دلم از غربت سنجاقک، پٌر
می نویسم که بماند
![]()
امروز کاری را انجام دادم که دلهره ی انجام دادنش ماهها روی قلبم سنگینی می کرد، حرفی را زدم که قلنبه شده بود تو گلویم و بارها بخاطر ناتوانی ام در به زبان آوردنش اشک افشانی کرده بودم...
وای نوشتنم نمی آید انقدر که خوشحالم و انقدر که راحت شده ام ... هوووووووووف ... رااااااحت شدم...
اونقدرا هم که فک می کردم گفتنش سخت نبوداااا؛ و البته خدا رو شکر که برخورد بسیاااار خوبی بام شد و من هم پر رو شدم ادامه دادم؛ مامان هم که پااااااااایه ... کلی هم خندیدیم ...
همه چی عالیه

به حرفهای مردم فکر می کنم... عشق یکهویی می آید، تند و تیز و آتشین است و زود خاکستر می شود... عشق هر چه آتشین تر، خاکستر تر... و بعد به تو فکر می کنم که ذره ذره به دلم نشستی... که آنقدر ماندی و ماندی و ماندی که دیگر نبودنت را _ حتی خیال نبودنت را_ تاب نمی آورم...

آخر یک نفر نیست به من بگوید تو که روزانه هایت با هم فرقی ندارند و یکسری اتفاق تکراری دلچسب را هر روز تجربه می کنی، روزانه نویسی ات برای چیست؟ یک روز را بنویس و باقی را بقول همکلاسیتان ، ایضا بگذار!!!
آخر چه کسی باورش می شود که یک دختر ظاهرا جوان کم و بیش 23 ساله، روزهای تابستانش را بنشیند توی اتاقش و بجز مامان و بابا و داداشش که باهم زندگی می کنند، و دوست دوران دبیرستانش که هفته ای یک بار با هم بیرون می روند، هیییییییییچ کس را نبیند؟ و هیچ کجا نرود؟
دخترک قصه ی ما روزهایش را اینطور می گذراند که از کله سحر که خوابش می پرد و هر چه تلاش می کند که بخوابد و نمی شود، با موهای ژولیده و صورت پفی از روی تخت بلند میشود و یک کلیپس می زند به سرش و هی میوه میخورد و می نشیند جلوی پنکه و کتاب میخواند و باد ورق های کتاب را بهم میززند و اعصاب دخترک بهم میریزد که یک هویی صدای مسیج می آید و دخترک مست می شود گویی... برای چند دقیقه هم که شده تمام دغدغه هایش را فراموش می کند و از ته دل می خندد ... از ته دل ... و چه خوب است که کسی نیست تا صدایش را بشنود و به عقلش شک کند... بعد با یک عالمه انرژی یک نگاهی توی آینه به خودش می اندازد و میرود سر کتابهایش...
ظهر که می شود و کم کم که اهالی خانه برمی گردند دخترک هم می رود پایین و دیدار ها که تازه شد، بر می گردد بالا و نمازش را می خواند و می نشیند به خیال بافی... از همان خیال بافی ها که تویشان یک هویی همه چیز درست می شود ها... بعد احتمالا خوابش می برد و بیدار که شد می رود پایین یک سر و گوشی آّب می دهد و می بیند که همه خوابند. باز هم می آید می نشیند ور دل کتابهایش... می خواند و می خواند و می خواند... بعد بلند میشود برود پایین آن شرلی ببیند که باز هم صدای مسیج او را به دست افشانی و پایکوبی وا میدارد... می رود آنه را می بیند و می نشیند با مامانش کلی می خندند و بعد هم می آید بالا سر کتابهایش...
کم کم غروب می شود و دخترک می رود پایین که ساختمان پزشکان ببیند و نماز بخواند و شام هم بخورد و یک کم سر به سر برادرش بگذارد و وقتی که همه خوابیدند بیاید بالا و بنشیند پای کامپیوترش و وبلاگ بخواند و وبلاگ بنویسد و ... یک مسیج هم بفرستد و ساعت گوشی اش را تنظیم کند و بخوابد...
____
** آنقدر ها هم که فکر کنید کتاب خوان نیستم هاااا... خدا می داند که چقدرش از روی تنهایی است.
* برای معدل درخشانمان مقداری پول جایزه گرفتیم که با قسمتی از آن پول یک کیف لپ تاپ سرخآبی جلف خریدیم! البته پس از گشتن های بسیااااااار! پیدا نمی شد که! والا!
سلام سلااااام
اومدم تولد آقا امام زمان (عج) به همه اونایی که گذری از وبلاگم رد میشن تبریک بگم و بخوام که دعام کنن...
به امید اینکه همه ی دعاها اجابت بشه و همه آدما خوشبخت باشن و شااااد و همه قلبها پر از ایمان بشه و همه مریضا خوووووبِ خوب شن...
