سفارش تبلیغ
طرح 24000 شهید
شهریور 1390 - دلم از غربت سنجاقک، پٌر

دلم از غربت سنجاقک، پٌر


یک نمایشگاه پاییزه زده اند این حوالی که هر سری مادرمان دستمان را می گیرد و می بَرَدمان که ببینیم چه خبر است؛ با چند تا بسته پاک کن عطری و چند تا بازی کامپیوتری و لواشک برمی گردیم خانه! اصلا دست خودم نیست ها... یک هوئی چادر مامان را ول می کنم و می روم قاطی یک عالمه از این پسرک های دبستانی و راهنمایی که توی غرفه های بازی وول می خورند و چندتا بازی را با کمک شان انتخاب می کنم و می آیم بیرون... بعد یک نگاهی به بازیهای توی دست آنها که زودتر خریدشان را کرده اند می اندازم که مبادا یک بازی را آنها خریده باشند و من نخریده باشم...


فرشته کوچولویم خیلی وقتها می خندد و می گوید: تو هنوز کودکی!


نوشته شده در چهارشنبه 23/6/90ساعت 11:22 عصر توسط مائده نظرات ( ) |

به دوستانم؛


      فاطمه و عاطفه


شاید در دانشگاه جدید و در خوابگاه جدیدتان هم به یاد من بیفتید... مثل من که خیلی وقتها رنگ یک جفت چشم، ناخن های کشیده ی دو دست، یک عطسه ی ناقابل _ و بدون اغراق_ صدها چیز کوچک و بزرگ دیگر شما را توی لحظه هایم می آورد...


شاید باز هم بروید و بنشینید روی یکی از تخت های اتاقتان و با دیدن یک دختر مغرور و از دماغ فیل افتاده که انگار زورش می آید یک سلام ناقابل به بقیه بکند یاد من بیفتید... و همان طور که آن دختر با یک بسته شیر کاکائو وارد اتاق می شود و می رود سر یخچال و بعدش هم تالاپی می افتد روی تختش و سکوت می کند؛ با خودتان بگویید: این غریبه چقدر شبیه خاطرات من است*... 


دانشگاه جدید و همچنین مرحله ی جدید زندگیتون مبارک


امیدوارم یعااااااااااااالمه دوست خوب پیدا کنید و هیچوقت مثل من به یاد گذشته بغض نکنید و انشاءالله تا اون پله های آخر ترقی رو سه سوته طی کنید


 بووووسبووووس


* این جمله نمی دونم از کیه! یه زمانی مسیج بود.


 


نوشته شده در چهارشنبه 23/6/90ساعت 4:47 عصر توسط مائده نظرات ( ) |

عاشق ریاضی بودم. از انشا متنفر بودم و از تاریخ... مدرسه که می رفتیم تمام انشاهایم را _ بدون استثنا_ پدرم برایم می نوشت و فقط زحمت پاکنویس کردنشان با من بود... یک وقتهایی حتی معنی لغتهایی را که توی انشایم بکار برده شده بود نمی دانستم! "خواندن" همیشه دغدغه ام بود؛ اما "نوشتن"، نه... هرگز... از پس تاریخ هم بر نمی آمدم. اصلا آدم حفظ کردن نبودم. یکی مانده به آخرین باری که تاریخ داشتم، سوم دبیرستان بودم. تاریخ معاصر بود. دو شب قبل از امتحان، بابا کتاب را گرفته بود توی دستش و بلند بلند برایم توضیح می داد. نمره ام بد نشد فکر می کنم اما ده دقیقه بعد از امتحان چیزی یادم نبود. از یک طرف هم زیاد نگران نمره نبودیم. چون نمره تاریخ و آمار در معدلمان تاثیری نداشت. بار آخری که تاریخ خواندم _ یعنی داشتم _ ترم دو دانشگاه بودم. تاریخ تحلیلی... روز قبل از امتحان یکی از بچه ها کل کتاب را برایم توضیح داد. بعد که نمره ها آمد، 8.5 شده بودم...


