سفارش تبلیغ
ساعت مچی smart
آذر 1386 - دلم از غربت سنجاقک، پٌر

دلم از غربت سنجاقک، پٌر

   1   2   3      >

و خدایی که در این نزدیکی است


سلام مجدد


ادامه ی پست بعد رو می نویسم ... یک کم طنز بود ولی یک کم هم تلخ می شه ...


اون متن با اینکه یه خاطره ی معمولی بود ،‏ و قرار بود نکته ی آموزشی نداشته باشه ، اگه دقت لازم رو مبذول دارید متوجه نکاتش می شید ، حالا اگه سخته براتون خودم میگم :


1_ گاهی وقتا آغوش خوابگاه از آغوش خانواده گرمتر می شه و بچه ها موندن تو خوابگاه رو ترجیح می دن حتی اگه خونشون همین بغل باشه


2_ اگه درس نخونید و دلیل درس نخوندنتون هم مسخره بازیهای هم اتاقیتون باشه _ که اصلا دلیل موجهی نیست!_ نمره تون کم میشه ! 


3_ اگه تو اوج داد و هوار ، زدن تو ذوقتون ، خودتونو نبازید ؛ همیشه درهایی هستن که به سوی شما باز هستند !


4_ تو قحطی هندونه ؛ نرید دنبالش !  خب مثل یه دانشجوی محترم از همون اول برید پی شیرینی که ضایع نشید با دست خالی به اتاقی برگردید که چشم امیدشون به شماست! 


5 _ خارج از نوبت ، وارد صف خود پرداز نشید ؛ این بی عرضگی نیست ؛ رعایت حق تقدم است !


6_ سیب زمینی سرخ کرده ای که مشکی شده ، نسوخته ؛ فقط یک کم بیشتر از حالت معمول سرخ شده و قابل خوردنه!


7_ دعا می تونه مادی هم باشه !


8_ وقتی همه با هم هماهنگن ،  اتوبوس دیگر یک مکان عمومی نیست !


9_ از شرکت در جشنی که مسئولین محترم برای شادی دانشجویان دور از خانواده ، برگزار می کنن ، در نرید !  آهشون دومنتونو میگیره ها _ در نبود خانواده ؛ مسئولین ؛ پدر و مادر بدلی محسوب می شن و آهشون هم عجیب کارسازه! خدا این پدرو مادر بدلی رو از ما نگیره ؛ برای سلامتیشون ... !


10_تو این مورد آخر  یه آرزو می کنم : ان شا الله گذر هیچ کدومتون به کمیته ی انضباطی نیفته ، چون اونجا دیگه یه دقیقه دیر وارد خوابگاه شدن با یه شب کامل نبودن فرقی نمی کنه ؛ راست میگی و دروغ فرقی نمیکنه ، از تردیدشون در پذیرفتن حرفای صادقانه ات ناراحتی ، یا از خلافی که کردی ؛ فرقی نمیکنه ! نمره و معدل و انگشتر عقیق و مثبت بودنت تحت هر شرایطی هم نمیتونه نجاتت بده ؛ در اون شرایط همه چی با کرام الکاتبینه_ مثل همیشه ؛ که خیلی وقتا یادمون میره !


( آدمی نیستم که الکی از همه چی انتقاد کنم و به همه چی اعتراض داشته باشم ؛ اینو جدی میگم ... مسئولین ؛ دقت کنید ... یه موقع اون ور دنیا ، رو پل صراط کارتون گیر همین گیرهای بی خودتون می شه ها _ نمی گم همش الکیه ، ولی بیشترش مسخره است و برای خودی نشون دادنه ! خدا اون بالاها هستش ها ... بپاید! )


 


                                    بهشتی باشید ...


