سفارش تبلیغ
ساعت مچی smart
فروردین 1387 - دلم از غربت سنجاقک، پٌر

دلم از غربت سنجاقک، پٌر


و خدایی که دراین نزدیکی است


سلام


___


آهاااای ...


ظاهر ِ پاک ؛


با شما هستم ...


ای سکوت محزون ،


ای چشمانت پر از ناگفته های رمز آلود ،


ای تفکر کوتاه عمیق ...


شما...


ای دستان یاری دهنده به کلام؛


ای گام های مردد ،


ای نگاههای سربسته


ای لبخندهای از سر دوری از عالم و آدم


و لبخندهای از سر مدهوشی ،


شما ...


ای من نهفته در شما ،


کاش پاک باشی و به یادم آوری پاک بودن را


و از یادم ببری گناهانم را


نه مثل من باشی ،


پر از خاکستری ها ...


کاش سپید باشی ؛


ای ظاهر ِ پاک ...


____


اینو یکی دو ساعت پیش از روی تعجب و مدهوشی نوشتم !!! عجیب متعجبم ها!!! عجییییب ...


 


                     بهشتی باشید


 


نوشته شده در چهارشنبه 28/1/87ساعت 7:41 عصر توسط مائده نظرات ( ) |

و خدایی که در این نزدیکی است


سلام


___


 از همین اول برم سر اصل مطلب قشنگ تره !


پنج شنبه بود و طبق معمول اتاق دو نفره بود و طبق معمول حوصله هامون سر رفته بود و طبق معمول وقت گرسنگی کشیدن و بدون شام موندن بود که با هم اتاقی باقی مونده ، قصد بیرون رفتن کردیم ...


با شوق و ذوق و علاقه و اطمینان به اینکه بالاخره می ریم یه ماده ی خوراکی پیدا می کنیم ، لباسا رو پوشیدیم و شال کلاه کردیم و کفش هم به پا کردیم و رفتیم دم در ، برقا رو خاموش کردیم و اومدیم بریم بیرون ، که یه صدای عجیب آهسته ی ترسناک شنیدیم ... اولش به خودمون شک کردیم ولی دوباره صدا اومد ... از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون یه چیزی ته دلمون تکون خورد ! آخ ترسیدییییم ....


برقارو روشن کردیم و اومدیم تو اتاق ...


صدا هنوز میومد ... یه کسی داشت یه چیزی می خورد ... رفتیم دنبال صدا ... از تو کمد ظرفها و خوراکی ها بود... در کمد رو باز کردیم ولی هنوز صدا میومد ... یه صندلی آوردم گذاشتم زیر پام و مثل خواهر پسر شجاع!!! رفتم بالا ! چیزی نبود ولی صدا می اومد ... با دسته ی جارو زدم به کمد و چشمتون روز بد نبینه ، که چشم ما دید ! یه موش خاکستری کوچولوی تپل مپل از بسته ی کیک شیرجه زد سمت برنجها !!!


و جیغ های بنفش هم اتاقی محترم بود که در حال فرار به گوش می رسید ... من هم شوکه شده بودم و به تبعیت از محیط شروع کردم جیغ زدن و دوان دوان محل جنایت رو ترک کردم! رفتیم سمت بالکن و از اونجا به بالکن اتاق همسایه و از اونجا هم یه یا الله گفتیم و خودمونو با شدت غیر قابل توصیفی به داخل اتاق همسایه پرت کردیم !!!


بیچاره ها رو نمی شد از دیوار تمییز داد ، بس که ترسیده بودن !!!


یه کم که نفسمون اومد سر جاش ، و بهمون قوت قلب دادن ، برگشتیم به محل حادثه! و کلیه ی اتاقها رو از وجود این موجود آگاه کردیم ، تمام اتاقها هم زیر درشونو بستن تا از شر موش در امان باشن ... ما هم هر چی به سوراخ های اتاق سرک کشیدیم ، ردی ندیدیم ، جز چند تا کیک نیمه خورده با اثر انگشت موش!


با هم اتاقی عزیز و رنگ از رخسار پریده نشستیم به تفکر !


تله موش نداشتیم ، و با کمبود هم اتاقی دلیر مواجه بودیم و اتاق فاقد هر گونه ابزار دفاعی بود! پس فکر ها رو روی هم ریختیم و مسئولیت ها رو تقسیم کردیم !!! من رفتم رو صندلی و با دم جارو به در و دیوار می کوبیدم !!! و هم اتاقی هم برای فراهم کردن امکانات دستگیری موش ، به مسئولین خوابگاه مراجعه کرده و با یک بسته چسب موش برگشت !!!!


ما هر کاری کردیم ، آقا یا خانم موش از خونه شون نیومدن بیرون ... قصدمون هم خیر بود ، می خواستیم فراریش بدیم ، ولی بیچاره نمی دونس که !!!


چسب موشو به تمام نواحی مشکوک به حرکت موش مالیدیم و با خیال ناراحت رفتیم بیرون .


____


باآرزوی در دام افتادنش برگشتیم ، ولی مقدر نشده بود ...


شب رو در اتاق روبرو سکنی و تا صبح از ترس منتقل شدن موش به اتاقشون خوابمون نبرد ....


___


و اما دیروز ، پس از تحمل یک هفته ای موش در اتاق ، و مقاومت دور از تصور جناب موش در سوراخ خویش ، در پی یک غفلت کوچک ، به دام افتاد!!! و جیغ های پی در پی و متصل بود که از کوی و برزن بر می خواست !!!


آقا موشه چسبیده بود و گروه گروه می اومدن و می دیدن و فلش ها بود که رو صورت موش بدبخت برق می انداخت!!! فیلم و عکس و ...


