دلم از غربت سنجاقک، پٌر
و خدایی که در این نزدیکی است
سلام
یه چیزی تو ذهنمه که خیلی دلم میخواست همین الان بنویسم ولی نمی نویسمش تا سه چهار روز دیگه که مناسبتش رو هم بگم ...
همین قدر می تونم بگم که :
خیلی وقتا اگه خیلی چیزا رو ندونی
خیلی مسائل رو نفهمی
و خیلی از آدما رو نشناسی؛
بهتره!
این زمان است که می اندیشم ندانستن عیب نیست ؛ چون پرسیدن و فهمیدن و دانستن رنج است!!!
و هر چند عیب نیز شاخه ای از رنج است ؛ اما کنار آمدن با عیب سهل تر از رنج بردن مادام است و درد ناشی از برخورد یک ترکه بر آدمی کمتر از درد فرود آمدن قامت درخت بر آن است ...
بهشتی باشید
و خدایی که در این نزدیکی است
سلام
خوب هستید ان شاالله؟ اوضاع به کامه ؟ _ بعد از سی و اندی یادداشت گفتم یه احوالی ازتون بپرسم!!!!!!!!!!_
***
دیروز از اون روزایی بود که دیگه به اینجام رسیده بود_ بدلیل عدم وجود صورتک مناسب ، خودتان تصور کنید لطفا_ خیلی خسته بودم و رنج بودن رو به معنای واقعی کلمه احساس می کردم !!!
کله ی سحر پا شدم و زود تر از بقیه رفتم دانشکده ... سرم همیشه تو آسمون بود و از هر روزنه ای که پیدا می کردم با آبی بیکرانش ارتباط برقرار می کردم _ البته خیلیییییییی سر به زیر هستم ها ! _ ولی گاها این مدلی سر به هوا هم میشم دیگه !
سر کلاس هم اصلا تو کلاس نبودم که یهو استاد صدام کرد و یه سوال پرسید ... منم که نه می دونستم چه درسی داریم و کدوم صفحه و چه شعری و اصلا کلاسو درست اومدم یا نه ... در اومدم از خودم یه چرت و پرتی گفتم که وقتی فهمیدم چی گفتم خودم هم خندم گرفت ! خدا رو شکر گیر نداد که چی میگی ....
گفتم که متهم به نگفتن نشوم ... چه اتهام بزرگی !
نزد این ژرف اندیشان گفتار صواب و ناصواب تفاوتی نمی کنند ...
شاید رنج بودن را در نگاه پر از دردم دید که چیزی نگفت ! شاید ....
بعد دوستم وسطای کلاس رسید ... کلاس که تموم شد منم کم کم از حال و هوای چند روز فوق العاده سخت آخر هفته در اومدم ...
سر کلاس بعدی که دیگه خوب خوب بودم ولی استاد یه متن خوند که تحت تاثیرش قرار گرفتم... یه جمله اش واقعا ناراحتم کرد ...
کاش مطمئن باشه که درست ترین کار ممکن رو کرده !!!
دیگه اینکه امروز زدیم تو خط قلم گیری و اینا و باید تمرین کنیم و بیاریم استادمون ببینه ...
هم اتاقی جدیدمون هم اومد ... خیلی با حاله ...صبح که ما کلاس بودیم تمام اتاق همیشه کثیف مون رو با تمام متعلقات تمیز کرد!!! _ خیلی متشکرم_
یادم رفته دفترچه مو بیارم ... خیلی چیزا داشتم که بنویسم ولی یادم رفت ...
تا یه ساعت دیگه هم با بروبچز می ریم بیرون ...
الان باید برم شام بگیرم _ باز نوبت من شد !!!_ راستی امروز امتحان نداشتیم ؛ کلی چسبید ... البته هر وقت که داشته باشیم هم همین آشو کاسه و اینا ...
تا بعد ....
بهشتی باشید
و خدایی که در این نزدیکی است
سلام
** هبوط در کویر ( البته دو بیتش فقط!)
اول آبی بود این دل ، آخر اما زرد شد
آفتابی بود، ابری شد ،سیاه و سرد شد
سر به زیر و ساکت و بی دست و پا میرفت دل
یک نظر روی تو را دید و حواسش پرت شد !!!!