 


نوشته شده در جمعه 30/9/86ساعت 10:13 عصر توسط مائده نظرات ( ) |

و خدایی که در این نزدیکی است


سلاااااام


امشب یلداست _ الان شروع شده ؟ نشده ؟ نمی دونم !_


میخوام از خاطرات دو سه روز گذشته بنویسم حتی اگه ارزش آموزشی نداشته باشه ؛ چون دلم می خواد همیشه یادم بمونه


دوستم رفت و هم اتاقی ها هم رفتن تا عید و شب یلدا رو در آغوش همیشه گرم خانواده سپری کنن ... من موندم و یکی از گلپایگان _ نیست راهشون خیلی دور بود ؛ نرفتن خونه !!! _ که قرار شد این روزا و شبای قشنگ رو در آغوش گرمتر از خانواده _ خوابگاه ! که از گرماش آتیش گرفتیم _ بگذرونیم ! بد نبود ... خوش گذشت ... پریشب که مخ این هم اتاقی گلپی رو بقول خودش گذاشته بودم تو فرقون بس که حرف زدم و سر به سرش گذاشتم ، خیلی خندیدیم ؛ کلی هم تجربه!!! در اختیارش گذاشتم _ من ؟ تجربه ؟!_ خلاصه تا پاسی از شب با هم گل می گفتیم و گل می شنیدیم ؛ بنده ی خدا یک امتحان تپل مپل سخت هم داره ،‏اگه بد بشه ، تقصیر من میشه ؛‏ یه سری مشق ریاضی هم براش نوشتم ، چون درس داشت ؛ حس جالبی بود ، خیلی وقت بود که بیخیال مشتق و انتگرال و این چرت و پرتا شده بودم!


دیشب ، هم اتاقی محترم خواب بودن _ ساعت دورو بر 2 نصفه شب بود_ که من هم همت کردم بخوابم ، مسواک بدست می رفتم که یه سری هم به اتاق همسایه زدم ؛ ما شا الله همه بیداااار ! فقط یکیشون خواب بود ... خودمو انداختم تو اتاق و بی خیال خواب شدم ... کلی شلوغ بازی و جیغ و داد و هوار و کل و سوت که چشمتون روز بد نبینه ؛ اونی که خواب بود ، در خشمگینانه ترین حالت ممکن  پرتمون کرد بیرون و گروه _ علی رغم هشدارهای جدی من ، وارد اتاق ما شدند و هم اتاقی مظلوم ما رو به طرز عجیبی از خواب پروندن ! حالا خدا رو شکر که این بچه خودش هم پایه ی جیغ و داد بود و پرتمون نکرد بیرون _ چه مرامی ؛ ای ول! _خلاصه بهمین منوال تا نزدیک صبح بیدار بودیم


امروز صبح رو کامل بین دوتا دنیا می پلکیدیم ...  ظهر هم یه چیزایی خوردیم که ارزش غذایی نداشت و یه کم به درو و دیوار ور رفتیم و یک کم با کاسه و بشقاب کلنجار رفتیم و یک کم تو سرو کله ی هم زدیمو یه هم اتاقی دیگه _ با مواد لازم برای غذای شام _ وارد شد _ خدا خیرش بده ! ما رو از گرسنگی نجات داد ! _  تا اینکه عصر شد و من دچار یک احساس بد و عجیب شدم ... حس می کردم یه اتفاقی افتاده که من ازش بی خبرم حس می کردم یکی داره به من فکر می کنه و با انرژی یه چیزی میگه ... اه ... چه حس سختی بود ... چهار ساعت افتادم کف اتاق ... بعد که یه کم بهتر شدم ، پا شدیم بریم دنبال هندونه _  تو این قحطی هندونه !_ رفتیم 4 تا میوه فروشی ؛ هندونه هاش نرم بود و دست که می زدی بهش مثل شیرینی خامه ای تا آرنج می رفت تو ! بعد از کلی امتحان کردن و آرزوی شنیدن صدای طبل از هندونه ، بی خیال هندونه شدیم و رفتیم شیرینی بگیریم ... اومدنی ؛ در به در دنبال دستگاه خود پرداز می گشتیم ؛ و تا یکیشو پیدا می کردیم ؛‏اتوبوس می اومد و می رفت و ما جا می موندیم و جالب اینکه هیچ کدوم هم پول نمی دادن _ خدا قسمتتون کنه ، حس از دست دادن اتوبوس رو به قیمت گرفتن پول (‏که آخرش هر دو رو از دست بدین!) خلاصه اینکه یه دونه پیدا کردیم که پول هم داشت ، ولی یه خانومی جلو تر از ما اومده بود و هرچی پول می گرفت ، بی خیال نمی شد ! هر چی این دستگاه فلک زده پول داشت این خانومه برداشت برد ، ما هم دست به دعا برداشته بودیمکه حداقل یه دو هزار تومنی بمونه توش که نصیب ما بشه ؛ که اجابت شد و ... اومدیم تو ایستگاه ... سوار یه اتوبوس شدیم که تا پامونو گذاشتیم توش صدای جیغ و سوتبود که به آسمون رفت ... عجب آدمای با حالی پیدا میشن ها ... نگو ملت عروس دوماد دیده بودن ، جو گرفته بوددشون ، تا در خوابگاه اینا تو حس بودن و جیغ و داد میکردن و شعر می خوندن و ... خیلی مضحک بود فضا !