نمی دانم دقیقا از کی انقدر از ریاضی بدم آمد... انقدر که الان که مجبورم کمی آمار و احتمالات و از اینجور چیزها بخوانم، کتابم را پرت می کنم یک گوشه... 


نمی دانم از کی، "نوشتن" به یکی از دلخوشی های معدودم تبدیل شد... نمی دانم از کی این توانائی را پیدا کردم که از خیلی چیزها برای خیلی از آدم ها بنویسم... ادعائی در خوب نوشتن ندارم؛ اما می نویسم ؛ و "نوشتن"،  به اندازه ی کافی عجیب هست...


و از آن عجیب تر اینکه دارم به تاریخ علاقه مند می شوم... شروع این علاقه را دیگر یادم هست که با فیلم سالهای مشروطه بود... و علاقه ام روز به روز زیادتر می شود... آنقدر که چندتا کتاب تاریخی هم خریده ام و می خواهم خواندنشان را شروع کنم... تاریخ برایم هیجان آور است _ مثل آن ترنی که دوسال پیش با دوستانم سوار شدیم_ تاریخ دقیقا مثل همان ترن است ... تدریجی است؛ اما تدریجی بودنش حوادث ناگهانی اش را زیر سوال نمی برد... چطور بگویم... آن ترن هم آهسته آهسته حرکت می کرد، مثل تاریخ، بعد کم کم به یک قله می رسید ، مثل تاریخ، بعد یک دفعه سرازیر میشد به طرف پایین، مثل تاریخ_ آدم فکرش را هم نمی کرد که توی آن همه آهستگی، یک اتفاق یک هوئی بیفتد_


امیدوارم منظورم را درست رسانده باشم...


بهر حال ساعت 3:07 دقیقه بامداد چهارشنبه 23 شهریور است و انتظار نداشته باشید آدم مثل وقتهایی بنویسد که خورشید وسط آسمان سفره اش را پهن کرده است... البته این پست الان ثبت نمی شود ، چون مودم خاموش است و اینجانب در شرف خوابیدن می باشم.  (در ضمن خودم می دانم که "می باشم" اشکال دستوری داردپوزخند )


××× پست قبل جزء ثبت نشده ها بود که امروز ثبتش کردم.


نوشته شده در چهارشنبه 23/6/90ساعت 1:32 عصر توسط مائده نظرات ( ) |

حکایت من و صبر،


قصه ی امروز و دیروز نیست


چند ماهی می شود که ایستاده ام


و به غوره هایم چشم دوخته ام...


حلوا نشده اند هنوز،


اما علف هایی،


 زیر پایم هر روز  سبزتر می شوند



چند دقیقه بیشتر نمانده است که امروزمان ته بکشد


دیگر شک ندارم که غوره هایم حلوا نخواهند شد


علف ها هم رو به زردی می روند _ زیر پایم_


انگار خودم باید دست به کار شوم


تبریک های خیس و شورم را از روی صورتم پاک کن


مثل همیشه...


نوشته شده در چهارشنبه 16/6/90ساعت 7:9 عصر توسط مائده نظرات ( ) |

دلم گرفته است


هنوز هم دلم گرفته است


همیشه ... نه نه.. همیشه نه... خدائی اش همیشه نه... یک وقتهایی... یک وقت هایی که تمام غم های عالم می ریزد روی سرم؛ که دلم میشکند؛ که توی گریه هایم به کسی فکر می کنم و به حرف هایی ؛ ذهنم همین طور پرواز می کند_ الان دقیقا یاد یکی از استادها افتادم که چندین بار تشبیه "مرغ وهم" و تشبیهات این مدلی را  برایمان توضیح داده است_  بالاخره پرنده است دیگر، پرواز می کند... یک وقتهایی به ماضی های بعید ... خیلی وقتها هم به آینده ای دور _ و کسی چه می داند، شاید هم نزدیک و اصلا شاید هم محال_ مرگ حق است... میدانم ... و می دانم که محال نیست... منظورم نوع مردنم بود که زیاد فکرش را می کنم و به اینکه بعد از مردنم من چه میشوم و این ها چه می کنند...