الان یه آف داشتم که تکونم داد ... خیلی خوب بود ...
خبر به این خوبی تا حالا تو آف نداشتم!!!
خدا عاقبت مسنجر رو ختم به خیر کنه ... چه اتفاقایی که توش نمی افته!
یا حق
و خدایی که در این نزدیکی است
سلام
اگه بدونید اون خدایی که در همین نزدیکی است امروز چه رحمی به من کرد !!!
نمی گم که ! ولی خیلی بهم حال داد ....
______________
*تو می توانی ؟
من
سال های سال مردم
تا اینکه یک دم زندگی کردم
تو می توانی
یک ذره
یک مثقال
مثل من بمیری ؟؟؟
**همین که گفتم
می خواستم بگویم:
« گفتن نمی توانم»
آیا همین که گفتم
یعنی همینکه گفتم؟
*** تلقین
این روزها که می گذرد
شادم
این روزها که می گذرد
شادم
که می گذرد
این روزها
شادم
که می گذرد...
_ قیصر امین پور_
خدایش بیامرزاد
___________
امروز یه خواب خوب می دیدم که یکی از بچه ها miss انداخت بیدار شدم ...
خیلیییییییییی خواب خوبی بود ولی حیف شد که تا آخرشو ندیدم !
یا حق
و خدایی که در این نزدیکی است
سلام
یه سلام تنها ... خیلی تنها ...
اگه بدونید چه قدر سخته که با کسایی باشی که با تو نیستن!
با کسایی زندگی کنی که با تو زندگی نمی کنن!
با کسایی بخندی که به تو می خندن !
با کسایی باشی که هیچ کدوم از حرفاتو نمی فهمن... حرف که نه ! هیچ کدم از حس هاتو درک نمی کنن!
اینجاست که احساس تنهایی عجیبی می کنی ... دلت می خواست فقط یه نفر از این آدما_ که نا خواسته روزی هزار بار (چه تو ذهنت چه تو عالم واقعیت) باهاشون سر و کله می زنی تا منطق توی ذهنت رو بفهمن و رو اعصابت راه نرن _ خودشون درکت می کردن ...
رفت .........................
خدا تعطیلات آخر این هفته رو ختم به خیر کنه ... اگه هم دلش نمی خواد ... خب من اصرار نمی کنم ... راضیم به رضاش!
راستی قراره یه هم اتاقی جدیدِ دیگه هم بیاد برامون ... من که قیافه شو پسندیدم(مثل اون یکی که اولای سال اومد) ولی بچه ها مرددن!
امشب دیگه باید پیداش بشه ... آخ جوووووووووون
یه آدم جدید !
دیگه اینکه یه نفر امروز به من دروغ
گفت ؛ یعنی من هیچ سوالی ازش نپرسیدم ها ! خودش شروع کرد دروغ گفتن که من هم با یه سوال کوچولو دروغاشو رو کردم
دست خودم هم نبود ... ولی خب چیکار کنم که نمی تونم ببینم و بگذرم ! حالا اگه پنهان می کرد یه چیزی ولی موضوع اصلا ارزش سیاه کردن کارنامه ی اعمال رو نداشت!
اصلا هیچ چیزی هست که ارزششو داشته باشه؟
نه!
نمی دونم چرا نمی خواد بفهمه خالق من هنوز منو _ با این همه گناه_ دوست داره و یه چیزایی رو خودش بهم نشون می ده ، حتی اگه مخلوقاش اونو پنهان کنن یا یه مدل دیگه جلوه بدن ...
خالق من عدالتی داره که عدل هیچ مخلوقی با اون برابری نمی کنه ... منتظرم تا عدلشو یه روزی به همه نشون بده ؛ حتی اگه من نباشم که ببینم... مهم اینه که اونایی که باید ؛ ببینند !
منتظرم ...
شک نکن !
یک شنبه امتحان داریم احتمالا ! دوست ندارم بخونم ... من از این درسایی که دارن به خوردم میدن جز چارتا لغت و شیش تا اصطلاح و دو جمله مکالمه که میشه با نگاه هم به طرف بفهمونی چیز دیگه ای یاد نمی گیرم ...