خلاصه دوست شجاع ما ، موشه رو با مقوای زیرش و خاک انداز روش ؛ در حالیکه برای نجات پیدا کردن تقلا می کرد ، تحویل مسئولین مربوطه داد... من واقعا بخاطر داشتن همچین دوستی به خودم می بالم!!!


__________


**** اینم از این خاطره ی قشنگ که چون حال روحیم زیاد مساعد نیست ، نشد خیلی قشنگ و خیلی طنز بنویسم ...


*** بچه ها رفتن ...


** بچه های کلاس هم دارن رو به بهبودی می رن ، البته خوب که بودن ، روابط داره حسنه تر می شه ؛ خدا رو شکر ...


* درس خون شدیم ، عجیب !!!


 


                                                       بهشتی باشید


 


نوشته شده در چهارشنبه 28/1/87ساعت 7:19 عصر توسط مائده نظرات ( ) |

به نام شما و برای شما ...


از زمین به آسمان


سلام


گاهی وقت ها زندگی با تمام شیرینی اش ، دلم را می زند ... وقت رفتن است انگار ... می خواهم بروم ...


گاهی وقت ها به آرزوهایم فکر می کنم ... آرزویی ندارم ، انگار به هر چه خواسته ام رسیده ام _ چه می گویم !_ من که هیچ وقت چیزی نخواسته ام ...


گاهی وقت ها از دور به آدم ها نگاه می کنم ، چه دنیای زیبایی دارند ، اما انگار آدم ها هم از دور قشنگند! نزدیک تر که می روی غالبا یکسان می یابیشان ... سلام را که گفتی تازه همه چیز شروع می شود ، چه حرفها که ارزش سلام پر از معنا را زیر پا می گذارند...


گاهی وقت ها ، دل هوای یار می کند ... هوای شما را ... و به قولی میل اقامتگاه نخستین دارد وتلاش هایم نمی تواند بر بی تابی های دل ، مرهم باشد...


گاهی وقت ها با خودم می گویم ؛ تا کی دروغ بگویم و رنج بکشم ؟ تا کی دروغ نگویم و رنج بکشم ؟ و تا کی دروغ بگویند و رنج بکشم ؟؟؟


که اگر دروغ بگویم و ملتفت باشم ، سخت است احساس شرم در پیشگاه شما ...دردی است جانکاه که مرا تحملش سهل نباشد...


که اگر دروغ نگویم و خوشحال باشم ؛ سخت است تحمل انگ ساده لوح بودن و نادان بودن و مثل بقیه زرنگ نبودن ...


که اگر دروغ بگویند و من سرا پا گوش حرفهایی که می دانم دروغ است تا بجای او ، سر به گریبان خویش فرو ببرم ...


 


گاهی وقتها با خودم می گویم ، تا کی غیبت کنم  و در عذاب باشم ؟ تا کی غیبت نکنم و در عذاب باشم و تا کی غیبت کنند و من در عذاب باشم ؟؟؟


که اگر غیبت کنم و هشیار باشم ، چه سخت می شود نگاه کردن به  چشمان شما و آن بنده ی خوب شما ...


که اگر غیبت نکنم و شادان باشم ، رنجی است تحمل سکوت عذاب آور من بر یاران همه چیز برده از یاد !


که اگر غیبت کنند و من به هوش باشم و نا خواسته شریک حرفهایشان و نشسته بر سفره ای که گوشت برادر مرده در آن گسترده است ، سخت است طلب بخشایش در حالی که نگاه پر از شرمم را به زمین ِ باخبر از احوالم دوخته ام و از نگاه کردن به آسمان ابا می کنم ...


 


گاهی وقت ها در 20 سالگی ام ، احساس گناه 700 ساله می کنم و با زبان عقل نسبی و مطلق خودم ، به شما می گویم :


خدای من ،


تا چه زمان ، رنج  و صبر و پشیمانی و انتظار عفو ، در حالیکه شایسته اش نیستم ؟!!!


وقت رفتن باشد کاش ...


                                                                  


 


                                                    به امید دیدار


                                                     امضا/ بنده ای که خوب می شناسی اش ...


                                                 


 


نوشته شده در یکشنبه 18/1/87ساعت 9:28 عصر توسط مائده نظرات ( ) |

خدایی که در این نزدیکی است


سلام




 


امروز قرار بود از خاطره سیزده فروردین 1387 بنویسم ولی هرچی فکر کردم جز چند تا جمله رو مناسب ندیدم



 


گاهی وقتا آدم تو دلش میگه : کاش من هم آدم بزرگ بودم ...



گاهی وقتا من تو دلم می گم : کاش می تونستم جای یکی از این همه مسئول باشم


 


جای کسی که حداقل یه کمی از بودجه ی این سرزمین دست من باشه



اون وقت اون همه خونه ی نمور و کاه گلی و جاده های خراب سمت روستاهای اطراف شهر رو حتما یه کاریش می کردم



خیلی از روستاها غافلیم ها ... از کسایی که به یه کوچولو راحتی و آسایش قانع اند و به یک آینه ، یک بستگی پاک قناعت دارند ...



رفته بودم تو روستاهای دور از مرکز شهر ... دلم گرفت ... دلم شکست ...



شاید اگر من هم مسئول میشدم ... ... ... .



 


بهشتی باشید


نوشته شده در پنج شنبه 15/1/87ساعت 12:56 صبح توسط مائده نظرات ( ) |

و خدایی که در این نزدیکی است
سلام
__
بعد از نوشتن نامه ای به دوست دکتر شریعتی ؛ که در حقیقت وسیله ای بود که حرفهای تو دل خودم رو به اطرافیان بزنم ، حس خوبی داشتم ... حس رهایی ، آزادی ... که من گفتم ؛ خوش به حال اون کسی که شنید و حیف شد اگه کسی نشنید ...