می دانم اگر یک کلمه ی دیگر بنویسم اشکهایم راه می افتند... خب گریه هم دارد دیگر؛ ندارد؟ مردن را نمی گویم ها... فراموش شدن را می گویم...



نوشته شده در یکشنبه 13/6/90ساعت 7:57 صبح توسط مائده نظرات ( ) |

×یادم نیست کجا خوندم که آدمایی که پست های طولانی مینویسن، برا دل خودشونه و اونایی که پست هاشون کوتاهه برا مخاطبهاشونه... حدس می زنم اینی که الان مینویسم یکمی طولانی و قر و قاطی بشه... چون امروز شدیدا دلم می خواست یکی باشه که بام حرف بزنه، که باش حرف بزنم... ولی هیشکی نبود... نمی دونم این اجازه رو دارم که بگم امروز روز بدی بود، یا نه... همه ی روزای خدا خوبن آیا؟ امروز از نظر من خوب نبود... شاید هم امروز خوب بود و من خوب نبودم...


×دو سه روزی هست که انتخاب واحدمون شروع شده، اما مسئولین محترم چندنفر از ماها رو جا انداختن و  فایلمون بسته موند و بعدش هم که خورده بود به تعطیلی سه روزه و ما چند نفر هم نشستیم تو خونه هامون و هر نیم ساعت برای دلخوشی خودمون می رفتیم تو سایت و فایلمون رو چک می کردیم که شاید یه مسئول محترمی یهو روز تعطیل رفته باشه و کارمونو درست کرده باشه... اما دریییییییییییییغ بود و افسوس ... و این کلاس ها بودن که یکی پس از دیگری درحال پر شدن بودن...


گذشت و گذشت _ البته به این سادگیها نگذشت ها... یک عمر بود این سه روز _ امروز از ساعت 5 بیدار شدم رفتم مودمو روشن کردم و اومدم نشستم بیخ این لپ تاپ تا راس ساعت 8... که شاید یه مسئول محترمی یکمی زودتر پاشه بره دانشگاه و اندکی به وجدان محترمش فشار بیاره و کارمونو راه بندازه؛ اما کمااااااکان دریغ بود و افسوس... نشد که نشد...


راس ساعت 8 پا شدم زنگ بزنم به دانشگاه... شونصد بار اول اشغال بود... من نمی دونم اول وقت اداری اینا با کی حرف می زنن آخه! بار شونصد و یکم بود که وصل شد و یه خانم شروع کرد به خوندن حدود بیست تا کد داخلی ... حالا من کد داخلی ای رو که مورد نیازم بود می دونستم، ولی وسط حرفای خانومه که میزدم ، نمی گرفت... یعنی اصراااااااااار داشت که حرفاش تموم شه، بعد داخلی رو وارد کنیم...


داخلی رو گرفتم و یه آهنگ گوشخراشی پخش شد و به به! دریافتم که حالا آموزش اِشغاله! خدااااااا... یه شونصد بار دیگه گرفتم و چندین بار به صدای همون خانم مذکور که داخلی هارو می خوند گوش دادم تا اینکه وصل شد و سوالامو پرسیدم و آموزش محترم  هیچگونه مسئولیتی رو در راستای باز نبودن فایل اینجانب به عهده نگرفتن و اینجانب دست از پا درازتر اومدم نشستم همینجا و هی دم به دقیقه می رفتم و می دیدم که اتفاقی نیفتاده ... داشتم فک می کردم که پاشم برم رشت و _از اونجایی که بسیار خواب آلوده بودم و نای حرکت کردن نداشتم_تو فکر و خیال این بودم که با چی تا ایستگاه برم و کی حال تکسی سوار شدن داره و اینااااااا که یک دفعه یه اتفاقی افتاد...


