دلم از غربت سنجاقک، پٌر
سلام
__
امروز چهاراه خاطرات من به همت شهرداری خراب شد...
امروز همه ی خاطرات قشنگ نوجوونی من زیر خاک مدفون شد...
این شهر برای من تو همون چهار راه خلاصه می شد ؛ دیگه هیچ دلبستگی ای به خیابون های اینجا ندارم ... وقتی اون میدون نیست؛ وقتی مامن آرامش من دیگه وجود نداره و قراره چهارتا گل روش کاشته بشه ؛ چه فرقی می کنه که من اینجا باشم یا نه...
این روزا اتگار روزای شکنجه ی منه ... این مسئله و هزارتا مشکل دیگه ذهنمو درگیر کردن ...
کاش می فهمیدن که اون چهارراه برای کسی ؛ تمام زندگیش بود...
کاش می دونستن یه آدم ؛ یه روزی تمام زندگیش تو این چهارراه می گذشت...
از فردا باید برم و روی خاک خاطراتم گل بذارم ...
___
بهشتی باشید
و خدایی که در این نزدیکی است
...
مرا می بینی و هر دم ، زیادت می کنی دردم
ترا می بینم و میلم ، زیادت می شود هر دم
به سامانم نمی پرسی ، نمی دانم چه سر داری
به درمانم نمی کوشی ، نمی دانی مگر دردم
نه راهست اینکه بگذاری مرا برخاک و بگریزی
گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم
فرو رفت از غم عشقت دمم دم می دهی تا کی
دمار از من برآوردی ، نمی گویی برآوردم
...
دلم خوش بود که ... هیچ چی ...
بهشتی باشید
و خدایی
که در این نزدیکی است
سلام
__
امروز به
روزهای شیرین کودکی ام قدم گذاشتم !
روزهایی
که موهای بورم که غالبا خرگوشی می بستندش ؛ به چهره ی پر از سوال های هرگز نپرسیده
ام؛ معصومیتی می بخشید که امروز با گذر
زمان فقط در عکسها می شود پیدایشان کرد
...
همراه پدر وارد روستای سرسبز می شدم و از هر کسی که می
دیدم حال جوجه های شیطون و مرغ های غرغرو و خروس های تازه به دوران رسیده رو می
پرسیدم ؛ یه کمی با اون گوساله ی کوچولو که تازه بدنیا اومده بود سر گرم بودم و
بعد می رفتم سراغ غازهای اخمو و اردک های بد اخلاق !بعدش هم یه جوب رو تا آخرش
دنبال می کردم و میرسیدم به خونه همسایه ؛ زیر درخت گوجه سبز منتظر میشدم تا بابا
بیاد و یه کمکی بکنه ؛ اگه هم کسی بدادم نمی رسید ؛ همت می کردم و می رفتم بالا
درخت! و با سرو صورت پر از برگ میومدم پایین! دوباره جوب رو می گرفتم و میومدم تا
به در حیاط می رسیدم. با بلند کردن پاهام به زور قدم رو بلند می کردم و از اون
کیسه ی پلاستیکی پر گندم که به درخت هلو آویزون بود؛ گندم بر می داشتم و با
دستهای کوچولوم برای مرغ ها جوجه ها غذا می بردم! خیلی هاشون با من دوست می شدن و
حاضر می شدن تو دست خودم غذا بخورن! بعدش هم دوچرخه سواری و لی لی با بچه های
اونجا و بعد هم خسته و کوفته بر میگشتیم خونه و...
امروز نه
از اون موهای خرگوشی خبری بود ؛ نه از اون جوراب شلواری سفید و سارافون جین...
امروز من بزرگ شده بودم!
وقتی
رفتم سراغ جوجه ها ؛ ازم فرار کردن ...
رفتم در
طویله ؛ اما اون گوساله ی کوچولو خیلی وقت بود که بزرگ شده بود و جاشو با یه گوساله
ی دیگه عوض کرده بود که با من غریبی می کرد ...
غازی رو
که به زور حاضر شد چند کلمه ای با من اختلاط کنه ؛ نشناختم ...
و دست من
به راحتی و بدون بالا بردن پاهام به اون کیسه ی گندم می رسید ...
جوب پر
گل بود ... دیگه آبی از توش رد نمی شد...
و
هیچکدوم از بچه های روستا اونجا نبودن که با هم بازی کنیم ...
تنها کسی
که منو یادش بود اون درخت هلو بود ؛ که دیگه حسابی پیر شده بود و حوصله ی منو
نداشت...
امروز
همه چیز منو یاد روزهای خوش کودکی ام انداخت ...