الان دارم فکر می کنم چرا یه" نامه ای به دوست" از خودم ننویسم ؟! البته ، نامه ی من به دوست گلم اون هم تو وبلاگم  اونقدر رسمی و حزن برانگیز و پر از گله و ... نخواهد بود _ که البته باید بگم تو این اواخر کم از این نامه ها براش ننوشتم ! بیچاره دوست!!!_ مخلص کلام اینکه :
چند تا جمله می نویسم برای تو ، خدا کنه بخونی ، اگه نخونی هم باکی نیست ، مهم اینه که من نوشتم !
_________
برای دوست (همون نامه ای به دوست ورژن جدید با نویسنده ی جدید!)
                                سلام ؛
                               گاهی وقتا _ مثلا بعد از نوزده بیست سال زندگی_ آدم کسی رو می بینه ، نه ... پیدا می کنه ، نه ... خدا کسی رو سر راهت قرار می ده که تو هر چقدر تلاش می کنی حکمتش رو نمی فهمی ، هر چی با خودت کلنجار می ری که ببینی چه صوابی کردی که همچین ثوابی بردی ، راه به جایی نمی بری _این هم یکی از تفاوتهای من با بقیه ! همه دنبال حکمت حرج می گردن ما تو خوشبختی هامون هم دنبال دلیلیم!!!_ گاهی وقتا یه آدمی رو بدون هیچ دلیلی دوست داری  ،  فکر کن ... بدون دلیل ... دوست داشتن که دلیل نمی خواد ، دل می خواد ... شاید هم خوب بودن  ِ اون آدم تو رو جذبش می کنه و در حقیقت ؛ دل ، دلیل  ِ دل میشه ... گاهی وقتا خودت هم تعجب می کنی که یه رابطه فراتر از در کنار هم بودن ، هم اتاقی بودن ، هم کلاسی بودن و به قولی هم حجره ای بودنه ... شاید هم همین توفیق های اجباری واسطه ی فیض می شند و اون احساس ِ فراتر از همه چیز رو بوجود می آرند ...




گاهی وقتا دلت اونقدر برای کسی تنگ می شه که هر کجا که باشی دنبال کاغذ می گردی تا براش بنویسی ... گاهی وقتا دلت برای بودنش تنگ میشه... گاهی برای خوبی هاش ...گاهی برای به سختی کنار اومدن هاش با خودت ، گاهی برای خنده هاش ، یه وقتایی برای حرفاش و خیلی وقتا برای نگاهش ... نگاه خوشرنگ ِ مهربون ِ معصومانه اش ...




خیلی وقتا براش آرزوهای خوب می کنی و خیلی وقتا اون آرزوهای خوب برآورده شده ، به ظاهر اونو از تو جدا می کنن ولی در اوج غم نمی خوای  آرزوهاتو پس بگیری ... کم نمیاری ... جا نمی زنی ...




گاهی وقتا دلت نمی خواد سکوت یه نفر رو ببینی ، چون خیلی سنگینه ... چون ناراحتت می کنه و چون نشون می ده اون دیگه شاد نیست ... حاضری خودت بجای اون ساکت باشی ، نه بخاطر اینکه سکوت کردن برای تو کار آسونیه ، بخاطر اینکه نمی خوای ؛ اصلا نمی تونی ناراحتیشو ببینی ، اشکشو ...
خب ، این نامه مثل اینکه تا حالا تقریبا سرگشاده بوده ولی همین الان سرشو به نام دوست عزیزم می بندم ، هر چند یک سال و چند ماه دوستی، مدت زیادی نیست ، ولی حلاوتش تو زندگی من عجیب مثال زدنیه ... خیلی اتفاقات افتاد برامون ، برای تو ،برای من ،برای همه مون ، خوب ِخوب ِخوب ... بد ِبد ِ خوب!!! که خوب و بد ؛ خدا رو شکر می کردیم  که خوب،  خوب است و اگر هم بد،  یه خیری توش مقدر و مقرر شده بود ...
بهر حال ، از داشتن چون شمایی به خود می بالیم ، ان شاالله هر روزتون عید باشه ، بابت قصور و تقصیر انجام شده و نشده ، معذرت می خوام ، و هر چی دیدی و ندیدی حلال کن ...دلم می خواد تا همیشه با هم باشیم ، دل تو هم می خواد ؟!!
  ارادتمند شما ؛ یه دوست ( حال می کنم بنویسم تقی ؛ ولی زشته تو وبلاگ!!!)
     یواشکی_دلم خیلی برات تنگی شده_ می دونی که من در بیان احساسات زیاد صریح نیستم ...
                       سیزده /چهارده فروردین 1387 / خوشبخت باشی
 ___
*** آخیش ؛ دلم یه کمی گشاد شد ، پس کی شونزدهم میشه!!! حالا خوابم میاد یه کمی ، وگرنه ادبی تر می نوشتم ، دیگه انشاالله دفعه ی بعد ...
*** یه سوال ؛این مسئولین محترم پارسی بلاگ جدی جدی مطالب وبلاگها رو می خونن ؟! بیچاره ها چی می کشن از دست من !!! پارسی بلاگی ها هم حلال کنن ...اصلا  حالا که بحث طلب حلالیته ، آهای ملت ؛ حلال کنید دیگه ... یه وقتی تو صف غذا ، ژتون ، تو کمیته ی انضباطی !!! ، دم در وروی خوابگاه ، تو اتاق ، سر کلاس _که فکر نمی کنم !_ ولی بهر حال ... صف نونوائی (من تو عمرم یه با رفتم نونوائی ، اونم کلاس سوم ابتدائی بودم ، که ناک اوت شدم دیگه نرفتم !) ؛ غیبت ، تهمت ، دروغ ... خلاصه به بزرگواری خودتون ببخشید اول سالی بذارید خیالم راحت باشه ...
** یه چیز دیگه هم بگم حالا که نوشتنم اومده ، در مورد نونوائی و این جور جاها که برای رسیدن به هدف تو صف موندن لازمه ، خانواده اصولا منو نمی فرستن ، چون بندگان خدا اگه گرسنه شون باشه و برای صبحونه نون بخوان ، من که برم پی اش ، برای شام نون می دم خدمتشون ... نه اینکه تنبل باشم ها ... نه ! اصولا تو صف ، سه سوت جامو میدم به هرکی مستحق باشه ، من هم مهربوووون!!!
*دیگه اینکه یه پست تو ذهنمه ، مخصوص مسئولین محترم این آب و خاک ! همه می رن دل طبیعت دلشون وا شه، من نیم ساعت پریدم تو کوچه دلم گرفت اشکم در اومد برگشتم !!!_البته نه به این شدت ! ولی  فردا می گم براتون ...