اگه گفتد چی شد؟ بعععععععله برق قطع شد و درنتیجه مودم هم خاموش شد و من موندم و این دستگاه با 11% باطری... کلا خوش گذشت... زود خاموشش کردم که باطریش بمونه که اگه بشه یه مودم که بدون برق باشه قرض کنیم بیاریم هی بریم فایلمونو چک کنیم...


بعد به فکرم رسید که با گوشیم برم تو سایت... ایرانسل هم که کار راه انداااااااااااااااااااز چه جووووووووووووووووور... هر سایتی رو که می خواستم می رفت، بجز سامانه دانشجوئی!!!!!!!!!!!


بعد پاشدم که باز زنگ بزنم آموزش که ببینم چه گلی بگیرم به سرم ، باز هی اون خانومه اصرااااااااااااار داشت که همه ی داخلی هارو بگه ... یعنی اگه دم دست بود چندتا مشت حواله صورتش می کردم... بی خیال شدم و رفتم پایین که لباس بپوشم و برم رشت...


آقای برادر در خواب ناز تشریف داشتن که با جیغ بنفش خواهر عزیزشون _ که بنده باشم_ مواجه شدن و از خواب پریدن و بسرعت آماده شدن که منو تا ایستگاه برسونن _خدااااااااااااا نگهش داره این برادرو_


در حال لباس پوشیدن بودم که تصمیم گرفتم قبل از اینکه برم دانشگاه، یه سر به کافی نت بزنم؛ که شااااااااید مسئولین محترم تشریفشونو برده باشن دانشگاه و به کار ما رسیدگی نموده باشن...


دیگه سرتونو درد نیارم که رفتیم کافی نت و مسئولین هم کارشونو  به نحو احسن! انجام داده بود و فایلمان باز شده بود و 8 واحد آخرمان را هم گرفتیم و به خوبی و خوشی به منزل مراجعه نمودیم . آقای برادر مستقیما وارد تخت خواب شدند و من نیز اومدم تو اتاقمو یه نفس رااااااحت کشیدم و کلی خوشحال شدم که اوووون همه راه نرفتم...


این بود انشای من :-)


× حالا مبحث بعدی ... نه دیگه دستم خسته شد... بقیشو شب می نویسم ...


نوشته شده در شنبه 12/6/90ساعت 8:57 عصر توسط مائده نظرات ( ) |

یکبار برایت نوشتم که کاش می شد آدمها از توی عکسهایشان بیایند بیرون... آن وقت من می توانستم هر زمان که دلم برایت یک ذره شد، بدو بدو بیایم بالا و یکی از عکسهایت را باز کنم و تو  هم _ انگار که منتظر باشی _ زودی بپری بیرون و بنشینی کنارم... خوب می شد ها؛ نه؟


اما خب نمی شود دیگر... خیلی امتحان کردم؛ نشد که نشد... این شد که مثل آدمهای موفق _ که اگر به کوچه ی بن بست می رسند، یک راهِ جدید می سازند_ راهی کشف کردم: خودم می روم توی عکس ها!  آخ که نمی دانی چه حاااالی می شود آدم از اینکه یکبار ؛ نه، صدها بار دیگر بتواند به لحظه ای که دلش می خواهد برود و دلی از عزا در بیاورد...


می آیم می نشینم روبرویت... آنقدر توی چشمهایت نگاه می کنم تا وارد عکس بشوم... وقتی آمدم توی عکس مجبورت می کنم که از اول تمام کارهایمان را تکرار کنیم... تو بروی، من هم بروم... از اول اول...