اومدیم و دیدیم هم اتاقی عزیز تر از جانمون بساط غذا رو پهن کرده و سرخ کردن سیب زمینی به عهده ی ماست ! دوتایی زدیم همشو سوزوندیمو نشستیم به خوردن !


گفتن خوابگاه بغلی جشن برگزار می کنن ! ما هم از فرصت استفاده کردیم _ به کسی نگید ها _ به بهانه ی جشن اومدیم کافی نت  شب یلدایی کمیته ی انضباطیمون نکنن  ، بد نیست !


الان هم که در خدمت وبلاگم هستم ، باید زنگ بزنم به دوستم ؛ چون فالهایی رو که می گیره ، قبول دارم ... ببینم حافظ چی میگه ... از اینجا هم که بریم ، خوردنیهارو میریزیم وسط اتاق و جیغ و داد ...


___


طولانی شد ؛ بقیه اش تو پست بعد !


                                      بهشتی باشید


 


 


نوشته شده در جمعه 30/9/86ساعت 9:53 عصر توسط مائده نظرات ( ) |

و خدایی که در این نزدیکی است


سلام


___


دیگر نوشتن از عشق سخت نیست ؛ که گذر زمان ، عشق را در کلام و عمل آسان نموده است ...


دیروز عشق ، حس کمیابی بود که جز درون دل پیدایش نمی کردی ؛


امروز یک حس همه گیر است که همه جا هست  و در دل نیست!


کسر عشق بسته به تعداد معشوق ، ساده شده است :


معشوق هرچه بیشتر ؛ عشق کوچکتر و کمتر!


___


*** امروز برای من یادآور یه خاطره ی نه چندان قشنگ بود که یه کمی حالمو گرفت و باعث شد اینو بنویسم ... آخه بگو _حیف که نمیشه بگم _ الله اکبر!


** عیدتون مبارک باشه ... ان شاالله هر روزتون عید باشه ...


*یلدا رو تبریک می گن ؟ نمی دونم _ آخه یه بار به ما تبریک گفتن ؛ گندش در اومد! _ ولی ان شاالله که بلند ترین شب سال رو قشنگ بگذرونید و خاطره ی خوبی بشه براتون ...


 


                                                                  بهشتی باشید


نوشته شده در پنج شنبه 29/9/86ساعت 12:50 عصر توسط مائده نظرات ( ) |

و خدایی که در این نزدیکی است


سلام


__


* مرا با برکه ام بگذار ؛ دریا ارمغان تو


تو از اول سلامت پاسخ بدرود با خود داشت        اگرچه سحر صوتت   جذبه ی داوود با   خود   داشت


بهشتت سبز تر از وعده  ی شداد  بود  اما          برایم  برگ   برگش  دوزخ   نمرود   با  خود   داشت


ببخشایم  اگر بستم  ؛ دگر  پلک  تماشا  را          که رقص شعله ات در پیچ و تابش دود با خود داشت


سیاوش وار  بیرون  آمدم از  امتحان  ؛ گرچه        دل سودابه سانت ، هرچه آتش بود  با  خود  داشت


مرا با برکه ام بگذار  ،  دریا  ارمغان  تو         بگو   جوی   حقیری   آرزوی  رود  با  خود  داشت ...


_ محمد علی بهمنی_


___


* هر از گاهی یه شعری هم بذارم اینجا بد نیست ؛ برا عوض کردن حال و هوا خوبه ، چند وقتی بود این کار رو نکرده بودم ...


                                  بهشتی باشید


نوشته شده در چهارشنبه 28/9/86ساعت 3:18 عصر توسط مائده نظرات ( ) |

و خدایی که در این نزدیکی است


سلام ...