 بهشتی باشید


نوشته شده در پنج شنبه 15/1/87ساعت 12:51 صبح توسط مائده نظرات ( ) |

و خدایی که در این نزدیکی است


سلام


____


امروز نه خیلی خوب بود ، نه خیلی بد بود ... بهر حال روز خدا بود دیگه ... ابری بودم خدا رحم کرد بارونی نشدم ... می خوام یه سری از جمله های « نامه ای به دوست » دکتر شریعتی رو بنویسم ... خیلی قشنگه ، البته از نظر خودم ... امید که بپسندید ...


___


... من تنها صفتی را که برای خودم می پسندم «صمیمیت و صداقت» است و اگر هم کم داشته باشم ، لااقل آنرا سخت دوست می دارم که عزیزترین حالتی است که یک انسان می تواند داشته باشد ...


...شما می دانید که من بیماری خودنمایی و شهرت طلبی ندارم و گمنامی و تنهایی دو دوست همواره همدم و هم پیمان منند و این پیمان را هرگز نشکسته ام و از این رو به آن چه مرا در آن کتاب خوانده اید و مردم آنچنان خواهندم شناخت اهمیتی نمی دهم و می دانید که با همه ی ایمانی که به سرنوشت مردم دارم و زندگیم را همه وقف مردم کرده ام و این کلمه را می پرستم ، اما هرگز دلهره ی این را نداشته ام که مرا چگونه می شناسند و از من چه می گویند ، زیرا نه به خودم اهمیت می دهم که وسوسه ی آن را داشته باشم که مرا درست بشناسند و نه به بینش و فهم عموم اعتقادی دارم که مرا چگونه خواهند دید و خواهند یافت! و همیشه به سرنوشت مردم می اندیشم نه نظرشان....


... چه هراسی بالاتر از این که کسی خود را در درون خویش گم کرده باشد ؟ چه پریشانی ای بیشتر از این که کسی بیگانه هایی را در درون خویش؛ چه میگویم؟ در خود خویش ، به چشم ببیند که چنان با خود خویش درهم آمیخته اند و خود را همانند او نموده اند که اکنون من نمی دانم خود در آن میانه کدامم؟ چه وحشتناک!


بی تابی های من ، تناقض های من ، بی نظمی های من همه زاده ی این پریشانی است. این حیرتی که امیدوارم تو و هیچ یک از آنان که دوستشان می دارم بدان دچار نگردند .


تو می دانی که ، من از میان همه نعمت های این جهان ، آنچه را برگزیده ام و دوست می دارم تنهایی است...


...من تنها تنهایی را برگزیده ام که اگر این صومعه ی پاک و پناهگاه مانوس نبود، مرا این دنیا که در و دیوارو همه ی ساکنانش با من بیگانه اند ، دشمن اند می کشت . تعجب می کردی که آدمی چون من چگونه با این گرمی و گستاخی با مردم در می آمیزد ، به میان جمع می رود، در همه غرق می شود، هرکسی را تحمل می کند، این همه آدمهای جورواجور هرکدام خود را با او جور می یابند !


می دانی با چه پشتگرمی تا قلب این دریای جمعیت می رفتم و در دیگران غرق می شدم؟ هرکسی را و هرچیزی را تحمل می کردم؟ من در پشت سر ،برج و باروی استوار و نفوذناپذیر تنهایی را داشتم که هرگاه دیگران برایم تحمل ناپذیر می شدند و هرگاه زندگی می خواست گریبانم را به چنگ آورد ، به درون این معبد پناه می بردم و درها را می بستم، راحت! ماه اگر حلقه به در می کوفت جوابش می کردم ...


... هنوز هم همچنانم ، اما حادثه ی دیگری پیش آمده است که مرا به باد داده است. آن خانه ی امن و برج و باروی اسستوار چنان در هم ریخته است که نمی دانی . اکنون تنهایی من نیز از من گرفته شده است. بی سرو سامانم،‏ آواره ی آواره...


... هنر من و بزرگترین هنر من : فن زیستن در خویش. همین بود که مرا تا حال زنده داشت. همین بود که مرا از این همه دیگرها و دیگران ِ بیهوده مصون می داشت. هرگاه با دیگران بودم خودم را تنها می دیدم...


