم بود که بنویسم ها ولی همش یادم رفت ...
این روزا و شبا خیلی خیلی التماس دعا ...
یا حق
و خدایی په در این نزدیکی است
سلام
_...
بی تو در می یابم ، چون چناران کهن
از درون تلخی واریزم را
کاهش جان من این شعر من است
آرزو می کردم
که تو خواننده ی شعرم باشی
_ راستی شعر مرا می خوانی؟_
نه ، دریغا هرگز
باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی
_کاشکی شعر مرا می خواندی!_
_حمید مصدق_
_...
گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید
آن زمان که خبر مرگ مرا ؛
از کسی می شنوی ، روی تو را ، کاشکی می دیدم
شانه بالا زدنت را _بی قید_
و تکان دادن دستت _ که مهم نیست زیاد_
و تکان دادن سر را که _ عجیب! عاقبت مرد؟_افسوس!
کاشکی می دیدم!
من به خود می گویم : چه کسی باور کرد، جنگل جان مرا، آتش عشق تو خاکستر کرد؟
_ حمید مصدق_
_ یک لحظه آرامش
بید مجنون زیر بال خود پناهم داده بود
در حریم خلوتی چان بخش راهم داده بود
تکیه بر بال نسیم و چنگ در گیسوی بید
مسندی والاتر از ایوان شاهم داده بود
شاه بودم بر سر آن تخت ، شاه وقت خویش
یک چمن گل تا افق چای سپاهم داده بود
چتر گردون سجده ها بر سایبانم برده بود
عطر پیچک بوسه ها بر پیشگاهم داده بود
آسمان دریای آبی ، ابر ها قو های مست
شوق یک دریا تماشا بر نگاهم داده بود
آه ای آرامش جاوید کی آیی به دست؟
آسمان یک لحظه حالی دل بخواهم داده بود
_فریدون مشیری_
یا حق
| Design By : Pichak |