___


سرد است و من نشستن در سرما را به گوش دادن سخنان یک انسان گرسنگی نکشیده! ترجیح می دهم ...


در ذهنم چه چیزها که نمی گذرد ... می ایستم ... راه می افتم و از کنار یک جفت چشم همیشه خیره می گذرم ...


در را که باز می کنم ، سوز هوای نزدیک زمستان صورتم را می خراشد !


می نشینم ... اوه ( چه مه غلیظی از دهانم خارج شد )! ... راحت شدم ...


احساس عجیبی دارم ... مرگ ... بوی مرگ ...


پاییز ؛ مرگ ... و مردن چه آسان است در انتهای فصل به این زیبایی ؛


پاییز هم تمام می شود ... و من نیز!


مرگ در این سرما ... چه فرقی می کند ؟ در گرما هم که بمیری خاک سرد نصیبت می شود ...


و مردن چه آسان است و کشتن چه سخت !


و زنده بودن چه آسان است و زندگی کردن چه سخت !


مردن خواستن نمی خواهد ، اراده نمی خواهد ، وجدان نمی خواهد ... و زنده بودن نیز !


زنده بودن ، بدون زندگی کردن ، مردن است ...


و کشتن ، کشته شدن اراده می خواهد ، مردی می خواهد ، همت می خواهد و شجاعت ! مثل زندگی کردن ...


که اگر زنده باشی و زندگی کردن را طالب ؛ کشتن یک وظیفه است ، قتل از مایحتاج روزمره است ... از نیازهای زندگی هر روز و از نیازهای هر روز زندگی !


در پی هر زنده بودن یک مردن است ... و در پی هر زندگی کردن ، هزاران کشتن !


کشتن ، شجاعت می خواهد ، شجاعت گذشتن از خود ، از نفس ، از گناه ...


کبر ؛ دروغ ، ریا ، تهمت ، خود بینی ، نفرت ، غرور ، غیبت ، حسد ...


اگر مردید ، بسم الله !


                                                                  بهشتی باشید


 


نوشته شده در یکشنبه 25/9/86ساعت 9:38 صبح توسط مائده نظرات ( ) |

و خدایی که در این نزدیکی است


سلام



__


چند سالی است که زندگی تحصیلی ام را از زندگی روزمره ام جدا کرده ام ... می دانید چرا؟؟؟


*چون برای شما آینده مهم تر از حال است _ اگر آینده ای در کار نباشد چکار می کنید ؟_


*چون فردا به پشتوانه ی مالی نیاز پیدا می کنم _ اگر فردا نیاید چطور می شود؟_


* چون نظر اطرافیان از اهمیت ویژه ای برخوردار است_ اگر در ذهن من اطرافیان وجود _ حتی خارجی !_ هم نداشته باشند ، چگونه جوابم را می دهیدأ_


* چون همیشه وقت برای رسیدن به خواسته هایم هست؛‏ ولی برای رسیدن به خواسته های شما ؛ نه! _ اگر همیشه نباشد ، من چکار کنم؟_


چون شما خدا را از یاد برده اید ، _و بدون در نظر گرفتن احتمالات و احساس ها و هزاران مورد مرتبط با آینده _ با ذهن منطقی و عقل گرای خود فردا را ترسیم می کنید !


چون شما فکر می کنید ؛ هدف تحصیلی ، فقط تحصیلی است ؛ غافل از آنکه هدف تحصیلی من ، مرا تا بهشت می برد ... تا ملتقای درخت و خدا ...


من ...


من که دل انسانها برایم مهمترین مشغله ی ذهنی است ... من که با نگاه کردن به یک طرح اسلیمی ، خود را در فردوس خدا احساس می کنم ... من که کشیدن الفی پر از کرشمه ، به وجد می آوردم ... من که شنیدن صدای حتی گوش خراش یک نت ، شادم می کند ...


من ...


من که برای ندیدن دیکشنری 20 کیلوگرمی بی محتوا ، چشمانم را می بندم ...


من که از نوشتن انشا به زبان بیگانه رنج می برم ...


من که مجبورم ادبیات بیگانه را مطالعه کنم ،‏در حالیکه از ادبیات غنی کشورم ، زبانم ... چیزی نمی دانم ...


من که از گرفتن یک نمره ی اضافه ، به پاس حفظ بودن یک لغت بیشتر متنفرم...