... هرکه مرا می ستاید و می شناسد ، خود را با او نا آشنا تر می یابم، مثل کسی که در برابرم بایستد و یا در جمعی بنشیند و هی از کت و شلوار و پالتوم حرف بزند. و هی تعریف کند که چه رنگی !؟ چه دوختی !؟ چه پارچه ای !؟ به من چه ؟ و همین هم هست که هر که به من بد می گوید و دشمنی می ورزد و دشنام می دهد مرا نمی آزارد و بردباری های من که آن روز تو را آن قدر به خشم آورده بود از این جاست...


...از هراس این خلوت سرد، این غربت ساکت می گریزم. تنهایی مرا به ستوه آورده است. به خود پناه می برم ، همان خود خود که اکنون سر زده است، کشف کرده ام و با چهره ای راستین و صمیمی آنرا در کنار خویشتن می بینم... همه ی خوبی ها و زیبایی ها و جلال ها و تعالی ها و تقدس ها ، همه ، در همین است. همین است و جز او هر چه هست کف است و حباب و فریب و دروغ و سراب. خیال است و بیهودگی . سکوت من که تو را به وحشت انداخته و دیگران را به بدگمانی! از همین است که من با او در گفتگویم. چه حرف ها ! همه ی آن گفتن هایی که کلمه نمی یافتند،همه ی آن گفتگوهایی که چنان برهم انباشته و درهم فشرده شده بود که همچون عقده ای راه نفس را بر من بسته بود و گاه خفقان چنان روحم را در خود می فشرد که ، احساس مرگ می کردم، دارد باز می شود ، ذوب می شود ، دارم راحت می شوم...


... خداوند نعمت بزرگی که به آدم ها داده است این است که از شنیدن سکوت عاجزند و از این روست که همه آسوده و خوش زندگی می کنند. چقدر نشنیدن ها و نشناختن ها و نفهمیدن ها است که به این مردم آُایش و خوشبختی بخشیده است و این نیز یکی از آنها است . و اما تو می توانی تصور کنی که درد آن که چنین سکوتی را ، نه تنها می شنود ، بلکه خود آنرا در سراسر روحش دارد _ و چه می گویم؟_ آنکه چنین سکوتی را میگوید، آن را تحمل می کند چیست؟ مهربابا اکنون در هند چهل و هفت سال است سخن نگفته. نیم قرن سکوت! کار مشکلی است، اما سکوت او مشکل نیست که او خود آنرا اختیار کرده است. سکوت من مرگبار است که بر من فرود آمده است. بدان دچار شده ام . چه بگویم که چیست ؟ به که بگویم؟ به تو؟ که خانمت می گفت :‏«ازوقتی مدیر کل شده ای ناراحتی های روحی و فکریت تخفیف یافته است؟»... چه ضرورتی دارد که سخن بگویم؟ به کسی بگویم ؟ بنامم ؟ چه رنج بی ثمری!


... نمی توانم سکوت را تحمل کنم . نمی توانم چیزی بگویم ولی ساکت خواهم ماند. من اکنون احساس کسی را دارم که درد جان سپردن را تحمل می کند و می داند که ، از آن پس آرامش است و نجات...


نامه ای به دوست/ دکتر علی شریعتی / مجموعه آثار


______


 خیلی از این جمله ها رو دوست داشتم به دور و بری هام بگم ولی ... بهر حال اگه نگفتم؛ نوشتم دیگه ، دکتر هم که کارم رو آسون کرد ! اگه می دونستید وقتی اینا رو می خوندم چه احساسی داشتم ... خدایش بیامرزاد


بهشتی باشید


 


نوشته شده در پنج شنبه 8/1/87ساعت 12:27 صبح توسط مائده نظرات ( ) |

و خدایی که در این نزدیکی است


سلام


وارد روز دوم فروردین هم شدیم و من کماکان دارم می نویسم ...


سه تا مورد هست که من همیشه دلم می خواست ازشون بنویسم که امشب فرصت هست ، انرژی هست ، قلم هم که مشاهده کردید ؛ خیلی خوب یاری می کنه ؛ کارت اینترنت هم که به مناسبت عید بهش اضافه شده ... یکی از اون موارد تلوزیون _سیما_ بود که تو پست قبل  کم و بیش بهش اشاره کردم بقیه اش هم ...


_______


اول موبایل ؛ تلفن همراه ؛ از نظر من یه موجود _‏که نه _ یه وسیله ی اضافه ؛ یه مزاحم ؛ یه قارقارک پر سروصدا و یکی از صدها وسیله ای که بدون اینکه فرهنگشو داشته باشیم ، ازش استفاده می کنیم _ خیلی معذرت می خوام ها ؛ اصلا من خودمو می گم ، شما به خودت نگیر!_ من نمی دونم این چه وضعیه که الان تو این ملت داره رواج پیدا می کنه ، مخصوصا مخصوصا و مخصصوصا بین دانشجو ها ... البته منکر این نمیشم که هر چیزی مزایا و معایبی داره ، اتفاقا تائید هم میکنم این جمله رو ... ولی من واقعا نمی دونم چرا هر وسیله ای ، اختراعی ، دستگاهی ... که وارد این سرزمین میشه مضراتش بیشتر از مزایاش نمایان میشه !!! الان بعد از اون قضیه ی تعدد زوجات و ... _ که خودش یه پست نیاز داره _ تعدد سیم کارت رواج پیدا کرده !!!  ایرانسل و همراه اول و ... از این مدل سیم کارتها هم فراوووون ... من خودم به عینه شاهد هستم که یه بنده ی خدا بسته به تعداد کشته مرده ها ؛ سیم کارت داره ! یعنی به هر کی یه شماره داده !!!‏ آخه این چه کاریه برادر من ... خواهر من نکن این کار رو ... خدائیش بهتر نیست بگردیم این دور و برا بجای همراه اول و دوم و سوم ، همراه آخر پیدا کنیم ... اصلا می تونیم پیدا کنیم ؟ حالا یه چیز دیگه ؛ مثلا طرف نشسته با یه بنده ی خدا به حرف ... جیلینگ جیلینگ موبایلش زنگ می زنه ؛ حالا این یکی که حضور فیزیکی داره اینجا و سراپا منتظره که دو کلوم باهات حرف بزنه ، تو می زنی تو ذوقش ؛ گوشیو بر می داری و می ری و تا دو ساعت پیدات نیمشه ... یعنی در عمل و بصورت کاملا واضحی حضور فیزیکی یک نفر رو نادیده گرفتی و حرف زدن با طرف دیگه رو بوسیله ی واسطی ی فلزی پر از امواج خطرناک ترجیح دادی !!! عملا خردش کردی ... لهش کردی ... نادیده اش گرفتی ...


