دلم از غربت سنجاقک، پٌر
و خدایی که در این نزدیکی است
سلام...
_____
امروز چه روزی بود ... چند روز قبلش افتضاح بود ... اول تا وسطای روز رو هم ای ... بفهمی نفهمی قاطی قاطی بودم ... خب طبیعیه با این تراژدی که اتفاق افتاده ... ولی وقتی بچه ها رفتن من تصمیم گرفتم فکری به حال حال عجیبم بکنم ... اینجوری تو شک وتردید دست و پا زدن فایده نداره ؛ مخصوصا اگه اون که باید کاری بکنه هم کاری نکنه ؛ البته کار خاصی هم از دست این جنس لطیف بر نمی آد ...
خلاصه اینکه نشستم و گفتم اینجوری نمیشه که تیکه کاغذ برداشتم و اکثر اون چیزایی که تو ذهنم می چرخید رو نوشتم که آخرش منتهی به یه تصمیم شد که با احتمال بالا از فردا اجراش می کنم ...خلاصه اینکه الان عالیم ؛ چون تونستم با تکنو فکر یه کاری بکنم که هر کسی از پسش بر نمی آد ... هر چند رنج زیادی رو متحمل شدم ولی وقتی دیدم ارزششو نداره بی خیال شدم ...
خدا رو شکر ... خیلی حالم خوبه ... از این بهتر نمیشه ... احساس می کنم راحت شدم ... نمی دونم این حالتم چقدر پایداره ولی من تمام سعیمو میکنم که همین جوری بمونم ... حس خیلی قشنگی دارم ... از این بهتر نمی شه ولی خداییش سخته که آدم تو ذهنش یه نفر رو از عرش به فرش برسونه چون چاره ی دیگه ای نداره ؛ چون هر تلاشی کرده بی جواب مونده ؛ چون فکر میکنه خودش هم اینجوری می خواد ؛ چون اون در جهت رد نظر تو هیچ تلاشی نمی کنه و فقط یه چیزایی میگه که فایده ای نداره ...
بهر حال خوب خوب خوب شدم ... بعضی وقتا اگه کسی دور و برت نباشه خیلی می چسبه ها...
امشب بعد از چند ماه ؛ تنهایی من مجددا شروع شد ... من عاشق این تنهایی ام ؛ چون تجربه بهم ثابت کرده ؛ تنها بودن خیلی بهتر از اینه که با کسایی باشی که با تو نیستن ...
خدارو واقعا شکر می کنم ... دیگه امروز رو بد نمی دونم ... خیلی هم دوست داشتم امروز رو ...
اینقدر حالم خوبه که می خوام یه حال اساسی به اتاق بدم ... فردا که بچه ها پیداشون بشه همون دم در غش می کنن ! من و کار تو اتاق؟!!!
خدا پدرشونو بیامرزه که یه کافی نت گذاشتن تو این خوابگاه ؛ اگه نه ، می پوسیدم .... فردا کله ی سحر اینجام ...
بهشتی باشید
و خدایی که در این نزدیکی است
سلام
___
امروز شاکی بودم ؛
از اونی که دروغ می گه ؛
از اونی که تو رو بخاطر خودش می خواد ؛
اونی که خیلی راحت خیلی چیزا رو زیر پا می ذاره ؛
اونی که یه چیزی می گه ولی کاراش خلافشو اثبات می کنه
و اونایی که خیلی خوبن و من هم خیلی دوستشون دارم ولی یه کاری کردن که هیچ وقت معجزه ای رو که دیدم براشون تعریف نکنم
و خیلی چیزای دیگه که غالبا آزارم می ده ولی امروز تو اوجش بود...
___
دیدن یه چیز دیگه هم آزارم می ده ... افراط ! جوونا بد رقم گرفتار افراط شدن ... با یه جمله ی ناچیز همه چیزشونو می بازن ، دل ؛ دین ، ایمون ؛ گذشته ؛ آینده ... امیدوارم اشتباه نکنن ... امیدوارم تو هم اشتباه نکرده باشی ...
___
***فردا بیست و دو بهمنه ... صدای جیغ شادی بچه ها داره میاد ... حس قشنگی دارم ...
**اومده بودم خیلی چیزا بنویسم ؛ ولی یه چت مفید وقتمو گرفت ...
* فردا بهتر می نویسم ... اینجا شلوغه الان بیرونم می کنن...
بهشتی باشید
و خدایی که در این نزدیکی است
سلام
_____
هر چی فکر کردم دیدم درست نیست اینجا رو که چند وقت بیشتر حرفامو توش می نوشتم تنها بذارم
و تنها برم ... این شد که بعد از بیست و دو روز اومدم بنویسم ...چند وقتی هست که بیشتر وقتا حتی از گفتن حرفای عادی و روز مره هم طفره می رم ... یه جورایی حسش نیست حرف بزنم _ نیست قبلا خیلی حرف می زدم !_ دلم می خواد به روزای خوب زندگی برگردم ... امروز یکی از روزای نسبتا خوب بود که منو به یاد سال قبل
انداخت ...من و دوستم امروز lecture داشتیم ...