اللهم عجل لولیک الفرج
امروز داشتم به کتابام نگاه میکردم که یچیزی برا خوندن پیدا کنم، یهو چشمم افتاد به کتاب و دفتر قانون جذب که ترم آخر دانشگاه درستش کرده بودم و چندتا آرزو توش نوشته بودم... پشتشم چندتا نامه برا خدا نوشته بودم... انقد حس خوبی پیدا کردََََم ... خیلی جالب بود... از سه تا آرزویی که با شرح و تفسیر و قوانین ارتعاش و ... مطابق با کتاب، تو دفترم یادداشت کرده بودم و تا یه مدتی هم اساااااسی بهشون انرژی میدادم، به دوتاش و نصفی رسیدم... اون نصفی هم که بش نرسیدم مربوط به آینده می شه و ایناااا 
دیگه نشستم به خوندن و کلی انرژی گرفتم که یه دوتا از خواسته های جدیدمو توش بنویسم و هی هر روز و هر روز انرژی بفرستم که این خواسته هامم برآورده بشه ان شااااااء الله...
دیگه هم اینکه یه برنامه ریزی فشششششششرده کردم که تو تابستون اطلاعاتمو از دوره لیسانس کاااامل کنم و هر چی که نمی دونم یاد بگیرم ... دغدغه اصلیم عروض و قافیه بود که این ترم بصورت افتخاری سر کلاسش حاضر شدم و با بروبچز کارشناسی، عروض آموختم و بسی چسبید...
عاشق عروض شدم چه جوووور...
خلاصه از فردا بساط مطالعه تو اتاقم راه می افته... من هنوز خستگیم در نرفته ماااااامااااان
دیگه هم اینکه سر شب با خانواده رفتیم آستانه زیاااارت و کلی صفا نمودیم 
می نویسم که شاید یک روزی برسد به دستت و بخوانی و یادت بیاید و لبخند بزنی و لبخند بزنیم :
من گل تو هستم _ نه اینکه خودت گفته باشی هاااا _ آخر اینجا که جای این حرفهای عشقولانه نیست_ و نه اینکه نمی دانستم هااا... _ نه ؛ حس می کردم ، گاهی ..._ اما دیشب مطمئن تر شدم... آخر خیلی شازده کوچولو شده بودی... این روزها؛ روزی هزار بار آبم می دهی و حبابم را میگذاری رویم که چیزیم نشود ... و من عاشق این مراقبت کردنها هستم... انگار فهمیده ای که چقدر شکننده شده ام ... انگار می دانی که خارهایم در برابر این همه مشکل، کم می آورند... انگار فهمیده ای که تنهاتر از قبل شده ام _البته این آخری را خودم بهت گفتم هاااا _
از تو چه پنهان، آدم های زندگیم هی اصرار دارند گلهایی را وارد دنیایم کنند... اما تو، گل منی ... من هم شازده کوچولوی تو ؛ مثل خودت که شازده کوچولوی من شده ای ... بقیه گلها که گلِ خودِ خودِ آدم نمی شوند... هرچقدر هم که خوب و قشنگ و همه چیز تمام باشند ... اصلا آدم دلش نمی خواهد یک نظر ببیندشان، چه برسد به اینکه بخواهد بهشان فکر کند ... تو یک چیز دیگری برایم، همیشه بودی، از همان اول ها تا آخرِ آخرِ آخرش...

* انگار از پس این مدل نوشتن ، بیشتر از روزانه نویسی بر میام هااا ، نه ؟البته این پست از بقیه ی عاشقانه هام عجله ای تر شد. همین جوری هرچی تو دلم بود نوشتم . امیدوارم به دل بشینه ...
*کماکان بازدید اینجا خیلی بیشتر از حد انتظاره ، ولی کو نظر؟ آآآآآآه ... همه خاموش میان و خاموش می رن... بابا یه چیزی بگید خب... دلمون پوسید تو تنهایی... آآآآآه
مثلا قرار بود هر شب، روازنه هامو بذارم ابنجا ... جدیدا خیلی حواس پرت شدم. هر سری از عصر هی بخودم می گم حواست باشه هاااا، امشب برو بنویس که سال بعد اگه زنده بودی بشینی اینا رو بخونی شاد شی؛ اون وقت تا میام بالا یادم می ره انگار... حالا بگو کی یادم میاااااد؟ دقیقا همون وقتی که برقو خاموش کردم و درااااز به درااااز افتادم رو تخت و چشمام در حال بسته شدنه 
خلاصه اینجوریااا... الانم بخودم گفتم تا یادته برو یه چیزی بنویس که دییییگه نمی شه مث قبلنا به حواست اعتماد کرد...