من ...


 من ؛ هرگز نمی بخشم کسانی را که می دانند و خودشان را زده اند به نادانی ...


آنان را که سخن گفتن می دانند و لال می نمایانند


و آنان را که می گویند ، آنچه را نباید بگویند ...


___


*** اینم از این پست ... خیلی دلم میخواد همه ی مدیر ها ... معاون ها ... مشاور ها ... پدر ها و مادر ها بخوننش ، تا شاید یک کم از فشار _ نه فقط لفظی ؛ بلکه روحی و احساسی شون_ روی بچه ها ی در شرف انتخاب رشته کم بشه ...


بخدا ارزششو نداره ... باور کنید ... شما خودتون رفتید و فهمیدید ... شاید اشتباه فهمیده باشید ... آدما خیلی با هم فرق می کنن ... شک نکنید ... مدرک بدون علاقه چه لذتی داره ... خواهش می کنم بیشتر فکر کنید ...


شما فهمیدید؛ ولو اشتباه ! کاش اجازه می دادید من هم بفهمم ... شاید درست !


                                بهشتی باشید


 


نوشته شده در شنبه 24/9/86ساعت 5:32 عصر توسط مائده نظرات ( ) |

و خدایی که در این نزدیکی است


سلام


___


از خاطراتی می نویسم که غالبا فراموششان می کنم _ چون چاره ای دیگرم نیست_ اما ، امان از آن لحظه که به یاد آورمشان! مثل امروز ... مثل امسال ... مثل چند سال ...


از حسی می نویسم که گاه گاه مرا تا بینهایت پوچی می کشاند و یک حس قوی تر _که در این وادی ایمان نامیده اندش_ از فرو رفتن در مرداب احساس ، نجاتم می دهد ...


از غمی می نویسم که با تمام خردی اش به بزرگترین هدف زندگی ام متصل شده و مرا از زندگی اصلی ام بازداشته است...


از رنجی می نویسم که هرازگاهی آزارم می دهد ... همان رنج دائمی که یاد گرفته ام فراموشش کنم تا از زندگی لذت ببرم ...


از زخمی می نویسم که هر چند وقت یک بار سر باز می کند و درد کشنده اش تا مرز نابودی ام می برد...


از دردی می نویسم که اگر به یاد ذهنم بیفتد ، تا مغز استخوان جسمم رسوخ می کند و جانم را به کف می آورد تادو دستی تقدیمش کنم و از خیر و حتی شر ماجرا بگذرم _ چه خوب است که خدا در پی هر دردی ، صبری قرار داده _ و صبر مانع فریاد زدنم می شود ...


از فریادی می نویسم که هیچ وقت تبدیل به صدا نشد ، فریادی که هیچ وقت از حنجره ام خارج نشد _ که ارزش فریاد در آن است که در سکوت از نگاه خارج شود ، تا بشنوند دانایان و نشنوند نادانان!_


از نگاهی می نویسم که همیشه با تمام وجودش به رنگها خیره می شود ...


نگاهی که با عشق به آسمان دوخته می شود


و نگاهی که آبی بودن آرزویش است ...


___


**** نمی دونم در مورد این نوشته چه فکری می کنید ... ولی احتمال می دم که به یه فیلم نامه ی هندی و یه ماجرای عشقی و یه تراژدی غمناک که توش عاشق و معشوق به هم نمی رسن ‍‍؛ ربطش بدید ... چون الان دیگه این مدل وبلاگها تو بورسند !


*** شاید اینهم یه مدل از عشق _ نه ..._ دوست داشتن باشه ... یه مدل از همون حس قشنگ که هیچ کجا و هیچ قانونی نگفته که باید به انسان مرتبطش کنیم ... هر کسی می تونه هر چیزی رو دوست داشته باشه ... خدا رو ... آسمون رو ... طبیعت رو ... شعر رو ... نوشتن رو ... هنر رو ! فقط درجه ی علاقه هاست که با هم فرق می کنه !


** این نوشته هم از سر علاقه ام به کشیدن ... رنگ کردن ... نوشتن ... خلق کردن و اینا بر آمده ... همون چیزایی که تو اوج نیاز ، ازم گرفته شد ...


* پست بعدی رو واضح تر می نویسم ...


