دلم از غربت سنجاقک، پٌر
به نام خدا
امروز یکی از اون روزا بود که همش یاد خوابگاه بودم. امروز جمعه بود . یه جمعه ی دلگیر؛ یه جمعه مثل جمعه های خوابگاه.
از صبح کسی خونه نبود. گفتم کتاب می خونم میگذره، اما هر چی خوندم و خوندم شب نشد... دیگه این آخریا دم غروبی خیلی دلم گرفت
نشستم به نوشتن...
خوابگاه که بودم؛ جمعه ها هیشکی تو اتاق نبود. اکثرا هر پنج تا هم اتاقیام می رفتن خونه شون و من می موندم و تک و توک اونایی که راهشون دور بود... البته بیشتر مواقع آخر هفته ها از عصر چهارشنبه شروع می شد و تا صبح شنبه کش می اومد.
ولی بد ترین لحظه هاش مال همین غروب جمعه بود، مخصوصا زمستونا وقتی از تو بالکن آسمونو می دیدم که داره کم کم یه رنگ نارنجی بی روح می گیره به خودش...یه وقتایی غم عالم می ریخت تو دلم و می رفتم جلو آینه و کلی با خود اشک می ریختم؛ یه وقتایی هم می زد به سرم ، تو سرمای دم غروب زمستون شال و کلاه می کردم و می زدم بیرون... انقد راه می رفتم که غروب تموم شه و شب شنبه از راه برسه، اونوقت با کلی خوراکی بر می گشتم اتاق.
از غروبای خوابگاه بدم میاد، مخصوصا اگه جمعه باشه ... اصلا یه جوری میشم وقتی یادشون می افتم؛ انگار یه هویی بجا اکسیژن غربت می دوه تو ریه هام و اشک روحمو در میاره...
خدایا کمکم کن هیچوقت کسی رو که به من نیاز داره تنها نذارم
بهشتی باشید
به نام خدا
_______________
یک. من چند نفر:
آمدم خودم را بردارم بروم
نگذاشتم
دلم برای خودم تنگ میشد
....
دو. حساب کتاب:
روی چشم هایت حساب کرده بودم
کتابی ازشان در آمد که بیا و ببین
....
سه. ...
منفی ِ تو
مثبت ِ من
با هم نمی رویم غیر از علامت هایمان...
____________
بهشتی باشید
به نام خدا
__
خودم اینجا دلم اون جا ذهنم همه جا
این روزا - برخلاف قدیما که تا تقی به توقی می خورد یه قلم و کاغذ دستم بود- خیلی کم مینویسم... اصلا تا میام بنویسم ذهنم هزار جا می ره و نمی ذاره ادامه بدم... راستش کلمه ندارم... انگار یه وقتایی لغت نامه ی ذهن آدم به هم می ریزه...
این روزا همش دارم دنبال کلمات مناسب می گردم که به خدا بگم ما رو دریابه... اما مثل خیلی وقتا کم میارم و آخرش ترجیح می دم بدون کلام باش حرف بزنم...
تو مخزن الاسرار خوندیم خدا شکسته بنده ... شکسته بندی دو تا مدل داره؛ یکی اینکه شکسته ها رو میبنده که جوش بخوره؛ اون یکی هم اینکه بد جوش خورده ها رو میششششششششکنه ( آخخخخخخخ) ؛ اونوقت می بنده که درست جوش بخوره!
یادم باشه اگه بد جوش خورده بودم و خدا شکستم ؛ ناراحت نشم؛ چون از سر لطفه...
بهشتی باشید
به نام خدا
دلم گرفته بودم اومدم یه سر به آرشیوم بزنم ... یه هو زد به سرم ؛ میخوام چندتا از مطالب قبلیمو از دل تاریخ بکشم بیرون...
_________
*به ارتفاع ابدیت دوستت دارم حتی اگر به رسم پرهیزکاری های صوفیانه از لذت گفتنش امتناع کنم
* لطفا به تاریخ پست ها هم دقت کنید.
بهشتی باشید
به نام خدا
*برای صبح بیست و نهم*
آنقدر در بازیهایمان نوبتم را به این و آن داده بودم که خدا دلش به حالم سوخت.
___
پی نوشت:
در بحر متقارب خاطره هایت غرق شده ام
رکن اصلی، کودکانگی هایت بود...
باید بیشتر عروض بخوانم؛ نه؟
بهشتی باشید
| Design By : Pichak |