از شنبه ی پیش گروه بندی شدیم و از شانس خوب! اولین گروه ما بودیم ... یه هفته وقت داشتیم که این داستان رو آماده کنیم ، دوستم خوند ، ولی دریغ از یه جو همت
در وجود من که بشینم درست درمون داستان رو بخونم . تازه دیشب در کمال آرامش و طمانینه و اعتماد به نفس کاذب و اطمینان و اینا رفتم سر کتاب ! یه خط می خوندم یه صفحه می رفتم بیرون اتاق ، یه خط می خوندم یه صفحه بستنی می خوردم ، یه خط می خوندم ، یه صفحه می خوابیدم خلاصه اون لحظات گران بها در کمال آرامش گذشت و شب شب شب شد ؛ اون موقع بود که من تازه فهمیدم داستان رو بلد نیستم و باید بخوابیم که هشت صبح از کلاس جا نمونیم _ استاد هم حساس !_ استرس بود که بر من مستولی شده بود

! اصلا هیچ فکری به ذهنم خطور نمی کرد جز اینکه بخوابم و آرزو کنم یه چیزایی از داستان نیمه کاره خونده شده یادم بمونه _ آخه منو چه به این کارا ! اونم تو این حالی که من دارم _ هر کاری که می کردم اصلا داستان تو ذهنم نمی موند ... خلاصه اینکه آخرش تونستم بر استرس حاکم بشم و خوشحال و سرخوش بگیرم بخوابم _ نمونه ی بارز یک دانشجوی علاقه مند به تحصیل ! _ صبح که بیدار شدم همینجوری الکی ، خوش حال و شیطون بودم ؛ یعنی یه جورایی شخصیت نهفته ام ، آشکار شده بود ... رفتیم سر کلاس و صدامون زدن و ما پر از اعتماد به نفس _ ملت فکر می کردن هفت تا داستان قبل و بعد این داستان رو هم حفظم
!_ رفتیم سمت استاد و خلاصه به هر نحوی که بود شروع کردیم ... من که داستان یادم نبود هیچ ؛ استاد هم مزید بر علت بود و دقیقه ای سه بار می گفت :louder please ! عجب گیری کردیم ها
! مصیبت از این بزرگتر که داستانی رو که بلد نیستی داد بزنی !! تو دلم می خندیدم
_ اصولا تو این مواقع گریه
می کنن!_ البته این شعف و شادمانی تو چهره ام هم پیدا بود و به چهره ی بچه ها هم منتقل شده بود و خلاصه همه ی نیش ها تا بنا گوش
باز بود ... بالاخره خلاصه ی داستان رو به هر مصیبتی بود گفتم و نوبت دوستمون شد . ایشون مثل همیشه در کمال وقار به تحلیل داستن مزبور! پرداختند و حالا استاد بود که میخواست با هم به سوال بچه ها جواب بدیم . باز هم بدون اینکه خودم رو ببازم
گفتم باشه ؛ حالا من همین خلاصه رو هم به زور یادم میومد ها ... یکی از بچه ها سه چهار دقیقه حرف زد و آخرش استاد به من گفت جوابشو بده ؛ من هم در کمال اعتماد به نفس موافقت کامل خودم رو با نظر ایشون اعلام کردم
!!!! بعدش هم یه چیزی رو به زبون شیرین فارسی وسط ارائه ی داستان به زبان انگلیسی بیان کردم ... یه بنده ی خدا رو هم بعنوان مهمان برده بودیم سر کلاس ؛ این بچه اینقدر شیطون بود که من تا چشمم می افتاد بهش ، لبخندهای ملیحی
میزدم که نشان از خنده های دندان نمای درون دلم داشت ؛ اونم تا چشم استاد رو دور می دید ، یک چشم و ابروهایی
به ما می اومد که اگه اون بالا نبودم ؛ نمی تونستم جلوی خودمو بگیرم ...خلاصه این کنفرانس هم به خیر گذشت ؛ خیر بزرگتر از این که دل چهل پنجاه تا جوون رو شاد کنی و بخندونیشون !!! تازه یه سری از بچه ها که منو همیشه تو خودم و کم حرف دیده بودن ، به اون یکی شخصیتم که تا حدودی شیطونه و غالبا نهفته است پی بردن ! دیگه اینکه ؛ خوشحالم که نظر آدما خیلی وقتا برام مهم نیست ، وگرنه هیچ وقت نمی تونستم بدون حفظ بودن داستان برم اون بالا و چرت و پرت بگم ... اینم بگم که یکی از بچه های ردیف جلو و یکی هم از ردیف آخر خیلی به من انرژی دادن ؛ این یکی که همش تائید می کرد و من واقعا فکر می کردم دارم درست می گم ، اون یکی هم که مثل خودم سرخوش بود و فقط می خندید ...خیلی خوش گذشت امروز ...
___
**** خیلی چیزا دارم که بنویسم ؛ احتمالا تو همین مایه ها ی طنز هم می نویسم ...
*** من به اندازه ی یک ابر دلم می گیرد
** خدا روزایی مثل امروز رو از من نگیره ... خیلی طول می کشه تا به حالت عادی برگردم ...
* خدا رو شکر ...
بهشتی باشید
و خدایی که در این نزدیکی است
سلام
اردوی جمکران
از اصفهان و تهران...
برای دریافت اطلاعات بیشتر و ثبت نام این جا رو ببینید ...
یا حق
| Design By : Pichak |