___
بهشتی
باشید
و خدایی
که در این نزدیکی است
سلام
تو فرجه
های ترم گذشته بدلیل زیاد بودن مطالب درسی و خطر افتادن و مشروط شدن و این حرفها
عزمم رو جزم کردم که نیام ولایت و از در دوستی با کتابهای تپل مپل وارد شم تا بلکه
یه دوازدهی بهمون بدن ! همه رفتن و من موندم و حوضم!!! کم و بیش ، پیش می رفتم تا اینکه دوست هم اومد
خوابگاه و تصمیم براین شد که تا دو سه روز بعد درسا رو بخونیم و بریم خونه شون .
من هم که کلا پای ثابت خونه شونم ! خلاصه اینکه رفیتم خونه و یکی از همون روزا با
اکثریت قریب به اتفاق فامیلها و دوستان و آشنایان زدیم به دل طبیعت !
با اینکه
خودم بچه طبیعتم ولی از اونجائیکه زیاد با درخت و کوه و منظره و چمن حال نمی کنم احساس
خیلی خوبی نداشتم. کمبود امکانات هم واقعا دردسره ها ! خدا رحم کرد ما تو روستا
بدنیا نیومدیم ! خلاصه اینکه خواب آلود نشسته بودم یه گوشه و به ملت نگاه می کردم
که چطور می تونن تو این خاک و خاشاک و آب و علف خوش بگذرونن... تا اینکه کم کم یخم
وا شد و با یه کوچولی چهار ساله دوست شدیم ... از اون موقع بود که به من هم خوش
گذشت ... کلی از هم چیز یاد گرفتیم ...
رفتیم بالای تپه ؛ اومدیم پایین ؛ تو باغ ؛ آلبالو (آبلالو!) ؛ تابی که
براش درس کردم و این شد که این پسر کوچولوی شیطون هم کلی از ما خوشش اومد! کم کم
با دوست کوچولوم اوقات رو سپری کردیم و نهار رو زدیم و بنا شد بریم ظرف بشوریم ...
کاسه و
بشقاب و دیگ و سیخ و ملاقه و ... رو جوونای مملکت جمع کردن و رفتیم لب آب... یه
دوتا بشقاب شستن و آب بازی شروع شد. من هم از همه جا بیخبر مثه یه دانشجوی متین و
موفق! واستاده بودم یه گوشه و خوشحال بودم که چون غریبه ام آب به من نمی پاشن!
کم کم حس
کردم یکی از برو بچز داره با یه ماهیتابه گنده پر آب میاد جلو ... رفتم عقب ... اومد
جلو ... رفتم عقب ... اومد جلو، گفت: ببخشید ! و چشمتون روز بد نبینه ؛ آب سرد بود
که تا مغز استخونم نفوذ کرد! من هم تو دنیا بهیچ چیزی اندازه ی آب حساس نیستم ؛
جییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ بود از حلق من به
آسمون می رفت! الان که فکرشو می کنم تمام بدنم یخ می کنه... تو اون لحظه فقط به
این فکر می کردم که چی بپوشم حالا ؟! و
جیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ ...
از شال و
مانتو و شلوار گرفته تا کفش و جوراب و ساعتم خیس خیس شده بودن و ازشون آآآآآب می
چکید ... رنگ آبی کفشم گرفته بود به جورابم و انگشتای پام همش آبی شده بود !
با اینکه
خیلی از خیس شدن بدم میاد ؛ ولی اون روز اصلا ناراحت نشدم ؛ تازه جسارت بچه ها رو
هم تحسین می کردم ؛ چون اگه خودم بودم هیچ وقت همچین کاری نمی کردم و واقعا برام
جالب بود که با یه غریبه که برای اولین باره می بیننش اینطوری رفتار کنن تا احساس
غریبی نکنه!
حالا
نوبت من بود که تلافی کنم ؛ با دوست کوچولوم دست بکار شدیم و با خاطی برخوردهای
لازم رو کردیم ! خدائیش تا حالا کسیو خیس نکرده بودم ؛ اون هم با این شدت ... کلا
همیشه سعی می کنم همه چیزو در نظر بگیرم ولی این دفعه دیگه مجبور شدم ذهنیاتمو کنار
بذارم !
خدا باز
هم با من بود و مثل خیلی وقت ها دوست رو به فکرمن انداخته بود تا برام یه دست لباس
از خونه برداره و بیاره ... اگه لباس نداشتم حالم خیلی گرفته میشد ولی با مساعدت
دوست و خانواده ی محترم ؛ به من خیلیییییییییییییییییی خوش گذشت ...
دلم برا
همه شون تنگ شده !
درسای
این ترم رو هم با ده دوازده پاس کردم ؛ خوشحالم!!!
بهشتی
باشید
و خدایی که در این نزدیکی است
سلام
....