                                         یا حق


نوشته شده در شنبه 24/9/86ساعت 5:7 عصر توسط مائده نظرات ( ) |

و خدایی که در این نزدیکی است


سلااااااااااام


آدم واقعا لذت می بره وقتی می بینه نوشته های یه جوون _ خودم _ وقتی از دل بر میان ، به دل هم میشینن !


( خیلی دلم می خواد بدونم ملاک منتخب شدن یه نوشته چیه ؟ خیلی کار جالبیه ها !!! حالا شاید خیلی ها بگن : حالا که اتفاقی نیفتاده ! ولی باورتون نمیشه من با انرژی که از همین اتفاقای کوچیک می گیرم زنده ام ... شک نکنید !)


خیلی خوشحالم که بالاخره نوشته هام داره یه مسیری رو طی می کنه تا به یه جایی برسه ؛ کجا ؛ نمی دونم !


و بالاخره اینکه ؛ «قاتل مخوف در اصفهان» و « یارای شنیدنتان نیست آدمها ...» هم منتخب شدند!


خدا رو شکر!


( از این به بعد باید سعی کنم پله های ترقی رو تو نوشتن یکی یکی طی کنم و برم بالا ... دعا کنید پام نگیره به جایی ، با پس کله بخورم زمین! آخه من هر وقت یهو شاد میشم ، بعدش یهو غمگین می شم!)


                                                 بهشتی باشید


نوشته شده در پنج شنبه 22/9/86ساعت 6:47 عصر توسط مائده نظرات ( ) |

و خدایی که در این نزدیکی است


سلام


کوتاه می نویسم ولی می نویسم ...


__


دیشب یکی می گفت یه جوونی بعد از چهارسال دوست بودن با یه دختر ، ولش کرده به امان خدا و رفته یکی دیگه رو بگیره !


حالا دختره می مونه و یه دل شکسته و یه اعتماد به نفس زیر صفر! _ آخه بگو دختر ، آدما ارزش تلف کردن عمر رو دارن که تو این کار رو کردی؟ حتما می خواد بگه : عشق ارزشش رو داشت ! ولی این عشق هم آخرش به آدما ختم میشه دیگه ... پس شک نکن که ارزش نداشت!_


خدا کنه بتونه بپذیره که اون آدمی نبود که همیشه پایبندش باشه ، و همچین آدمی بالاخره یه روزی میره !


خدا کنه بتونه خدا رو شکر کنه که اون رفتنی ، همین امروز رفت و بیش از این دروغ نگفت !


خدا کنه بتونه خدا رو شکر کنه که مهم خودشه که خلاف وجدان عمل نکرده ...


خداکنه بتونه خدارو شکر کنه که نامرد خودش نبوده ...


خدا کنه بتونه همه چیزا رو بسپره دست خدا و ...


میشه اسم این جوون رو که یه دختر رو از دین و مذهب و ملت و آیین و سنت و قبیله و ... خودش به بازی گرفته گذاشت مرد؟؟؟


هر روز چند تا نمونه از این اتفاقا می افته ؟ _ دختر و پسرش هم فرقی نمی کنه ها ... تو این دوره زمونه به دخترا هم نمیشه اعتماد کرد ..._


ولی دلم می خواد به همه بگم اگه احساس تنهایی می کنید ؛ نرید دنبال بد بخت کردن یکی دیگه !


اگه خوشی زده زیر دلتون نرید زندگی یکی دیگه رو به بازی بگیرید!


چون این موقعیت ها میگذرن و آخرش خودتون می مونید و کارنامه ی اعمالتون ...


____


***اون پست «قاتل مخوف در اصفهان » عجیب نتیجه داد ها ... ملت  یه تک پا هم سر نمی زدند بهمون ، یهو چهل و یک نفر ریختن تو وبلاگ ! عجب ملت دوست دارن این تیترا رو که با احساساتشون بازی می کنه !


**‏ یه کتاب خریدم که آرزوی سالهای دبیرستانم بود ... دو سه سالی دیر شد ...ولی آخرش قسمت شد ... بالاخره کلید رو زدم تا ببینم خدا چی می خواد ...