حالا همین وسط یکی در میاد میگه تو که خودت این همه از این سیستم مخابراتی و این امکانات و تکنولوژی و پیشرفت نوع بشر دلت پره ، خودت این مدلی هستی یا نه ؟ ... اصلا چه کاره ی مملکتی ...


دست رو دلم نذارید که خونه ... اگه بخاطر نگرانی و دلشوره ی خانواده و مخصوصا مادر محترم نبود هیچ وقت دست به همچین جنایتی نمی زدم ! شاید این مورد آخر رو من هم اجرا کرده باشم و حتی روی من اجرا شده باشه ولی همیشه سعی می کنم همچین اتفاقی نیفته و از همین جا ، از همه تون خواهش می کنم ، نذارید تکنولوژی از هم دورتون کنه ... نذارید خیلی ها فکر کنن اگه با شما تماس بگیرن عزیز ترند و اگه کنارتون باشن بی ارزشند و خیلی حرفای دیگه ...


 ________


دومین مورد هم همونه که یکی از رفقا ، همکلاسی ها و از بچه های اتاق روبروی متمایل به چپ! بهم یادآوری کرد ...


از وقتی که من یادم می آد ؛ یادمون دادن روی پول _ این کثیف ارزشمند!_  دل نوشته ، دست نوشته ، چاپ، خاطره ، خبر ؛ یادگاره ، تبریک ، تسلیت و ... ننویسیم چون با این کار به شدت به اقتصاد مملکت آسیب می زنیم ...


اما چند روز پیش ، یکی از دستگاههای خودپرداز در سطح پایتخت فرهنگی جهان اسلام ، اصفهان ؛ تبریک سال نو چاپ می کرد ؛ اون هم کجا ؟! روی اولین برگ از اسکناسهایی که هر سری از دستگاه بیرون می اومد ...


شاید اون نوشته ها خود بخود از بین می رفتند و من نمی دونم _ که امیدوارم اینطور باشه !


 


                      اینم از این ...


                                   بهشتی باشید  


نوشته شده در جمعه 2/1/87ساعت 1:2 صبح توسط مائده نظرات ( ) |

و خدایی که در این نزدیکی است


سلام


امروز به قول یکی از هم اتاقی ها سوزنم گیر کرده ، فقط می نویسم !


___________ پنج شنبه اول فروردین 1387


_چه سخت بود !‏ نزدیک بود بزنم 86!!! _ اینم از اولین تاریخ در سال جدید ...


امروز تلوزیون قرار بود از نماز صبح برنامه داشته باشه ، من هم دو ماه می شد_ بجز سریال شهریار که خدائیش بهترین سریالیه که من تا حالا دیدم ، تو خوابگاه ‍‍‍‍‍با امکانات کم ، اگه یه سریالی رو دنبال کنی ، معلوم میشه که سریال ترکونده‍_ تلوزیون ندیده بودم ، عز مم رو جزم کردم که نماز رو که خوندم ، این جعبه ی جادو رو روشن کنم ببینم چی میگن اول سالی !!! کله ی سحر پاشدیم و نماز رو خوندیم و در عوالم خواب یادم افتاد که قرار بود برنامه ببینم ، تلوزیون رو روشن کردم و دیدم از شش هفت تا کانال 5 تاش رنگین کمون نشون میده _ حالا کاش این رنگین کمون طبیعی بود ، حداقل از طبیعت لذت می بردیم ، رنگین کمونی عمودی با رنگهای جیغ ( شاید امسال این رنگها مد شدن!!!) بهر حال پس از اندکی تفحص کانال مربوطه رو پیدا کردم و نشستم به تماشا ... سه تا آدم عاقل و بالغ نشسته بودن و حرف می زدن اصلا یادم نمیاد که چی می گفتن ، فقط می دونم هیچ ربطی به هیچ کجا نداشت ! هر کی هر چی دلش می خواست می گفت _ اصلا تقصیر اون بندگان خدا چیه ؟ شاید تم برنامه این بوده !!! شاید مردم این روزا همچین برنامه هایی رو می پسندن! شاید هم می دونستن اون وقت صبح کسی نمیاد بشینه پای تلوزیون و برنامه ببینه !_ بهر حال کم کم دیدم هیچ چیزی از حرفاشون دستگیرم نمیشه _شاید هم خوابم می اومده ها یا اینکه چون من زبان می خونم و اونا فارسی حرف می زدن چیزی نمی فهمیدم _ ترجیح دادم ادامه ی خوابم رو برم تا ببینم خدا چی می خواد ... و مثل اینکه خوابیدم  تا وقتی که با یک جیغ متمایل به بنفش غافلگیر شدم ! بله ؛ مادر محترم بودند _ محترم شخص خاصی نیست ها ، صفته !!! مادر خودم بودند!!!_ که جیغ و داد که حالا که تحویل سال در روز انجام میشه ، پاشید هفت سین بچینید _  پارسال که عید نصفه شب بود همه خواب بودن ها ! البته من بیدار بودم ؛ کاری پیشامد کرده بود و وظیفه ایجاب می کرد بیدار باشم !_ خلاصه اینکه به ضرب سر و صدای کاسه بشقاب و تنگ بلور و سینی و قاشق و کارد و از این قبیل ، اهل بیت یکی پس از دیگری همت نموده و رختخواب ها را ترک نمودند .  من هم که از وقتی خوابگاهی شدم تو یه وجب جا هم خوابم می بره در نتیجه وقتایی که میام خونه تخت خواب خودم و کاناپه جلو تلوزیون توفیری ندارن ! شب رو همون جا رو مبل ، پایین مبل ، پشت مبل _ اصلا دم در _ و ... می خوابم و به خودم سختی نمی دم ده دوازده تا پله رو بیام بالا . امروز هم از اون روزایی بود که من در جوار میز و صندلی های آشپزخانه شب رو صبح کردم و قاعدتا تو اون سرو صدا نمی شد دووم بیارم ... خلاصه تسلیم مادر شدیم و پرچم سفید رو به اهتزاز در آوردیم ... و اما وقتی بیدار شدم ... چشمتون روز بد نبینه ، آنچنان آبی از اعضای صورت من راه افتاده بود که هر کس نمی دونست فکر می کرد از سرماخوردگی مزمن رنج می برم ! مثل همیشه تا پام رسید اینجا آلرژیم هم خودشو نشون داد ... خلاصه دنبال قرص و اینا می گشتم که :