گاهی وقتا آدم یه چیزایی میگه یا یه جوری فکر می کنه که با واقعیت
خیلی فرق می کنه و من گاهی آرزو می کنم کاش همه چیز خوب بود... گیتی عزیز تو نظرات
پست قبل یه چیزایی نوشت که مث خیلی از اتفاقات یا یادداشت های دیگه منو به اعماق
خاطراتم برد ... رفتم تا انتهای مخیله ام و تا برگشتم شروع کردم به نوشتن ...
توتستان ، اولین جایی بود که بهش پرواز کردم ...
_ به نظر شما این کار فرهنگیه؟
: نه ! اون هم تو محوطه ی پسرا!
: آره ... خیلی هم فرهنگیه...
:این کار به قول انگلیسی هاsemi_farhangie
!!!
: آره ؛ ولی همه شو خوردن ... فقط برگهاش مونده ...
بعدش رفتم شیفت ...
_ خانوما کجا بودین ؟ دیر اومدین ... کارتاتونو بدین ... اگه نه ؛
راهتون نمی دم ...
: بچه ها بشینید همین گوشه ...
( چقدر خندیدیم وقتی مجبور شد رامون بده!!!)
یه سر هم به کلاس بیان شفاهی زدم ... اون وقتایی که کنفرانس یه گروه
تموم می شد و چند نفر تا آخر کلاس تشویقشون می کردن!!! دست ... دست . دست .
دست ... شله ...
بعد هم رفتم به اون روزی که
با فهیمه کلی میوه دادیم نگهبانی برامون نگه داره تا برگردیم !
یا اون روزی که تو اون هوای
گرم ، تو کوچه پس کوچه های نظر ، دنبال یه آرایشگاه می گشتیم !!! همون روزی که هشت
هزارتومن!!! دادیم و چند کیلو میوه ی باکلاس خریدیم و تا شب همه شو خوردیم !
به روز قبل از امتحان آواشناسی ، که با دوست ؛ تو شر شر آفتاب رفتیم
رستوران !
و بعد تمام روزهای امتحان رو مروز کردم ... بیان شفاهی ؛ استرس ؛ سکوت
!
ترجمه ، آزاااااااااااااااد ؛ مقاله نویسی ، چالش برانگیز؛ فرانسه ،
بی دغدغه ... نثر ساده ، بی خیال ...
زبان شناسی ؛ مرگ لحظه ها در نگاه چشم به سطور در هم کتاب ...
شعر ، سرخوش ؛ آواشناسی ، امیدوار...
و لحظه های بعد از تمام این امتحان ها دیوانه کننده بود ... اینقدر
عصبی بودم که ... واقعا کم میارم بعضی وقتا واگه دوست و حرف های امیدوار کننده اش
نبود ، چه سخت تر بود!
بعدش رفتم درمانگاه خوابگاه ، تو اون برف ... همون روزی که دوتا رفتن
و پنج تا برگشتیم !
اون آیس پک های بد مزه تو برف
!
اون شبی که کلی نقش بازی کردم و دوست ازم فیلم گرفت ...
اون روزای شیرین و اون روزای ... هر چی ازشون گفتم کافیه ... باید سعی
کنم خاطرات بد رو فراموش کنم ...
رستوران ونیز ...
مشهد ؛ قم ؛ تهران ؛ جمکران و
خونه ی دوست ...
سرخوشی روزای آخر دانشگاه ؛ سطل زباله ی پر دانشکده ؛ برگه ی تجدید
نظر مقاله نویسی تو کافی نت ...
سارا ؛ عاطفه ، گیتی ... و دوست ...
یه بار
با دوست و اکثریت قریب به اتفاق خانواده ی محترمشون رفتیم بیرون ... اینو یه وقت
مفصل می نویسم ؛ فقط خواستم بگم که هیچ وقت لطفی که این خانواده به من دارن رو
یادم نمی ره و مخصوصا خاطره ی اون روز قششششنگ رو... من هم که دستم فقط به همین جا
بنده ، از تک تکشون تشکر می کنم ؛ جدااااا...
·
چند وقتی
بود که روزی چند بار به همت می کردم وارد مدیریت وبلاگم شم ؛ که به لطف مسئولین
پارسی بلاگ مقدر نمی شد. امروز پس از چند وقت ؛ دو باره به لطف مسئولین پارسی بلاگ
ورودم امکان پذیر شد ... دستشون درد نکنه ...
بهشتی باشید
و خدایی که در این نزدیکی است
سلام
___
بالاخره بعد از دو ماه و نیم تلاش در جهت کسب علم و دانش به وطن برگشتیم!!!
این ماههای آخر هر چند به ظاهر خیلی خوش می گذشت ولی فقط خدا می دونه که اون ته مه های دلم چی می گذشت ... سال دوم دانشگاه هم گذشت؛ هرچند بدتر از سال اول؛ ولی خب حکمت تو خودش زیاد داشت ؛ شاید بیشتر از سال اول!