به درسی نیاز دارم که منو _ همه رو _ با دلشون پیوند بده ، نه با چارتا خارجی که عالم و آدم دنبالشونو گرفتن و دارن میرن ... نه فقط ظاهرا ... بلکه شدیدا باطنا!!!!!
یا حق
و خدایی که در این نزدیکی است
سلام
نمی دونم چرا زندگی برای خیلی ها اینقدر سخته یعنی خودشون به خودشون سخت می گیرن ...
از تمام قوانین موجود در جامعه شاکین ... به خیلی از مسئولین بی اعتمادن ... ناراحتن که چرا بهشون گیر می دن ... از قوانین راهنمایی ... اخلاقی ... شرعی ... قانونی ... حقوقی و حتی شخصی بقیه هم شکوه می کنن!
از رو حرف مردم در مورد همه چی قضاوت می کنن ... غالبا هم جونند ها ... و اصلا همین هم جای تعجب داره ! یعنی یه جوون اونقدر تجربه داره که تمام این مسائل رو خودش به شخصه چشیده ؟ که اینقدر مطمئن اظهار نظر می کنه و به عالم و آدم گیر می ده و از درو دیوار شاکیه؟
یا از رو حرف مردم این حرفا رو تکرار می کنه و نظرش اینه که چون حق تو جامعه باید با مردم باشه ، پس حق داره شاکی باشه و به همه چی غر بزنه !
چون دونفر به همه چی اعتراض دارن و کشته مرده ی فرهنگ و آداب و آیین غرب شدن ، اینم باید همون کار رو بکنه ...
چون غرب اینو میگه و اکثریت رفتن به طرفش پس درسته!
چرا ما اینطوری فکر می کنیم واقعا ؟
چرا باور عموم رو درست ترین باور در نظر می گیریم ؟
اگه همه یه چیزو بگن اون چیز درسته ؟
به این معتقدیم که تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها؟
ولی من میگم خیلی وقتا _ نه همیشه ها _ اگه هیچ چیزی هم نباشه اون چیزک ها وجود دارن ...
بهتر نیست بی خیال چیز و چیزک شیم و اون راهی رو انتخاب کنیم که تو نظر خودمون و خدا درست باشه نه در نظر عموم؟؟؟؟؟
تا شاید نظر عموم هم برگرده!
یا حق
و خدایی که در این نزدیکی است
سلام ...
تا حالا که روز خوبی بود ... سر کلاس هم بچه ها حرفای جالبی می زنن هرچند همه جا چند نفری پیدا می شن که حرفاشون به دل نمیشینه ولی خب ... چون استاد این درس خیلی خوبه و خوب هم جواب ملت رو میده ، از اون چند نفر می گذریم!
امروز حس کردم روابط بچه ها داره حسنه می شه خداروشکر ! و خدارو صد هزار مرتبه شکر که دارن به اصل تعادل برمیگردن همه ! یه چیزای دیگه ای رو هم تو پست بعدی می گم !
**در این زمانه
در این زمانه هیچ کس خودش نیست
کسی برای یک نفس خودش نیست
همین دمی که رفت و بازدم شد
نفس- نفس ، نفس - نفس خودش نیست
همین هوا که عین عشق پاک است
گره که خورد با هوس خودش نیست
خدای ما اگر که در خود ماست
کسی که بی خداست ، پس خودش نیست
دلی که گرد خویش می تند تار
اگرچه قدر یک مگس ، خودش نیست
مگس به هر کجا بجز مگس نیست
ولی عقاب در قفس خودش نیست
تو ای من ، ای عقاب بسته بالم
اگر چه برتو راه پیش و پس نیست
تو دست کم کمی شبیه خود باش
در این جهان که هیچ کس خودش نیست
تمام درد ما همین خود ماست
تمام شد ، همین و بس : خودش نیست
_ قیصر امین پور _
خدایش رحمت کناد
یا حق
و خدایی که در این نزدیکی است
برای سومین بار در یک روز سلام ...
