سفارش تبلیغ
طرح 24000 شهید
اردیبهشت 1390 - دلم از غربت سنجاقک، پٌر

دلم از غربت سنجاقک، پٌر


 


تمام عاشقانه هایم برای تو که کودکانه دوست میداری، مرا...



 


دیگر حتی کتاب کشف المحجوبِ قطورم هم مرا یاد تو می اندازد ... کتاب که سهل است، هوا هم... هوای اردیبهشت ذره ذره عطر سادگی تو را توی وجودم پخش می کند و من آنقدر دست پاچه می شوم که انگار تمام عالم "راز توی چشمهایم" را خوانده اند. اصلا همان روز هم کلی هول بودم... البته نه تمام روز را... بیشتر آن لحظه هایی که نبودی و ما، منتظر نشسته بودیم تا آسمان کوچک رویاهایم شکافته شود و تو، با دوتا بال نقره ای رو به رویمان بایستی و لبخند بزنی...


 دیر شده بود... مامان هم داشت نگران می شد کم کم، که هی زنگ می زد و می پرسید چرا نیامد پس!؟ و من با تمام دست پاچگی ام ،از ترافیک اطراف نمایشگاه برایش تعریف می کردم... که آمدی و مامان خیالش راحت شد... و من هم!


باز حاشیه رفتم... چه می گفتم... آهان ... می گفتم هول بودم... بله که بودم ... مگر می شود توی خانه که هستی هی چشمت از آن برق ها بزند و تا بناگوش سرخ شوی، آن وقت، هر وقت که دیدی هوا پس است، به چشمهایت بسپاری برق نزنند؟! مگر می شود در نبود فرشته ات هی تعریفش را بکنی و قلبت تالاپ و تولوپ بزند، آن وقت در حضورش به نقش روی دیوار تبدیل شوی؟!... خلاصه آنقدر شادمانی مضاعف را توی قلب فسقلی ام گنجاندم که هر لحظه امکان ترکیدن قلبم وجود داشت...


از این شادی ها که گذشتیم و اندکی پس از  آن که یک هویی کنارم سبز شدی _و من باورم شد که از آسمان افتادی_ و جمعمان جمع شد و خیالمان تخت شد، کم کم آرام گرفتم... و این دقیقا همان آرامش قبل از طوفان بود که وصفش را بسیار شنیده ایم...


آخر مگر میشود آن همه به انتظار یک روز بنشینی و ببینی دارد تمام میشود و ناراحت نباشی؟ آخ که تا یاد آن نیمکت نقره ای _که تمام کتابها را گذاشتیم رویش و دیگر جا برای همه ی مان نداشت_ می افتم، قلبم چه تیری می کشد...


"من منتظر تا او بگوید گفتنی های مگویش را


او منتظر تا من بگویم، وقت اما وقت رفتن بود "**


____


*خاطره بود. یه خاطره ی فراموش نشدنی. اگه وقت داشتم کامل تر می نوشتم. اما چه کنم که دوتا امتحان میان ترم تپل مپل پیش رو دارم. اگه خوب ننوشتم، به خوبی خودتون ببخشید و این پست رو هم به فی البداهه ها اضافه کنید. وقتم خیلی کم شده، اما نمیخوام وبلاگم و دوستانم رو از دست بدم. اینه که میام و مستقیما تو پارسی بلاگ تایپ می کنم.


**جناب آقای محمد علی بهمنی 


 


نوشته شده در پنج شنبه 22/2/90ساعت 12:11 عصر توسط مائده نظرات ( ) |

برای یک روز اردی بهشتی که تاریخش را یادم نمانده است


_ هیچ وقت میانه ام با اعداد و ارقام خوب نبود_


 ♥♥ ♥♥ ♥♥ ♥♥ ♥♥ ♥♥ ♥♥ ♥♥ 


یکی از همین روزها بود که بر خلاف تاریخش، تمام ثانیه هایش توی ذهنم مانده اند... نه که خودشان مانده باشند ها؛ خودم نگهشان داشته ام _درست مثل عکسهای یک سفر به یادماندنی_ ثانیه هایی که هیچ وقت مصور نشدند، اما از هر تصویری بیشتر می پسندمشان...


 آن شادی یک هویی که انگار با آن لیوان آب _ که سرکشیدم تا عادی جلوه کنم _ ریخت توی قلبم... 


آن همه خواستن و نتوانستن که گذاشته بودم لای چند تا کتاب و یک ربان ساتن آبی کمرنگ هم پاپیون کرده بودم بهشان


آن همه بی میلی برای پیدا کردن یک شال معمولی که...


 که ... به یاد ماندنی ام نکند...


آن گرمای بی سابقه ی حوالی عصر که هرچه دقت کردم دستگیرم نشد که از روبرو می آید یا از شریان هایم توی صورتم می دود


_ البته از خدا که پنهان نیست، از شما چه پنهان که به نتیجه رسیده ام، اما حال کسی را دارم که نمی خواهد پیش حرفهای همیشگی اش کم بیاورد... این است که ترجیح می دهم هوای آن روز را گرم توصیف کنم _


و آن شیشه ی خوشبوی استوانه ایِ کوچکِ توی جیبم که برگشتنی تند و تند دستم را می گذاشتم رویش که خاطر پراکنده ام از بودنش جمع شود


و این روزها ؛


همان شیشه ی خوشبوی استوانه ای کوچک _که دیگر گذاشته امش روی میزم _ روزی هزار بار عطر آن روز اردی بهشتی را توی اتاقم می پراکند



* با تشکر از دوستانی که تشویقم کردن، جو گیر شدم همچنان فی البداهه می نویسم :-دی


نوشته شده در جمعه 9/2/90ساعت 12:31 صبح توسط مائده نظرات ( ) |

خوب ترین حادثه می دانمت


خوب ترین حادثه می دانی ام؟


این روزها از صبح _که پلک هایم را زورکی باز می کنم و دلم نمی خواهد رخت خوابم را ترک کنم_ ، تو با همه ی شیطنت هایت می دوی توی دقایقم... 


خوب می دانی که چگونه این جوانِ سالخورده را، خندان لب و مست، دنبال خودت بکشانی... آنقدر می دویم و آنقدر می خندیم که از نفس می افتم...


آن وقت می نشینیم


_اندازه ی تمام روزهای از دست رفته مان_


 و عشق می نوشیم و شعر می خوانیم ...و من... هر روز... هزار بار می ترسم که مبادا آخرین دیدارمان باشد...



 این روزها چشم هایم برق می زند... از آن برق ها که گااااااهی میزد و دوست با نگاهی عمیق، می خندید


_ از همان نگاههای خوشرنگ و از همان خنده های ملوس که دلم را می برد_


 چه می گفتم ؟


می گفتم چشمهایم برق می زند... از همان برق ها که تا می روی جلوی آینه، خنده ات می گیرد و به خودت چشمک می زنی... از آن برق ها که سعی می کنی مخفیشان کنی... از همان ها که توی چشم هر کسی دیده ای؛ توانسته ای رازش را در  آنی بخوانی... از همان برقها که وقتی غم قاطیشان است، جلوه شان بیشتر است ... که گاهی دل شکسته و وفاداری هم تویشان دیده می شود... از همان برقها دیگر ...


این روزها یک حس خوب دارم ...


  و باز هم می گویم :


همینم بس؛ گرچه لختی...


___


* فی البداهه نوشتم ، اگه ایرادی داره پوزش می طلبم.


* شعر: آقای محمد علی بهمنی


نوشته شده در پنج شنبه 1/2/90ساعت 8:28 عصر توسط مائده نظرات ( ) |


Design By : Pichak