آغاز سال هزار و سیصد و هشتاد و هفت خورشیدی !


قرص رو خوردیم و با برادر عیدی پدر و مادر رو جمع کردیم ...قرصه هم کم کم تو بدن ما خودشو نشون داد ... از اونجایی که این قرص هم مثل دیفن هیدرامین اثر خواب آلودگی به جا میذاره و از اونجا که از شانس خوب من این جور داروها رو من اثری بیشتر بجا می ذارن ، مادر فرمودند نصف قرص رو بخور ، ولی من که حال و روز درستی نداشتم قرص رو درسته دادم بالا ! و دوباره چشمتون روز بد نبینه ؛ خواب بود که مرا در ربود !!!


از ساعت 10 تا 2 بعد از ظهر خواب بودم ؛ می کنه به عبارتی 4 ساعت . بیدار شدم ناهار خوردم و دوباره یه ساعت رفتم اون دنیا ... تا اینکه باز هم با صدایی جیغ مانند و جیغی متمایل به بنفش ، از خواب پریدم و مادر را آماده برای بیرون رفتن بالای سرم دیدم ! جویای احوال پدر شدم ؛ که فرمودند آماده در پارکینگ به سر می برند !!! بله ؛ و اینگونه شد که نماز خوندمو به سه سوت آماده شدم که بریم دیدن پدر بزرگ و مادر بزرگ ! و قبل از اونها زیارت اهل قبور _ اینجا خیلی دلم گرفت و هنوز هم از اون ناراحتی باقیمونده ؛ خدابیامرزدشون ؛ دلم خیلی براش تنگ شده ... _ وقتی رفتیم خونه ی مادربزرگ ( که بزرگتر فامیل هستند !) منزل تشریف نداشتند ، مثل اینکه اونها هم رفته بودن دیدن بزرگترای فامیلشون !!! خلاصه برگشتیم و من کماکان از اثر اون دارو بر وجودم رنج می بردم ولی خودم رو کنترل کردم و نخوابیدم ، پای کامپوتر م از اون وقت و کم کم یه چند تایی مهمون پیداشون شد _ بهر حال ما هم بزرگتریم دیگه !!!!_ منهم همین بالا راحت بودم و زیاد نرفتم باهاشون سو کله بزنم ؛ اومدن و رفتن و اومدن و رفتن و ...  تا الان که دیگه خواب آلوده نیستم و عجیب حالم خوب شده ، فکر می کنم به اندازه ی دو سه روز خوابیدم !


تازه دارم می فهمم که اگه ده سال هم تلوزیون نبینی ، هیچ چیزی رو از دست نمی دی ! البته من همیشه از تلوزیون دو سه تا چیزشو دوست داشتم ؛ تبلیغات ( که بعضی هاشونو خیلی خوب می سازن ) ؛ آقای مدیری ( که خدا حفظش کنه ، کاراش عالین!) و کوله پشتی + آقای حسنی ( که یکی بدون دیگری معنا نداره ! مجری توانایی بود ، و تلوزیون به همچین انسان با سوادی نیاز داره ) امشب هم سریال آقای مدیری شروع میشه ، هیچ برنامه ای رو نمی بینم ولی این یکی رو حتما ! برنامه ی خوب خیلی کم پیدا میشه ... الان هم داره همون جیغ های بنفش شروع میشه با این تفاوت که از سوی برادر محترم انجام میشه که میگه پاشو بریم خونه عمو اینا ...


 


 


 


                        تا شب که برگردم ؛ خدا حافظ


                                                                      بهشتی باشید


نوشته شده در پنج شنبه 1/1/87ساعت 9:29 عصر توسط مائده نظرات ( ) |

و خدایی که در این نزدیکی است


سلام


سال جدید هم اومد ! از دیشب دارم به سال گذشته فکر میکنم ... چه سال عجیبی بود این سال بیست سالگی من ! چه اتفاقاتی رو برای اولین بار به عمرم دیدم ... چه حرفایی رو که شنیدم ... چه کسایی رو که از دست دادم و چه کسایی رو به دست آوردم و به تبع چه حس هایی رو تجربه کردم !!!