به سفارش دوستم اومده بودم که یه چیزی بنویسم ولی یادم رفت ... حالا خدا رو شکر که زود یادم اومد ...
تولد حضرت معصومه (س) و روز دختر مبارک باشه ...
دو سه نفری که مارو یادشون بود بهمون تبریک گفتن ولی ان شا الله به شما بیشتر از این حرفا تبریک بگن ...
دختر خانومای گل ... روزتون خیلی مبارک 


یا حق
و خدایی که در این نزدیکی است
سلام مجدد 
حالا که دلم نیومد طنز سال رو نذارم تا بخونید
و اون مطلب قبلی رو جدا نوشتم ؛ میخوام از دیروز و امروز بنویسم...
دیروز عااااااااالی بود
یعنی یه چیزی میگم یه چیزی می شنوید ها! اصلا نمی تونید بفهمید که دیروز چقدر بهمون خوش گذشت البته به من خیلی بیشتر از همه ... اصلا همیشه همین جوریه!
من با یه شکلات هم خوشحال میشم عین یه بچه ی دو ساله
ولی متاسفانه خیلی ها فکر می کنن بزرگ شدن و دیگه قرار نیست با یه اتفاق ساده خوشحال شن
!
من واقعا از زندگی لذت می برم و از هیچ چی شاکی نیستم
_ چش نزنید ها _البته شاکی هستم ولی فقط در حد نوشتن نه گفتن اونم نه از ظواهر بلکه بیشتر از بواطن(کلمه رو!)
ولی خیلی وقتا _ مثلا همین دو شب پیش_ یکی از بروبچز همسایه که امسال باهاشون آشنا شدیم ؛ و مثه اینکه رفته تو کفم ! بهم گفت خوش بحالت بخاطر این مدل زندگیت ... گاهی وقتا هم دوستم ازم می پرسه : تو چرا از هیچ چی شاکی نیستی؟؟؟_البته خیلی وقتا از زندگی چندشم میشه ها! _ولی اون یکی مثه اینکه جلوش بیشتره !!!
خودم هم دلیلشو نمی دونم ... شاید خیلی چیزا و خیلی کسا ارزش ناراحتی منو ندارن و باید یه مساله خیلی مهم باشه تا من ازش ناراحت شم!
آخه خیلی ها مثلا وقتی ناخنشون میشکنه یا _ نمیدونم قوریه یا کتری _ که رو گاز منفجر میشه یا یه درسی رو صفر میشن یا یه استادی می زنه تو ذوقشون یا یکی روز تولدشونو یادشون میره و یا یه تیکه بستنی میگره به پاچه شلوارشون یا یه گربه از سه فرسخیشون می دوه یا یه پشه میشینه رو دفترشون یا مسائلی از این دست و بدتر یا بهتر خودشونو خیلی ناراحت می کنن و جیغ و داد و غر و ...

خب کجا بودیم ؟! آها ... دیروز ...
بعد از Reading ، تذهیب داشتم. خیلی خوشحال شدم سر کلاس دم حوض! _ فکر کن ، کلاس تذهیب دو نفره لب حوض خالی از آب که آفتابم همینجوری بزنه در گوشت ! خیلی می چسبه مخصوصا اگه استاد تذهیبت از کارت تعریف کنه و بگه دیگه وقتشه که قلم مو بگیری !
_ خوشحال شدید؟ نشدید؟ خب اشکال نداره ... شما هم یکی مثل بقیه ! چیکار کنم که یه عمر دلم به حرفای استادم خوش بود و حالا که دیگه نمی بینمش ، آفرین های این یکی منو یاد اون می اندازه!_
بعد از کلاس دوستم یه کاری داشت ... منتظرش بودیم ولی بعدش از یه سری مسائل حالم گرفته شد و رفتم از گروه زمین شناسی اومدم بالا تا اینکه کارش تموم شده بود . بعدش با دوستم بودم تا آخرش ... همین هم کلی می ارزید ... خیلی بیشتر از این حرفا ... اونقدر که اون حس بد رو فراموش کردم...