من زودتر بیدار شوم و بیایم، یک کمی توی چهار باغ بچرخم و بنشینم روی یکی از نیمکت های آن وسط ، کنار یک دختر خانم که به نظر می رسد ذهن مشغولی هم دارد... بعد تو بیایی و من از دور ببینمت و هی قند توی دلم آب شود و دیگر طاقت نشستن سر جایم را نداشته باشم تا تو برسی... از روی نیمکت بلند بشوم، یک نگاه پر از شکر به آسمان بیندازم و مثل بچه های سه چهار ساله ، جست و خیز کنان بیایم به طرفت...


[چشمهایت آرامم می کند... از همان اول ها هم می کرد... این را به همه گفته ام... یکجور طمانینه و صبر تواءم با معرفت و ایمان در چشمهایت هست و یک علاقه عمیق که تهش پیدا نیست و آدم دلش می خواهد تویش غرق بشود...]


بعد هی راه برویم و راه برویم و من کماکان قند و شکر و نی شکر و انواع مختلف شیرینی و نقل و نبات توی دلم آب بشود و هوا هم گرم باشد و سایه کم باشد و یادت هست از توی سایه راه رفتنمان را؟


یادم نیست چه می گفتیم ... انگار فقط راه می رفتیم و شادمان بودیم و حرفمان نمی آمد... نه اینکه کلا حرف نزنیم ها... حرف می زدیم ولی انقدر ها سرنوشت ساز نبود که یادم بماند و اینجا بنویسمشان...


[یک جاهایی هم که ساکت می شدیم هی من دلم می خواست برای دیشبش که آآآآآآن همه راه را آمده بودی که من به تاریکی نخورم و اینها تشکر کنم ، اما یادم می رفت... نه ... یادم نمی رفت ... می پرید... اصلا همه چیز از ذهنم می پرید... فقط دلم می خواست زمان بایستد... نه برای همیشه... حداقل یک روز... فقط یک روز بیشتر طول بکشد... فقط هر دقیقه ، یکی دو دقیقه کش بیاید... اما این هم نشد ...]


بعد برویم توی آن مجتمع که کیف استخر بخریم و بعد ترش برویم توی آن یکی مجتمع که کیف هایش را نپسندیدم و بعد ترش بستنی بخوریم... عمدا دلم می خواست از همان جا بستنی بخریم... آخر من تنهایی های بسیاری را پنج شنبه ها و گاهی هم جمعه ها توی آن مجتمع و همان بستنی فروشی سپری کرده بودم... [ قبلا هم نوشته بودم... می خواستم خاطره هایم را خط بزنم]


بعد از روی پل رد شویم و گرم باشد و سایه هم کم باشد و ... برویم خرید هایم را بکنم و  کمی بنشینیم و  غذا هم بخوریم و نماز هم بخوانیم... [دلم نمی خواست غذا خوردنمان تمام شود... اصلا چرا تمامش کردیم؟ باید انقدر کشش می دادیم که زمان هم از رو برود و کش بیاید... ] و بعد از اینکه همه ی کاها انجام شد، بیاییم این طرف پل و بنشینیم توی چمن ها و  بنشینیم و بنشینیم و بنشینیم ...


یک دستشویی هم بود آنطرف ها ، یادت هست؟ :-)


بعد برویم و خرید آخرمان _که برای خودمان هم بود_ را عجله ای انجام بدهیم و ... [ بقیه اش را نمی نویسم... چون مجبور میشوم سوار اتوبوس شوم و تو نشسته باشی و من با یک لبخند تلخ برایت دست تکان بدهم و تو هم دست تکان بدهی و سرت را بیندازی پایین و من اشکم در بیاید ولی توی مسیج برایت لبخندهای مکرر بفرستم]


 



__________________


××× دوستانی که وبلاگشون تو بلاگفاست ، گل ناز و یگانه و ... من نمی تونم براتون نظر بذارم. شماره هه نمیااااد... بهتون سر میزنم.


نوشته شده در پنج شنبه 3/6/90ساعت 10:56 عصر توسط مائده نظرات ( ) |


Design By : Pichak