***
آدمها رو شناختم ...
دوست رو شناختم ... ارزش دوستی رو دونستم و با قدرشناسی هرچه تمام تر به استقبال لحظه ها رفتم ...
دوست داشتن رو در خودم احیا کردم و خدا رو بخاطر آرامش اکثر لحظه های زندگیم شکر گفتم ...
دست مرگ رو چندین بار صمیمانه فشردم تا در کنار من احساس غریبی نکنه ...
دست دوست رو هزاران بار فشردم تا با وجود یادها ، بدون هم تنها نباشیم ...
و دست خودم رو یک بار عجیب فشردم تا هیچ وقت یادم نره که دنیای من دیگه اون دنیای سابق نیست ...
من ، اطرافیانم رو مثل همیشه دوست دارم ...
من هم اتاقی هام رو بیشتر از همیشه دوست دارم ...
من دیگه تنها نیستم ...
و البته با عرض پوزش می نویسم که : سه _ چهار نفر دیگه رو هم که خیلی خوب شناختم ... جوری که حتی حاضر نیستم به حرفاشون گوش بدم چه به اینکه مثلا قسمشونو باور کنم ... البته این خودشون بودن که خودشون رو نشون دادن وگرنه ما شناختن آدم ها تو وجودمون نیست!
***
اکثر این حرفایی که می خوام بنویسم رو به بچه ها گفتم . محض یادگاری می نویسم که بمونه ...
سارای گل؛
یه کمی دیر وارد اتاق شدی ؛ ولی وقتی اومدی، خیلی از مسئولیت ها افتاد رو گرده ی شما ...
اگه گاهی سرو صدا کردیم و از خواب پریدی ...
اگه گاهی غذا پختی و کمکت نکردیم _ عوضش تو خوردن حسابی کمکت کردیم !_
و اگه گاهی به هزاران دلیل ناگفته با تو همراه نبودیم ...
تینا جان ؛
هر چند ممکنه که دیگه سعادت دیدار شما رو نداشته باشیم ، و هر چند که همین امسال هم که هم اتاقی مون بودی ندیدیمت !
ولی اگه گاهی وقت ها سرو صداهامون اجازه نمیداد درس بخونی ...
عاطفه ی مهربان ؛
اگر هزاران بار و به هزاران دلیل جلوی گفتن خیلی چیزها رو می گرفتم ...
اگر هزاران بار و به هزاران دلیل که مهمترینشون صمیمیتمون بوده ؛ باهات شوخی کردیم_ اون هم شوخی های جدی!_
اگر هزاران بار و به هزاران دلیل سکوت کردم ...
اگر یه بار و فقط یه بار دلیل سکوتم تو بودی!
گیتی خوب ؛
اگر این اواخر متلک هایمان _ هر چند در نهایت شوخی و لبخند _ دلت را لرزاند ...
و فاطمه ی عزیزم ؛
اگر تقریبا از زمان شروع ترم چهار ، چشمهای یخی ام را شاهد بودی ...
اگر خیلی وقتها به بسیاری از دلایل نتوانستم گرمای قلبم را به چشمان منجمدم منتقل کنم ...
اگر خیلی وقتا حاصل جمع و تفریق و ضرب و تقسیم دلم ؛ جز چشمه ی جوشان اشک های شور قلبم نشد ؛
و اگر تقریبا تمام لحظه های _ خوشبختانه _ گذشته را در پارادوکس میان عقل ناقص و دل رنج دیده ام دست و پا می زدم ...
....
همه اش از کوتاهی من بود ... شما به بزرگواری خودتون ببخشید !
***
راستی ؛
تو این ترم 4 ، قیافه ی ما ؛ حال خیلی ها رو از بقال و میوه فروش گرفته تا نگهبان ها و استاد ها و از همه مهم تر بچه های کلاس گرفته، خیلی ها دیدنمون و یخ کردن ... خیلی ها پرسیدن و جواب نشنیدن ... خیلی ها لبخند زدن و جز یه مکث مبهم چیزی ندیدن ...
شاید برا خیلی هاشون عجیب نباشه ، چون منو همیشه همینجوری دیدن ...
ولی اون دسته که باهاشون صمیمی ترم و یه انتظاراتی داشتن ازم ؛ به بزرگواری خودشون ببخشن ...
***
در انتهای برنامه یه تشکر صمیمانه هم از استاد تذهیبم _ همکلاسی محترم _ و دو تا از استادای ماه این رشته ی بی خود بکنم !
از آقای راننده هم که دو سال آزگار در رفت و آمدهام مدیونشون هستم ؛ چند بار تشکر می کنم _جدا_
همینا ... دیگه حضور ذهن ندارم ... تا بعد
بهشتی باشید
| Design By : Pichak |