دیگه اینکه تو کلاس ادبیات یه اتفاقاتی افتاد که من بیشتر خودمو شناختم ... یعنی چه جوری بگم ... حیف که اگه بگم بد میشه _ اگه بدونید چی شد!!! اینقدر که هنوز خوشحالم و خواهم بود
بعد از کلاس رفتیم بیرون ... بازم اتفاقات خوبی افتاد ... شاممون هم خوشمزه بود ... _ حسش نیست اتفاقات افتاده رو توضیح بدم دقیقا_ ولی خیلی خوب بود همه چی!
شب هم بدون اینکه مسواک کنم خوابم برد ... خیلی خسته بودم ...
ولی هر وقت که دیروز رو یادم میاد _ مخصوصا ادبیات رو_ خوشحال می شم ... خیلی زیاد ...
باورتون میشه ؟؟؟
امروز هم بجز دو سه ساعتش خیلیییییی خوب بود ... خدا کنه همیشه همینطور باشه!
* خب ... طبیعیه که من هم تو زندگیم از خیلی چیزا شاکی شم ولی طبیعی نیست که بریزم تو خودم یا تو وبلاگ ... شاید همینه که ملت رو متعجب می کنه !
**** من دیروز به یه نتیجه ی دیگه هم رسیدم ؛ اگه یه نفر قصدش خیره و بخاطر مردم هم نه بخاطر یکی دو نفر _که ممکنه در موردش فکر بد کنن _ از نیت خیرش صرف نظر می کنه ! این ذهنیت خودشه که اگه یکی دیگه اون کار خوب رو بکنه ؛ بد فکر میکنه؛ نه اون بیچاره هایی که هیچ کاری به کارش ندارن! یعنی چون خودش در مورد مردم این جوری فکر می کنه ، تو ذهنش اینه که اونام در موردش بد فکرایی می کنن!
امیدوارم منظورمو متوجه شده باشین ؛ اگه نشدین خواهش می کنم چند بار بخونید ؛ چون دلم نمیخواد شما هم خیلی ها رو این مدلی برنجونید ... مثل خیلی ها که مارو اینجوری رنجوندن!
یا حق
و خدایی که در این نزدیکی است
سلام
به آدما تا وقتی که ارزششو دارن احترام میذاری...
.......................................
یه وقتایی هست که یه اتفاقاتی رو یه جاهایی حس میکنی که اونی که باید حس کنه ، حسش نمی کنه !
تو یه روزی شبیه دیروز در نهایت صداقت می ری و یه جوری که سیخ و کباب و اینا نسوزن ، بهش می فهمونی که نه افراط خوبه نه تفریط ! تغییر خوبه ولی اگه در جهت مثبت باشه !
سعی می کنی در نهایت صلح و آرامش براش توضیح بدی که مبادا اتفاقاتی که نباید بیفته ، بیفته!
تمام تلاشت رو می کنی که یه تلنگری بهش بخوره و حداقل یه کم فقط یه کم از اون چیزایی که داره همه چی رو شور یا بی نمک میکنه ، بفهمه!
.......................................
نمی خواد بفهمه ، نمی خواد باور کنه ، واقعا متوجه نمی شه ، خودشو می زنه به اون راه ؛ اشتباه می فهمه ، اصلا دلش می خواد که اشتباه بگیره مطلبو ، هشتاد و پنج تا دلیل بیخود میاره و ... هزارتا اتفاق دیگه می افته ولی دریغ از درک یه جمله از حرفات!
نمی دونم اتفاقات بالا از کجا ناشی میشه شاید از بی اعتمادی ولی تو اینجا هم به وضوح میشه افراط رو دید!
یا اعتمادش به یه نفر لبریز میشه بس که زیاده ، یا قسم یکی دیگه رو _بدون هیچ دلیلی_ قبول نمی کنه !
آخرش رو نمی نویسم _ ولی همونی میشه که شد !!! و من هم کلی خندیدم و کلی هم خوشحال شدم که قبلا یه آلارمی داده بودم!
ماجرا از این طنزتر نه دیدم نه شنیدم تا حالا ! یه طنز واقعی که تلخ تلخه و آدم به ظاهرش می خنده درصورتی که باید دریا دریا اشک بریزه!
یا حق
| Design By : Pichak |