خیلی عجیب بود ... خیلی وحشتناک بود ... خیلی سخت بود ... خیلی چاله چوله داشت هرچند خوبی و خوشی هم توش بود ولی خیلی کم ... همش دست انداز بود ؛ بیشترش تو غم و ناراحتی گذشت هم ماههای اولش و هم وسطاش _ که هنوز تو کفش موندم _و هم بهمن و اسفند آخرش ...


به هرحال اول سالی نمی خوام اوقات خودم و شما رو تلخ کنم ، فقط برای مردم جهان ؛ مسلمونها ،ایران _ همینجوری برو تا آخرش دیگه _ آرزوی سعادت و شادکامی مادام می کنم و از خدا تمام خوبی ها رو براشون می خوام ، حالا هم یه کمی که نه ... خیلی بیشتر از یه کمی دلم گرفته ولی چون دلم نمی خواد یادداشتم غمگین باشه ، سعی می کنم خوب بنویسم ...


____ چهارشنبه 29 اسفند 1386


در خواب ناز بودم و برخلاف معمول، مزاحم همیشگی رو خاموش یا ساکت نکرده بودم ، که صداش در اومد ! ما هم که با رد شدن مورچه ی مظلوم و  بی سرو صدای از همه جا بی خبر  از خواب می پریم ، به قاعده ی شش متر و نیم از زمین جدا شده و نیمرو شدم تو سقف اتاق!!!_فک کن!!_ چند دقیقه ای طول کشید تا این فاصله ی چند متری رو به طرف کف اتاق طی کردم و به گوشی رسیدم و همینطور که اعصابم از دست تمام شرکت های خدماتی ، فرهنگی و ... خرد بود و در انتظار پیامکی از سوی بانک تجارت یا شرکت ایساکو بودم _ و چقدر خدا بهشون رحم کرد_ که دیدم پیامک یکی از رفقاست و  گفته که فلانی عصر آماده باش میام بریم بیرون ... منم هم که همیشه عاشق پیاده روی در نهایت آرامش در بین مردمی که _ با عرض پوزش ، به قول یکی از هم کلاسی ها ، عین مورو مگس!!! ریختن تو خیابون و همه شون عجله دارن ( البته توجه داشته باشید که در مثل مناقشه نیست ها )_ بودم اونم تو آخرین روز سال _ البته از شلوغی خیلی بدم میاد ها ، ولی نمی دونم چه جوریاس که این یه روز رو حال می کنم با سیل جمعیت جابجا شم !!_ عصر شد و ما هم آماده شدیم و رفتیم به ملت بپیوندیم ، خدا ازشون کم نکنه ، ماشاالله از در و دیوار بود که آدم می ریخت تو خیابون ، هر چی مغازه دار که بود  کرکره رو داده بود پایین و ترجیح می داد بشینه تو پیاده رو جنس بفروشه _نیست این جور موقع ها دست فروش ها به ظاهر همه چیزو ارزون می دن ، بعد مثلا کت رو  میگیری میای خونه می بینی آبکشه!!!_ گل و بلبل و سنبل و آجیل و خلاصه از شیر و مرغ _ چون شیر مرغ نبود ؛ می دونید که ؛ دروغ نمیگم!!_ تا جون آدمیزاد_این یکی فراوون بود ، کافی بود چشمتو ببندی ،پا رو از رو ترمز برداری، گازو بگیری بری جلو ، چند تا چندتا گیرت می اومد! _ تو پیاده رو ها ریخته بود _ مثلا این شهر به با کلاسی معروفه !!!_ البته خب ، درست هم هست ... موهای فکلی و تیغ تیغی این روزا نهایت کلاسه که خدا رو شکر شهر ما تو این یه مورد کم نمیاره !!! تا پاسی از عصر تو خیابون بودیم تا وقتی که ملت رو راهی خونه هاشون کردیم و خودمون هم برگشتیم خونه تا لحظات آخر سال 86 13و آغاز سال 1387  رو در آغوش خانواده باشیم ! 


__________


 تصمیم گرفتم بکوب بنویسم ، این از اولیش ، همین امروز فکر کنم دو سه تایی بشه نوشته هام !!!


یه چیزیو جدی بگم ؛ خودمونیم ها ، وقتی مردم رو اینقدر خوشحال و سر حال می بینید چه حسی دارید ؟ البته من چند نفری رو دیدم که آخر سالی عزادار شده بودن و ... خدا رفتگان همه رو بیامرزه ... اون وقتاست که من تو دلم و از ته دلم از خدا می خوام که غم رو از دل مردم برای همیشه برداره و بهشون شادی عیدی بده ...


یه چیز دیگه هم فهمیدم ؛ چه مردم قانعی داریم ، چه مردم ساده ای داریم ، چه مردم پاکی داریم ... خدا عاقبت همه مونو به خیر کنه ...


                                                   بهشتی باشید


 


 


 


 


 


 


 


نوشته شده در پنج شنبه 1/1/87ساعت 8:27 عصر توسط مائده نظرات ( ) |

و خدایی که در این نزدیکی است


سلام


یا مقلب القلوب و الابصار


یا مدبر اللیل و النهار


یا محول الحول و الاحوال


حول حالنا الی احسن الحال


 



 


هر سال مبارک باد امسال مبارک تر


                                      بهشتی باشید


نوشته شده در پنج شنبه 1/1/87ساعت 5:24 عصر توسط مائده نظرات ( ) |


Design By : Pichak