دلم از غربت سنجاقک، پٌر
به نام خدا
به یاد معلم عزیز تمام سال های نوجوانی ام که در نگاه گرم و لبخندهای مهربانش پرواز کردن آموختم
و به یاد پنج شنبه های پر رمز و رازی که آرزوی تکرار شدنشان در قلبم غوغا بپا کرده است
همین
بهشتی باشید
به نام خدا
خوابم می اومد
ولی نمی دونم چرا پاشدم و پریدم رو صندلی و اومدم سر وقت وبلاگم
واقعا نمیدونم
حالا که تا اینجا اومدم بذار یه چیزایی بنویسم خب
اول اینکه خوابم میاد
دوم اتاقمو کردم یه دسته گل
سوم علاوه بر اون جا مدادی که قبلا ازش نوشتم؛ یه دفترچه یادداشت کوچولو هم خریدم، جدی جدی باورم شده که میرم کلاس اول
چهارم این روزا همش لبم به دعاست و چشمم به اجابت
پنجم خصوصیه 
ششم یه کار اداری رو تو اصفهان به یکی از دوستان سپردم؛ کاش دیگه لازم نباشه خودم برم
هفتم اینجا روزی حول و حوش سی چهل تا بازدید کننده داره که هیچکدوم نظر نمی ذارن؛ خب البته حق دارن ؛ چی بنویسن بندگان خدا
ولی دم عاطفه گرم که حداقل نظرشو با پیامک برام میفرسته 
هشتم راستییییییییییییی عیدمون مبارک 
بهشتی باشید
به نام خدا
گوش شیطون کر و چشمش کور و ... این روزا خوشحالم
انرژی دارم
اصلا تو پوست خودم نمی گنجم
یه دانشگاه جدید با کللللللللللللی آدم جدید ... آدمایی که هیچ نظری در موردشون ندارم و از همین الان دوستشون دارم
کلاسایی که دیگه هیچکس توشون به یه زبون دیگه حرف نمی زنه ... همه فارسی حرف می زنن
آخییییییش
دیکشنری تعطیییییییییییییییل
همش با مطالبی که دوستشون دارم سرو کار خواهم داشت...
و همینطور که به این خوشی ها فک میکنم تو ذهنم یسری قوانین برا خودم می ذارم.
باید درس بخونم . خیلی هم بخونم ... یعنی می خونم ... چون تازه راهمو پیدا کردم... دیگه اجبار تو کار نیست... دیگه نارضایتیمو از چشم تک تک آدمای اطرافم چه تو خونه و چه تو دانشگاه نمی بینم...
یووووووووووهوووووووووووووووو
خدایا شکرت
یا حق
به نام خدا
رفتم جا مدادی خریدم... فک ک ُ ُ ُ ُ ن!!! جا مدادی !!! در بیست و دو سااااال و نه ماهگیم!!!!
سه چهارتا دفتر هم خریدم ... رنگ و وارنگ ... از همون دفترایی که تو چهارسال لیسانسم نخریدم...
آرومم ... حس می کنم خیلی چیزارو تازه پیدا کردم...
اصلا خسته نیستم... می خوام شروع کنم ... می خوام خودم باشم
دلم یه بسته مداد رنگی میخواد و چندتا برگه سفید
همین

به نام خدا
*برای بازیگر نقش پدر در تمام خاله بازی های دونفره مان*
تمام خاطراتم را بسته بندی کرده بودم که حداقل دیگر جلوی چشمم نباشند و نصف جهان کم کمک به چند سال آزگار تبدیل شود؛ اما نگاهم که به جعبه ی جادو افتاد سی و سه پل را دیدم که مقاوم تر از همیشه در برابرم قد علم کرده بود و زل زده بود توی چشمانم و با زبان بی زبانی «بی وفایی ام» را پتک کرده بود توی سرم... انگار می دانست که دلم برای هیچ چیز تنگ نشده است
نه سادگی های ترم یک، نه سرخوشی های ترم دو، نه صبوری های ترم سه، نه اشک های ترم چهار، نه انتظارهای ترم پنج، نه اعتمادهای ترم شش، نه تنهایی های ترم هفت و نه پختگی های ترم هشت
نه برای خلوص کودکانه ی اول دانشگاه و نه برای مهربانی های دم آخری ِ آخر دانشگاه
دلم برای هیچ چیز تنگ نشده است
نه در شمالی که در اولین برخورد دلم به استقامتش قرص شد
نه در شرقی دانشگاه با آن پل هوایی کنارش که گاهی وقت ها با یک جعبه شیرینی از رویش رد شده ام
و نه در خوابگاه ها که ایستگاه اتوبوسش آآآآآخر دلتنگی ها بود
نه دانشکده ، نه کلاس ها
نه سه راه زبان و نه ازدحام خالی از اکسیژن اتوبوسها
نه کریدور شاد خوابگاه سال اولمان
و نه کریدور عبوس خوابگاه سال آخر
نه اتاق بظاهر شش نفره و در باطن دوازده نفره ی سال اول
و نه اتاق به اسم شش نفره و به رسم دو نفره ی سال آخر
دل برای هیچ چیز تنگ ن...نه! ... شده است... دلم تنگ شده است
برای بابانوئل های خیابان چهارباغ
برای پیاده روی های گاه و بیگاهم که اغلب از روی غصه بود
برای احساسات بی حد و مرزی که لا به لای کتاب های کتابفروشی جنگل قایمشان می کردم
برای ابراز علاقه ی نا به هنگام شب به چشمانم که تاخیرم به خوابگاه را سبب می شد
برای حس کردن شرم نابالغ یک جفت چشم
برای دیدن لبخند های چهره ای خالی از ریا
برای تکیه کردن به صداقت قامتی کودکانه
برای رد شدن با هیجان از روی خطوط عابر پیاده ی دروازه شیراز
برای دویست متر بالا تر از خوابگاه
برای یک بطری کوچک آب معدنی و یک سیب کوچک ملس
و برای یک مشت خاطره
یا حق

| Design By : Pichak |

