کسی که از خدا انتظار معجزه داره، باید خیلی خوب باشه؟ اون وقت من که خوب نیستم چه کار کنم پس؟ دلم یک سورپرایزِ کوچکِ عاشقانه می خواست امروز چند سال پیش کسی میگفت: "می دانی... دیگر هیچ چیزی آنقدرها خوشحالم نمی کند..." امروز داشتم فکر می کردم که من هنوز به آن مرحله نرسیده ام... یعنی چیزهایی هستند که اگر اتفاق بیفتند ساعت ها از خوشحالی شان اشک خواهم ریخت و سال ها شکرشان را به جا خواهم آورد... تنهایی که شاخ و دم ندارد... همین است که بنشینی یک گوشه آبغوره بگیری، هیچکس نباشد یک دستمال بدهد دستت... آغوش و نوازش و دلداری و اینها پیشکش... دلم بهار می خواهد... یک اردیبهشت طولانی... یکی از همان پنج شنبه ها که هوایشان یک کَمکی هم گرم است؛ تا یک بند انگشت! کرم ضد آفتاب را بکشم روی پوستم و مانتوی نخیِ خنکِ آبی ام را که سر آستینهای کشی دارد با یک شلوار سفید و یک شال سفید بپوشم... گوشی سبز و مشکی ام را بیاندازم توی جیب سمت راست و یک مشت! پول و دو-سه تا بلیط اتوبوس را از ته کیفم مچاله کنم توی جیب سمت چپم _من کیف دوست ندارم، اما جیب خیلی دوست دارم _ و چادرم را روی سرم مرتب کنم، یک نگاهی به اتاق در هم و برهممان بیندازم و کلید را بردارم و کفش مشکی ساتنم را که یک پاپیونِ مشکیِ حریر کنارش داشت پایم کنم _ من عاشق پاپیون هستم_ و با خودم بروم چهارباغ را تا پل نفس بکشم... من عاشق این تکه از زمین خدا هستم... عاشق اینکه رویش راه بروم، به مردمش نگاه کنم، از کتابفروشی هایش کتاب بخرم، روی نیمکتهایش بنشینم، هوایش را ببلعم و توی ایستگاههایش منتظر بمانم... [کفشم دیگر وجود ندارد. یادم هست که توی پاساژ کوثر دلم را برده بود. آن وقت چون که قیمتش زیاد بود، هی هر سری که می رفتم پیاده روی، یک سری بهش می زدم... تا آن که یک روز مال خودم شد... وقتی می خریدمش 5-6 نفری بودیم... تینا هم بود حتی!] [از آن گوشی هم فقط جسم بی جانش روی دستم مانده که توی عکس قبل دیدید... مانتویم هم برایم تنگ شده است...] [آن وقت ها هنوز اتوبوس ها بلیطی بودند...] دوسال پیش که داشتم برا کنکور آماده می شدم، برای اولین بار با اسم یه پرنده آشنا شدم که هیچ وقت فراموشش نمی کنم... بوتیمار: نام مرغی است که اورا غم خورک نیز گویند و او به پندار پیشینیان پیوسته در کنار آب می نشیند و از غم آنکه مبادا آب کم شود ، با وجود تشنگی، آب نمی خورد... آآآآ ی ی ی ... ________ *تو پست قبل خیر سرم یه زلزله رو دقیقا در لحظه ی به وقوع پیوستنش ثبت کردم * غمگینم. این زمستون نمی خواد تموم شه؟ زمستون امسال خاطره بد زیاد برام رقم زد... با عرض سلام و خسته نباشید هی تو هر وبلاگی می رم می بینم درحال انجام دادن بازی های وبلاگی هستن، بجز ما چند نفر... خب منم دلم می خواد با دوستام بازی کنم این بازی جدیدِ این مدلیه که هرکسی باید یه عکس از وسایل مورد علاقش بذاره، من این کارو می کنم و از دوستان گرام دعوت می کنم که اگه اگه اگه دوست داشتن این کارو بکنن... به نظرم حرکت جالبی اومد. حداقل این وبلاگا یه کم از حالت خمودگی و ناراحتی در میاد و فضا عوض می شه خاطرات ماندگار، آخرین ققنوس، در سایه ی عشق، شب و تنهایی عشق در حال حاضر تو وبلاگستان همین چهار تا دوست رو دارم که دلم می خواد بازی کنن... البته باز هم به میل و علاقه و سلیقه و همه چیِ خودشون بستگی داره اگه بازی توسط دوستان ادامه پیدا کرد، میام درمورد چیزایی که تو عکس هست، توضیح می دم. اگه نه، که بمونه برا خودم یادگاری از این روزا یه جور روان شناسی شخصیت و خودشناسی هم هستاااااااااااا توضیح عکس اضافه شد: کتابخونمو خیلی دوس دارم، به همین دلیل سه تا از کتابای مورد علاقم به نمایندگی از همه ی کتابهام تو عکس حضور دارن. لپ تاپم _که البته چیز زیادی ازش پیدا نیس_، مدادرنگیهام _ اصلا نقاشی بلد نیستما، فقط مداد رنگی دوس دارم و گاهی وقتا به یاد بچگی یه چیزایی می کشم_ ، یه النگو شیشه ای آبی که خیلی دوسش دارم و از اصفهان خریدمش، گوشی سابقم که کلی از روزای خوابگاه باش خاطره دارم و از حرفای دلم با خبره، اما دیگه کار نمی کنه. دوتا قلم خوشنویسی که یادگاری از یکی از دوستان انجمن خوشنویسان هست تو روزای دبیرستان... یه انگشتر "در نجف" که از نجف خریدمش و به ضریح ها متبرکشون کردم و حال و هوای خوبیو بم منتقل میکنه، خرس کوچولوئه که اسمش ژاکلین هست و جفتش دست مخاطب خاصمان می باشد یه خرس گنده خاکستری me to you هم دارم که اسمش Mellie هست، هدیه تولد امسالمه که با کمک مامانم!! برا خودم خریدم، اما تو عکس جا نشد _______ انقدر لی لی به لا لایم نگذار پسرک... بد شو؛ بد شو که تاب بیاورم احتمال فردا را...


هیشششششششششکی ازم تقدیر به عمل نیاورد 







هرکی بازی کرد دوستاشو هم دعوت کنه. خوش می گذره
اون یکی خرس اسمش ژاک هست و به اضافه ی عطر و تسبیح و مموری و "تقویم من" و یه سری دیگه از وسایل که تو اون جعبه فانتزی هست و دیده نمیشه به نمایندگی از طرف هدایای جناب مخاطب خاص هستن که خیلی برام عزیزن. یه رسید عابر بانک، یه نامه ی سه خطی، حلقه و اون کارت اتوبوس شرکت واحد هم به جدیدترین خاطره مون مربوط میشه که 9 مرداد 90 بود...
وسایل دوست داشتنی و خاطره برانگیز زیاد دارم ولی خب همینا باشن فعلا
| Design By : Pichak |
