سفارش تبلیغ
دستبند بلوتوث ویبره
بهمن 1388 - دلم از غربت سنجاقک، پٌر

دلم از غربت سنجاقک، پٌر


و خدایی که در این نزدیکی است


.........


آنگاه جوانی گفت با ما از دوستی سخن بگو


و او در پاسخ گفت:


دوست تو نیاز های برآورده ی توست.


کشت زاری است که در آن با مهر تخم می کاری و با سپاس از آن حاصل بر می داری.


سفره ی نان تو و آتش اجاق توست.


زیرا که گرسنه به سراغ او می روی و نزد او آرام و صفا می جویی.


 


هنگامی که او خیال خود را با تو در میان می گذارد؛ از اندیشیدن «نه» در خیال خود مترس و از آوردن «آری» بر زبان خود دریغ مکن.


و هنگامی که او خاموش است دل تو همچنان به دل او گوش می دهد؛


زیرا که در عالم دوستی همه ی اندیشه ها و خواهش ها و انتظارها بی سخنی به دنیا می آیند و بی آفرینی نصیب دوست می گردند.


 


هنگامی که از دوست خود جدا می شوی غمگین مشو؛ زیرا که تو در او از هرچیزی دوست تر می داری بسا که در غیبت او روشن تر باشد ، چنان که کوه نورد از میان دشت کوه را روشن تر می بیند.


 


و زنهار که در دوستی غرضی نباشد، مگر ژرفا دادن به روح.


زیرا مهری که جویای چیزی جز باز نمودن راز درون خود باشد؛ مهر نیست، دامی است گسترده که چیزی جز بیهودگی در آن نمی افتد.


 


و زنهار که از هر آنچه داری بهترینش را به دوستت بدهی.


اگر او را باید که جزر روی تو را ببیند؛ بگذار که مد آن را نیز بشناسد.


 


آن چگونه دوستی است که برای سوزاندن وقت به سراغش می روی؟


به سراغ دوست مرو مگر برای خوش کردن وقت.


زیرا کار او این است که نیاز تو را برآورد؛ نه آنکه خالی درون تو را پر کند.


و شیرینی دوستی را با خنده شیرین تر کن و با بهره کردن خوشی ها.


زیرا در شبنم چیزهای خرد است که دل انسان بامداد خود را می جوید و از آن ترو تازه می گردد.


*جبران خلیل جبران/ پیامبر و دیوانه*


.........


یا حق


نوشته شده در چهارشنبه 14/11/88ساعت 11:17 عصر توسط مائده نظرات ( ) |

و خدایی که در این نزدیکی است


....


ز بال سرخ قناری...


هجوم غارت شب بود و خون گرم شفق


هنوز می جوشید.


هنوز پیکر گلگون آفتاب شهید


برآن کرانه ی دشت کبود می جنبید


هنوز برکه ی غمگین به یاد می آورد


پریده رنگی ٍ روزی که دم به دم می کاست...


 


تو با چراغ دل خویش آمدی بر بام


ستاره ها به سلام تو آمدند: سلام!


سلام بر تو که چشم تو گاهواره ی روز


سلام بر تو که دست تو آشیانه ی مهر


سلام بر تو که روی تو روشنایی ماست!


 


سلام بر تو که از نور داشتی پیغام!


تو چون شهاب گذشتی برآن سکوت سیاه


تو چون شهاب نوشتی به خون روشن خویش


که صبح ٍ‏تازه ز خون شهید خواهد خاست


ز بال سرخ تو خواندم درآن غروب قفس


که آفتاب رها گشتن قناری هاست.


ه.ا.سایه


دهه ی فجر گرامی باد


نوشته شده در یکشنبه 11/11/88ساعت 11:27 عصر توسط مائده نظرات ( ) |

 و خدایی که در این نزدیکی است


 سلام


همیشه نوشتن رو دوست داشتم...


امروزم که اومدم دیدم نجمه برام نظر گذاشته که یه سری از مطالب آرشیومو خونده ؛ تصمیم گرفتم با انرژی بیشتری وبلاگم رو به روز کنم و این فضا رو که کلی همدم روزای تنهاییم بوده از دست ندم... پس؛ با یه خاطره ادامه می دم:


روز آخری بود که از سال 87 می رفتیم دانشگاه. سر کلاس خسته کندده ی سیری در تاریخ ادبیات انگلیسی ملقب به نورتون چرت می زدم که یکی از بچه ها کاغذی رو با این عنوان داد دستم
:
چه احساسی درباره ی آخرین روز دانشگاه آمدن در سال 1387 داری؟ آیا؟ احساسات  خود را در قالب شعر بیان کنید.(15 نمره)


فی البداهه


من هم نا خودآگاه و فی البداهه براش نوشتم:


از تمام تحصیلم ؛ جز غمش به یادم نیست


درد و رنج مادام است، دنیا هم به کامم نیست


اصفهان زیبا هم ، مرهمی نشد بر زخم


دیگرم درین استان ، لحظه ای دوامم نیست


چارشنبه تا آید ، عمر من بسر آید


تا سه شنبه سر آید، شادی جزسرابم نیست


وقت رفتنم چون شد، یار غار نشناسم


دوستان من پوزش؛ ذره ای مرامم نیست


*‏ البته خدمت دوستان با سواد عرض کنم که اینجانب هیچ سر رشته ای از علم عروض ندارم! همینجوری دلیه کارمون


                                                     یا حق


نوشته شده در یکشنبه 11/11/88ساعت 11:11 عصر توسط مائده نظرات ( ) |


Design By : Pichak