امروووز با همون صدای دوست داشتنی
که قبلا هم ذکر خیرش شده، بیدار شدم... کماکان اوقات فراغت رو سپری می کنم و در همین راستا کارتون tangled رو دیدم و خیلی خوشم اومد... چون بازیشو خیلی دوس داشتم، کارتونشم دیروز خریدم که ببینم...
خلاصه صبح در کمال آرامش و تنهایی و مسیج و اینا سپری شد... تا دیروز دوتا از نمره هام نیومده بود... منم قاط زدم و گفتم دیگه نمی رم ببینم تا اینکه امروز ظهر یادم افتاد که دیشب تو خوابم یه اشاره ای به تاریخ جهانگشای جوینی شده بود
دیگه درنگ رو جایز ندونستم و مطمئن شدم که نمره هامو زدن... لجبازی و قاط زدنو ... رو هم بیخیال شدم و پریدم تو نت و دیدم بعععععععله... گل کاشتم 
اینجا بود که یه عاااالمه عاشق خودم شدم و لپ خودمو کشیدم و کلی به خودم افتخار کردم و دوتا جایزه شد طلبم
هیچ کس نمی دونه خوندن این کتابایی که حتی اسم خیلیاشونو تا حالا نشنیدم چقد برام سخته... ولی خدا می دونه که چقد با علاقه می خونمشون بسکه دوسشون دارم... انقد که این ترم اکثر امتحانام ساعت 4 عصر بود ولی من از 8 صبح تو نماز خونه در حال مرور بودم ...
بسلامتی پرونده ی این ترم هم خیییییلی بهتر از اون ترم بسته شد و میریم که داشته باشیم ترم سه رو در مهر ماه با 6 واحد نظری... اگه هم بشه و بپذیرن که پایان نامه رو هم همون ترم سه بگیرم خیلی خوب می شه... اگه هم نشد که خیالی نیس، ترم چهار بیکار می شم و بیشتر رو پایان نامه کار می کنم ... ووووووی یهو استرس گرفتم ... مااااماااان ...
صبح با یه صدای تکراری ولی خواستنی از خواب بیدار شدم و یه چند ساعتی از اوقاتم رو به بطالت گذروندم ... بطالت واقعی نه هاااا... یه دستی به سر و روی اتاقم کشیدم و جزوه و اینا مرتب کردم و جمعشون کردمو... ظهرش هم از یه صدای دلنشین، کلی انرژی گرفتم و نشستم به خوندن "دزیره"... بعدش هم اندکی وبگردی... و بعد ترش هم شهر کتااااااب ...
امرووووووووز یه جورایی خاص بود؛ از دو جهت...یه جهتشو می گم: 16 اردیبهشت که نمایشگاه بودم ... 16 خرداد هم کلی کتاب از شهر کتاب خریدم... امروزم که 16 تیر بود و من بازم یه عااالمه کتاب مرجع و به درد بخور خریدم
همش اتفاقی بودااااا... هر وقت که کتابا رو میارم خونه و می خوام تاریخ خریدشونو توشون یادداشت کنم، متوجه می شم . کلا شونزدهم روز خوبیه برامون ، چشم شیطون کر 
اون یکی جهتش هم خیلی خصوصیه 


کلا امروز خوش گذشت... اوقات فراغت خیلی دلچسبه... آخ حال می ده آدم با آرامش خودشو پََََََرت کنه رو تخت و رمان بخوووووونه... آی می چسبه آدم همونطور که رمان می خونه، یه خاطره ی واقعا به یاد موندنی بیاد جلو چشمش و هر پنج شش خط که میخونه پنج شش دقیقه خیره بشه به کلمه ها
خدایا شکرت... واقعا شکرت...
سلام سلاااااااااام
بالاخره امتحانا تموم شد و من اومدم که بیشتر به وبلاگم سر بزنم...
اطلاعیه:
بعد از اینکه این پستو فرستادم، میرم یه لینک دونی تکونی اساسی می کنم و بجز چند نفر که بشون سر می زنم، بقیه رو پاک می کنم. بعد یه قالب تابستونه ناز برا اینجا پیدا می کنم و عکس رو هم عوض می کنم...
از این به بعد تا اطلاع ثانوی اگر زنده بودم و خدا خواست قراره هر شب بنویسم... یعنی می خوام روزانه هامو بنویسم... شاید هم هر از گاهی از اون متنا که به دل دوستان می نشست، بنویسم. ولی بیشتر نوشته هام معمولی و عاری از هر گونه جذابیت خواهد بود... گفتم که همه در جریان باشن.
گاهی هم که نوشته هام خصوصی بشن ، براشون رمز می ذارم تا فقط خودم و اونایی که میشناسمشون بش دسترسی داشته باشیم.
دیگه ... فعلا همینا ...
| Design By : Pichak |