* هیچ چیز به اندازه ی خلق کردن یه اثر با رنگ و قلم و کاغذ به من انرژی نمی ده ... لذت عجیبی داره ... خدا این احساس خاص رو از من نگیره ... من بدون تجربه ی خلق ... بدون احساس خلاقیت ... بدون آفریدن یک اثر ... بدون نوشتن شعر ... بدون سیاه کردن کاغذ ... بدون شنیدن صدای کشیده شدن قلم ؛


                              هیچم!


                                                      تا بعد بهشتی باشید ... 


نوشته شده در پنج شنبه 22/9/86ساعت 6:25 عصر توسط مائده نظرات ( ) |

و خدایی که در این نزدیکی است


سلام سوم !


____


خواب بودم ، خوابی به سادگی دلم دیدم ... به روانی رود و به آرامی گذشتن زمان در روزمرگی دائم آدمها ...


بیدار شدم ... کسی گفت : دغدغه ای جز اینت نیست!!!


***


کسی نمی دانست در دل من چه می گذرد ، کسی خبر از دغدغه ها ی دائمی من نداشت ... از جهنم و بهشت... از قلب فاصله گرفته ام از پاکی ها ...


ناراحت بودم ... دلم گرفته بود ...


گفتند : بگو!


نگفتم ...


***


چه بگویم با شما و چگونه بگویم با شما  ، که گذشت زمان قلب درون سینه تان را سخت کرده ، مانند سنگ!چه بگویم و چگونه بگویم با سنگ ، از آنچه آسمان ها و زمین تاب تحملش را نداشتند ... از آنچه کوهها و دریاها از پذیرفتنش سر باز زدند و بشر ، امانتش پذیرفت ...


و آدم _ همین «تو» که با نگاه کردن به چشمان صادقم ، در نهایت گستاخی دروغ می گفتی .. می گویی و خواهی گفت و می دانستی و می دانی و خواهی دانست که همیشه می فهمم و می دانم !_ عهده اش گرفت !


چه بگویم از آنچه مرا این چنین در خودم می شکند و فرو می ریزد و توان باز سازی را از من می گیرد ... توان باز سازی دل فروریخته را ... توان مرمت «من» شکسته را ...


چه بگویم از آنچه مرا این چنین در خودم می شکند و چگونه بگویم با شما ، _ تو _ که امانتی تپنده و پر از احساس و بازیگوش خود را از یاد برده اید؟!


چگونه بگویم با شما از دغدغه هایم ؟ با شما که دلشوره هاتان ، دغدغه هاتان ؛ انگیزه ها و احساساتتان ، فرسنگ ها از من دورند ...


چگونه بگویم باشما ؛ که می دانم تاب شنیدنتان نیست ... کوه ها نشنیدند و سنگ می شنود؟ کوهها فرو می ریزند و سنگ نمی شکند ؟


یارای شنیدنتان نیست آدم ها


***


کسی چیزی از دل خسته من نمیداند ... کسی چیزی از اندیشه های وهم آلود ذهن من نمی داند ... کسی چیزی از دل نگران من نمی داند ...


دل همیشه نگرانم به آدم ها و دل همیشه نگران آدم هایم !


از من لبخندهایم را ، شادیهایم را ، هلهله و سکوتم را و گاهی در خود فرو رفتن هایم را می بینید


از من چهره ی شادی به یاد دارید که هیچ غصه به دل راه نمی دهد ...


کسی نمی داند که در دل من جایی برای غصه های این چنینی نیست ... برای اضطراب های بیهوده ، برای احساس های بی بنیان ...


در دل من غمی به عظمت آسمان هاست ... به سنگینی زمین ...


کس نمی داند ؛ دلم شور امانتی موجود در وجودم را می زند ... ودیعه ی نهاده شده در جسمم ... روحم ... تمام وجودم ...


***


دریغ و درد


دریغ و صد افسوس ؛ که هر روز فاصله ام با پاکی ها بیشتر می شود


افسوس که کسی به یاد دلش نیست ... همان پاک ترین پاک روز اول زندگی ...


مثل اینکه یادمان رفته ، امانت امانت است ... هر چند کوچک ... هر چند بزرگ ...


افسوس که امانتی را تصاحب کرده ایم ...


خیانت در امانت خطایی است نه کوچک ؛ آدمها ....


                              بهشتی باشید


 


نوشته شده در چهارشنبه 21/9/86ساعت 5:27 عصر توسط مائده نظرات ( ) |

   1   2   3      >

Design By : Pichak